جزیره در کهکشان

 
سرکاری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳
 

" در جدایی سخنان مهر آمیز را کسی می گوید که عاشق نیست ، چه (عشق ) مستقیما بیان نمیشود ."

مارسل پروست ( در جستجوی زمان از دست رفته )

میس شانزه لیزه تا طلوع آفتاب ، بیدار بود . . . و پابرهنه روی پشت بام های خانه های اطراف راه میرفت و _ بارش_ برعکس- نوش جان میکرد که ناگهان تماس تلفنی غیر قابل انتظاری او را از حالت شیدایی در آورد . آقای شاعر بود . میس زهرخنده ای زد و پرسید تو چرا بیداری ؟ آقای شاعر قفل سکوت مستانه اش را شکست و بعد از چند سرفه که از ریه های سوخته اش بیرون میدمید گفت : " عاشق شدم ، دارم ازدواج میکنم "  .  از سر میس شانزه لیزه هر چه خورده بود پرید و همه ی حواسش را که پی هرزه بادی داده بود رها کرد و غرق شادی شد . پرسید : " چطوری ...باید همه اش را تعریف کنی ! " آقای شاعر گفت : " خودمم نمیدونم توی یه لحظه به وجود اومد الان درگیر ازدواجم . " میس شانزه لیزه خندید و گفت : " پسرم عاشق شدی ؟ " ( وقتی میگفت پسرم خنده اش گرفت چون آقای شاعر بیست سالی بزرگتر ازاو بود!!!! ) میس شانزه لیزه ادامه داد : " مطمئنی یا مستی ؟ " گفت :" درگیر شدم میس ! " قند توی دل میس شانزه لیزه آب شد و زنبورهای وحشی صبحگاهی به دل او حمله ور شدند و سوراخش کردند  . میس که پابرهنه داشت روی سقف خانه ی اوراح راه میرفت گفت : " تو اهل این چیزا نبودی ! " آقای شاعر گفت : " آخه بهش قول دادم . میخوام بچه دار شم ."  میس شانزه لیزه که دید همه چیز از اعماق دل آقای شاعر بیرون می آید حرفی برای گفتن و جلوی چیزی را گرفتن نداشت . در حالی که روی سراشیبی اتاق زیر شیروانی اش لیز میخورد موبایل را به گوشش چسبانده بود و بعد از سکوتی که بین دوتاشان برقرار بود خندید و گفت : "  هر کاری از دستم بر بیاد برات میکنم . " آقای شاعر گفت :‌"  واسه چی صدات این جوریه ! ؟ " میس شانزه لیزه گفت : " چون زنده زنده دارم تجزیه میشم . " آقای شاعر که طبق معمول کنار روخانه ول شده بود و سرخوش بود گفت : " من تو رو میشناسم برای من نمایش بازی نکن . " میس شانزه لیزه گفت : "  نمایش درس منه اما کار من نیست . " آقای شاعر گفت : "  بلند شو بیا این جا . " میس شانزه لیزه تعریف کرد که معجونی از قرص ها و شراب ها دل و روده اش را پیچ داده و توان دیدن و راه رفتن و پشت فرمان نشستن ندارد . . . میس با تمام وجود خوشحال بود که آقای شاعر عاشق شده چون اولین کسی که برایش این برملا شدن احساسات ورقلمبیدگی را تعریف کرده بود میس بود . . . و میس میدانست که دیر یا زود این روز فرا خواهد رسید . چند دقیقه ای نگذشت که آقای شاعر با قایق ها ونیزی از زیر پل ها و کوچه پس کوچه ها گذشته بود و با چشم های سرخ پف کرده پیش او حاضر شد . میس وقتی او را  دید عینک آفتابی به چشم زده بود تا سرخی چشمهایش نمایان نشود و آقای شاعر احیانا فکر نکند میس به خاطر او گریه کرده . آقای شاعر دست های میس را گرفت و گفت اسکلت من عشق یه حقه ی بزرگه واسه سرگرم کردن مردم . قلب و روح و داغون میکنه .  میس که خوب شاعر را میشناخت بی تعارف یک سیلی در گوش شاعر زد و گفت اگر این طوره خودت چرا عاشق شدی ! آقای شاعر گفت : " من دو روز دیگه میمیرم . من بیشتر از تو پیرهن پاره کردم تو داری چشم های خوشگلت رو به خاطر یه عوضی که همه جوره ردددده  رو اذیت میکنی . کسی که حتی تخیل تورو نمیشناسه . . . لیاقت نداره که واسش خودت رو این شکلی کنی .  " میس شانزه لیزه گفت : " از آفتاب بدم میاد . " آقای شاعر  گفت : "  الان برات برش میدارم . " دستش را برد به طرف آسمان و خورشید را در جیبش فرو کرد و میس را محکم در آغوش فشار داد و به  پاهای بی کفشش جوراب های پاره اش را پوشاند . میس که در پهنای او جا خوش کرده بود گفت  : " اون آدم خوش شانس کیه که تو عاشقش شدی ؟ " آقای شاعر سکوت کرد و میس خوشحال بود که شاعر قصه هایش، برای یک شب کمتر خورده و کمتر عصبی شده و ذهنش درگیر یک لحظه شده و قول داده و دلش بچه میخواهد . . . .

 

** به زودی در مورد کتاب همه کاره و هیچ کاره آلبرتو موراویا در این جا خواهم نوشت . **

+

** در مورد نمایش دور دوفرمان حمیدپورآذری نیز خواهم نوشت و شما را سحر خواهم کرد **


 
comment نظرات ()