جزیره در کهکشان

 
لجن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱
 

دارم به یه چیز مهم فکر میکنم .

چرا هنرمندها ، اکثر جاها و بالاخص در ایران ما ،  فکر میکنند تافته ی جدا بافته اند ، حق مسلم خودشان میدانند در مرکز توجه باشند ، همدیگر را تحقیر کنند ، به ابر و باد و باران فحش بدهند ، از هر فرصتی برای خود نردبامی رو به اوج استفاده کنند ؟ مثلا یک قصاب ، یا یک کشاورز ، یا مثلا یک باغبان چرا این طور نیست ؟ وقتی روی چمن های شهرداری ،کنار کالسکه های مصنوعی پر گل ،زیر آفتاب سوزانی که  تنوره میکشد و  مغز را میپزد ، نماز میخواند و به همان یک چای دیشلمه اش قانع است و پشت سر همکارش فحش نمیدهد با ارزش تر نیست ؟

الان، سال ١٣٨٩ شده و  سال دارد به سرعت به سال ١٣٩٠ که تصورش وحشتناک است ، نزدیک میشود . . . اکثر جامعه دچار امراض هیستیری ، نارسیسم ، وسواس، ماخولیا ، ترس ، عقده ، سادیسم ، مازوخیزم ، دوقطبی ، سه قطبی و ... شده اند و هیچ کدامشان هم خوب نمیشوند . از این دکتر ، مثل آب اماله به اون دکتر سرازیر میشوند تا شفا پیدا کنند ، اما خوب که نمیشوند هیچ بدتر هم میشوند . . . فقط یک دلیل دارد . جامعه ی ما ... یا به زعم من کل دنیا دیگر احتیاجی به نسخه های دکتر یونگ و دکتر ایکس و ...ندارد . . . فروید و ... در حد کتاب بوطیقا هستند . الگوهای آغازین کشف درونیات . . . در جامعه ای که ماهواره و اینترنت و موبایل وجود دارد و سرعت عاشقیت و فارغیت شتابی صد چندان گرفته الگوهای گذشته کاربرد ندارد . . . شاید دنیا به یک فیلسوف و پزشک جدید با تفکرات جدید احتیاج دارد تا بیماران را از شر عقده ها و وسواس ها برهاند . . . دکترهایی که با تجویز قرص هایشان آدم هایی مثل من را دیوانه تر کرده اند نه تنها دکتر نیستند بلکه قاتل جون مردمانند . . . روش های من درآوردی هیپنوتیزم و شوک و . . . به هر حال مراد خوب پیدا کردن مرهمی است بر هر زخمی .

یکی از دوستانم داستان تکراری : " من با این پسره چند ساله هستم و نمیاد منو بگیره " را در گوش من گفت . اون پسره هم که برای خودش غول دوسر سه شاخی بود بلند بلند جلوی همه میگفت : " کی زن گرفتن خیر دیده ؟ زن واسه چی بگیرم ؟ همه چی که دارم ؟"....دو سه نفر از برو بچ که زن اختیار کرده بودند اظهار رضایت کردند و باقی خندیدند . این آقای غول در حالی که دوست ما را روی پایش نشانده بود داشت می..ید به سر تا کول ( زن ) و زن گرفتن . . . و اینکه هر چه میخواست داشت .

بله . وقتی عاشق میشوی و خودت را ، وجودت را در طبق اخلاص میگذاری تا مدت زمان اندک دوستت دارند و بعد با تیپ پا  با بی احترامی پرتت میکنند بیرون و از زیر چهره ونام هنرمندشان ( آخر آن غول بد جور حس میکرد هنرمند و بدتر از همه فکر میکرد قیافه اش بدجور آریایی است ) سنت کهنه و عقاید پوسیده ای که مادرانشان یادشان داده اند سر بیرون میآورند و میشوند این . دوست بنده که در یک بشقاب برای خودش و طرفش غذا کشیده بود و قاشق را پر میکرد در دهان طرف میگذاشت میخندید. غول به جنس زن می.ید و او میخندید . غول گفت : " ازدواج سنت عرب هاست!" - سرکار علیه بانوی محترمه پنه لوپه کروز و جناب آقای خاویر باردم جذاب این ازدواج شما چه حرکتی بود آخه ؟ آخه این سنت عرب هاست !!!! - غول ادامه داد : " من حالم ازشون به هم میخوره و ... "  من هم در آن شلوغی بهش گفتم : " والا توی این مهمونی تنها کسی که قیافه اش شبیه عرب هاست توئی ، حالا اگه بدن برو ریشاتو بزن و اون کراوات اماراتیت رو در آر. " غول متذکر شد که زبان درازی دارد و به من اخظار داد پام را از گلیم خودم بیشتر درازتر نکنم . درآن هنگام تمام بچه های دانشگاه را شاهد گرفتم و گفتم بچه ها کسی هم زبونش تیز تر از من هست ؟ " خدا رو شکر جمیعا موافق بودند که من بدجوری تلخ زبانم . "مردک لجن ، تو با تحقیر جنس ظریف برتر نمیشوی . . . تو و سگ باغ ما هر دو همان یک چیز را دارید و فقط همان را بلدید فرقتان این است که سگ باغ ما به محض دیدن آشنا سر تا پایش را لیس میزند و وفادار است )

 

اما جدای از همه چیز ، یاد یک خاطره ی ازدواجی دیگر افتادم . . . چند وقت پیش بود . . . به (راز) گفتم این روزها همه به هم خیانت میکنند و اگر بچه سنتی باشند ،‌صیغه . . . من اگر بخواهم ازدواج کنم دست همسرم یک بسته( ک...م ) میدهم و میگویم آزادی عزیزم فقط ایدز نگیر و حسودم نکن . (راز) به من گفت که خیلی ک...خلم و خدا شفایم دهد و من به او گفتم تو خودت هم این کاره ای و اگر هم ازدواج کنی باز این کاره ای ، یک چیزی در ذات هر کسی هست ....ربطی به امضا کردن سند بردگی (همان محضر و ازدواج و اینا...) ندارد . وگرنه چرا این همه اعصابمان را خرد کنیم که مردها یمان کجایند و چرا و چرا ..... اما برعکس زن هم باید آزاد باشد .همین طور در ازدواج اما از آن جا که زن  زمین است و پذیرنده و عواطفش جلوتر از سایه اش میدود  میکروب ها و آشغال هارا مثل جارو برقی به خود جلب میکند و این خیانت ضررش به خودش میرسد . . . اما چه باک اگر عاشق شود ! پس در حین ازدواج باید کاملا در مورد این مسئله که شدیدا موجب طلاق میشود صحبت کرد . حسادت جزوی از حس های آدمیزاد است . . . و زن ها حسودند و مردها هم اما نامش را میگذارند غیرت . . . ازدواج از نوع رها بودن و عدم تملک خوب است اما این که بخواهی طرف را چهار میخ کنی و شخصیتش را ازش بگیری و ....معامله ی کثیفی است .

من ترجیح میدهم به جای ازدواج با مردهای ترسو ( ونه فقط یک بار و یک مرد) با سایه ی قدرتمند و محکمی که توانایی  برخورد با شوریدگی های من را دارد راه بروم و در آغوشش بگیرم . . . سایه بودن هم فکر نکن جان من کار آسانی نیست . . .

* در حین خواندن کتاب (آلبرتو مراویا )متوجه شدم سرکار خانم ( زهره بهرامی ) چه ترجمه شلخته واری از داستان ها کرده و عجبا که نشر چشمه روز به روز به مردابش تبدیل میشود و باز هم عجبا که دریغ از یک ویرایش درست و حیف پول . من دیگر کارهایی که از چشمه در آید نمیخرم . ترجمه کلمه به کلمه عین به عین بدون اینکه مترجم آشنایی به داستان داشته باشد . زحمت به خود نداده دوباره مرورش کند . ترجمه کاری است مکانیکی ، عاری از خلاقیت ، اما مترجم هایی مثل بهمن فرزانه یا مهدی سحابی اشراف به داستان نویسی داشتند و ترجمه را به اصل نزدیک میکردند این خلاقیت در ترجمه است کارهرکس نیست خرمن کوفتن خانم زهره . . . چرا این روزها هر کس از کلاس زبان در میاید میپرد نشر چشمه و کتاب ترجمه میکند ! عجبا !

* از تمام دوستانی که ای میل زدند - تلفن هایشان را صمیمانه برایم گذاشتند ممنونم و قدر همه تان را میدانم و دست بوسم . شاید این دنیای مجازی مثل یک سایه مهربان تر است با من تا دنیای حقیقی و آدم هایی که قلب در بدنشان پمپ میکند و روحشان در کارخانه ی تکنولوژی انتلکتوالیته تخریب میشود .  * ممنونم .  


 
comment نظرات ()