جزیره در کهکشان

 
گل
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦
 

محبتی که بیشتر از استطاعتش بود رو نثارم کرد ، بعد ناغافل از چشم های من ، باز نثار کرد و فلسفه بافت (از نوع کش باف )، همان طور که موهایم را ،  باز  قلعه ی ملال آور مرا با صدای دو یا سه  یا هم چهار رگه اش شاد کرد و از چشمهای من غفلت کرد . تلو تلو خوران و لبخند زنان و مست ،از نابودی کره ی زمین گفت و صدای من را قطع میکرد تا از گرم شدن زمین بگوید . آن قدر گفت تا فریاد زدم و او خندید . سپس گفت :" ...برای من فرقی نمیکنه که تو الان مرده باشی یا زنده ... "  و من او را سخت در آغوش گرفتم و گفتم : " عاشق صداقتتم "  او سکندری خورد و پوزخند زد و سیگاری گیراند . من لباس حریر سفیدم را دور کمرم محکمتر کردم و بندهایش را از پشت بستم و رومان های قرمز را از میان قلاب بافی ها بیرون آوردم . گفت :" من یک کثافتم . لجنم . عیاشم . " دستم را دور گردنش حلقه کردم و گفتم : " اینها همه حرفهاییه که مردم میزنن ، خودتم اینا رو باور داری ؟ تو شفافی . مثل شیشه میمونی ، نذار روت تف و آشغال بریزن .دوستت دارم . " بعد خمیازه کشید و گفت :" برو " گفتم :" من ؟ " بعد بطری سبزش را دستش گرفت و خودش از خانه خارج شد. دنبالش کردم . توی کوچه . دستم را گرفت سوار ماشینم کرد و گفت : " من بدبختت میکنم . "  گفتم : " میدونم " گفت : " من خائنم . "گفتم : " باش ، فقط ایدز نگیر و حسودم نکن . " خندید و بوی الکل رو در هوا پخش کرد .گفت : " من ؟ " گفتم : "هر کار دوست داری بکن فقط ایدز نگیر و حسودم نکن مگه نه اینه که همه شده کارشون این ؟ " گفت : " دیونه ای ! " گفتم : " دوستت دارم . "گفت :" توی این قرن دیگه نمیگن دوستت دارم . "گفتم : " دوستت ندارم . " گفت :" دروغ میگی." دست لرزانش را گرفتم و او پس کشید . گفت :" بچه ! داری عاشقم میکنی . نمیخوام عاشقت بشم . " چراغ ماشین رو روشن کردم . چشمهایم پر اشک بود . چشم هایم را دید و با حیرت گفت :"  تو داری گریه میکنی ؟! " گفتم : " من بد جوری عاشقت شدم . " گفت : " برو و دیگه این جا نیا . " من به جای گریه توی تاریکی خیابان شانه ی بلند او را گرفتم . . . و روی هم رفته ، همه چیز را عوض کرد .

این داستان مضحک بعد از امروز رفتن بنده به تئاتر شهر در ذهنم رخ داد و سه واقعه ی مجزا را یکی کرده و نوشتم . موهایم را ریز ریز بافته بودم و یک روسری فلسطینی سر کرده بودم و با دامن بلند مشکی و مانتویی که مشکی تر ازآن بود رهسپار تئاتر شهر شدم . بافته هایم تک تک از زیر بیرون آمده بود و گوشهای چند سوراخه ام مثل الماس میدرخشیدند . آرایشی در کار نبود .استاد خلج و ... که با هم چای میخوردیم گفت تو دختر چقدر شیرینی ، شیرینی هم که میخوری شیرین تر میشی .گفتم سیگار اشنو هاتان رو کشیدید؟ گفت :" یادگاری نگهشان داشته ام " چه آرامشی دارد استاد . -ع- آمد و خواست من را به آقای راز متصل کند و او خنده اش گرفته بود و من میدیدم که چقدر خسته است . از سر میزشان بلند شدم و سه ته سیگار قرمز توی جا سیگاری به جا گذاشتم . رفته بودم کار (گل ) یاسر خاسب رو ببینم . به لحاظی به من سخت چسبید . سخنی با خدا . انسان از خاک و گل است و چرا خلقت ؟ و هدف خلقت چیست ؟ تنهایی چه سخت است و یاسر چه  مجسمه هایی میشد و چه بی مهره و استخوان میچرخید . تنهایی.گل . آدم . خدا . حرکت .

این روزها چند کتاب خریدم سوار بر سورتمه ی آرتور شوپنهاور اثر یاسمینا رضا

کوری ژوزه ساراماگو - چون نداشتمش -

آخارنی ها و سلحشوران -آریستوفان

استالین خوب اثر ویکتور ارافیف

همه کاره و هیچ کاره -البرتو موراویا

جن زدگان (شیاطین )- داستایفسکی

این هم  آهنگی که بعد از دیدن فیلمی زیر حد متوسط دیدم اما دوستش داشتم.

فیلم3iron اثر کیم کی دوک یکی از عاشقانه ترین و عمیق ترین فیلم هایی بود که توی این مدت دیده بودم . خود فیلم یک طرف و جمله ی آخر فیلم یک طرف ( خیلی سخته که بگیم این دنیا خیاله یا واقعیت ) هیچ حرفی نمیزنم . فقط باید دیده بشه . 

این روزها احوالم قرصی است و بس تنها و اصلا نارضا شده ام . دوست داشتم این طور نبود . دوست داشتم برای باز شدن تالار مولوی هنرمندانمان کمتر ول میچرخیدند . با عرض پوزش . هنرمند که ...نام آوران را میگویم .  

 

 

 


 
comment نظرات ()