جزیره در کهکشان

 
دور دوفرمان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧
 

دور دو فرمان

شب بدی رو سپری کرده بودم . . . شبی که  پر از نوشتن و روی ترازو گذاشتن اولویت های مردم و با چرته امتحان کردن  کردنشون بودم . همه چیز رو  میدیدم و مینوشتم و میخوندم . . . شبی که سه ساعت صورتم مثل ماهی تابه چسبیده بود به شیشه پنجره  تا آمدن یکی از تقلبی ترین دن ژوان های دنیا رو نظاره گر شم . . . بعد شمع روشن کردم . در حمام رو بستم . وان رو پر از آب کردم و گل های رز رو پر پر کردم توش و ته مانده ی تک..ا را در اقیانوس کوچکم با لا رفتم و در میان سوختن شمع های دور و برم اشک میریختم مثل ابر بهار که چرا هر بابایی میتونه به خودش اجازه بده پنچه بکشه کنج دلم ؟ به خودم فحش دادم و در میان دود و بخار رفتم به فکر . . . شاید فردا برای فراموش کردم همه ی تلخی های حقیقت دور و برم بروم تئاتر جالب انگیز دور دوفرمان را ببینم .

گاز ماشین رو گرفتم و رفتم . . . به یاد فیلم علی سنتوری،محسن چاووشی گوش کنان و مشعل فروزان، اتوبان چمران را _ که شده خیابان چمران- تا انتها رفتم . بلوار الیزابت را طی کرده و خلاصه رسیدم به کافه لورکا . برای تهیه ی بلیط این نمایش باید 6 تا 6:30 دم کافه باشید و منتظر دوستانی که در ماشینی با تبلیغات دوفرمانه شان به شما بلیط های عجیبشان را خواهند فروخت . چرا ؟ چون هر تماشاچی یک جا باید باشد . . . همه با هم یک کار را نمیبینند . بر عکس باقی تئاتر ها . . . این جا این طوری است . صبر میکنید تا 7:یا 7:30 اتوبوسی میاید و شمار ا به پارکینگ دانشگاه امیر کبیر میبرد . داخل اتوبوس سی- دی گذاشته میشود . حرف هایی شاید بی ربط ....شاید مثل خود زندگی شنیده میشود . برگه ام را نگاه میکنم من افتاده ام پارکینگ 87 و شماره پلاک خودرویی که در آن نمایش صورت خواهد گرفت......../...../ ....خواهد بود . به دانشگاه که میرسیم . موهایم را که ریز ریز بافته ام توی روسری پنهان میکنم تا مبادا چیزی به خطر بیفتد . . . بعد. عده ای از دوستان همکار و نمایشی را که لباس راهنما پوشیدند میبینم . آن ها راهنمایی میکنند . داخل ماشین میشوم . ابتدا فکر میکنم آن دو نفر کنار دستی من هم آمده اند نمایش را ببینند . اما وسط پیچ و خم  جاده ی پارکینگ میفهمم رو دست خورده ام و آن ها پاک من را سر کار گذاشته اند . بعد در ایستگاه دیگری پیاده میشود . راننده ی دیگری به دنبالت می آید . انگار تو محمود کلاری باشی و بخواهی از دو بازیگر فیلم بگیری و هم نفسشان شوی . چون در تئاتر در این حد به بازیگر نزدیک نمیشوند . برای همین . دیدن نمایش از نزدیک مثل تلسکوپ گذاشتن روی مورچه است . .. بعد به نمایشگاه میروی . . . از ماشین که پیاده میشوی . . . به تو آب و شربت میدهند . . . بین نمایش ازت عکس میگیرند . آخر نمایش از بالای پارکینگ عکس ها را روی برگ های روی زمین میریزند و تو عکست را پیدا میکنی . . . سوار اتوبوس میشوی و بر میگردی لورکا و بعد هم که خانه . این شیوه ی کار را خوب میدانم که قبل ها در جاهای مختلف انجام داده اند . برایم جالب و شگفت انگیز بود . اما ازان جا که ذهن من . . . من .... بنده ی میس شانزه لیزه بیشتر داستانی است . ترجیح میدادم در اپیزود هایی که توش بودیم . . . مضمون پر رنگ تر میبود و ذهنی درگیر میشدم تا بصری . به هر حال به حمید پورآذری عزیز خسته نباشید مفصل میگویم .( برای رزرو بلیط شماره ی ایران سلی موجود هست که اگر مایل بودید بعد به متن اضافه کنم . )تلفن رزرو ٠٩٣٨۵٣٨٠٧۵٨

رضا موسوی عزیز بابت کامنت پر ارزش شما در پست قبلی ام حسابی از شعور شما کیفور شدم . . . خوب میدانم که چقدر گرفتارید و میدانم که اصلا میشد کامنت را هم نگذارید . . . ایشان برای اینکه بنده قبل از توضیح عکس در فوتو بلاگشان کامنت گذاشتم که از قضا درست از آب درآمده ابراز احساسات خودشان را در کامنت دونی پست پایین نوشته اند . که ما هم در همین جا تشکر مینماییم . . . کی عکس ما را میگیرید قربان ؟:)

 

 

 


 
comment نظرات ()