جزیره در کهکشان

 
جارو + حماقت من
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

میس شانزه لیزه چمدان را وسط اتاق گذاشت و شروع کرد بستن وسایلش....هر چه بود و نبود را در آن ریخت و آماده ی هجرت کوتاه مدتی شد...تا بلکه در این هجرت کوتاه مدت بتواند رمان آخر را آن طور که باید و شاید ماشین کند و به قول و نصیحت دوستش عمل کرده قسمت هایی را حذف کرده و قسمت هایی را اضافه کناد.....زنگ زد کالسکه چی محل که حکم همان آژانس های امروزی را داشت....کالسکی چی آمد....چمدان میس را گرفت و توی کالسکه گذاشت و راهی شد....

این جانب به تمام کسانی که خداحافظ گاری کوپر را نخوانده اند توصیه میکند کتاب را گرفته بخوانند و اگر از اواسط کتاب به بعد خیلی خیلی از کتاب لذت بردند موسیقی فیلم

مرثیه ای برای یک رویا را هم ضمیمه ی آن کنند تا بهشان خوش بگذرد.

به محل مورد نظر که رسیدند...کالسکه چی با آن کلاه سیلندری اش پیاده شد و در را باز کرد و دست میس را گرفت...میس چند سکه در دست وی نهاد...کالسکه چی کلاه را کمی برد عقب و در نور چراغ نفتی چهره ی شیطان برق نهاد.میس یک سیلی خواباند توی گوش شیطان.:"  چرا دست از سر مردم برنمیداری؟"

شیطان :" فوتت کنم بیفتی"

میس شانزه لیزه:" عددی نیستی"

شیطان :" تو مارگاریتایی؟"

میس اشنزه لیزه:" نه مردک ...اشتباه گرفتی....چمدون رو بردار ببینم یالا کار دارم..."

ش:" کجا ؟...باید بیای مجلس رقص...."

میس شانزه لیزه که زحمتکش- رفتگر- ی را دید که جارو به دست دارد  گوشه ی خیابان  سنگفرش را جارو میکند ....شنلش را تکان داد...پرید و جارو را از دست وی ربود و فوتی کرد به جارو ...نشست روی جارو و در حضور کالسکه چی و زحمتکش پر زد به آسمان و چشمکی نثار کالسکه چی کرد.

********************************

از بیمارستان میام....ظرفیتم همین قدره...دیوانه ام....فحش خوردم....تیغ رو برداشتم از مچ دست تا ارنج خط خطی کردم...خون ریزی به قدری شدید بود که مجبور شدم به ابوی بگم.رفتم بیمارستان....دکتره با هام حرف میزد که اینا نا هنجاریه....و پانسمانم کرد...پیشش گریه کردم...دکتره هم زد زیر گریه .گفتم چی شد:گفت:" تو عین عشق سابق منی...منو گذاشت و رفت....کپیشی....بعد دو تایی هم خندیدیم هم گریه کردیم....اومدم خونه...قرص خوردم بخوابم....کسی که اصلا انتظارش رو نداشتم نگرانم شد....تا الان داشت با موبایلش به من فحش میاد که چقدر اخمقم که خودم ر و   دوست ندارم...گفت هر وقت حالت بد شد زنگ بزن به من ...من خودم رو میرسونم بهت ...بگیر منو بزن نه خودتو...نمیدونم چقدر حرفش راست بود اما بد جور به دلم نشست...بچه ها...دوست های خوبم....علی جان   .نارنگی...حسین جان ...و ...همه تون رو برم جایی...دعا کنید حالم خوب باشه تا بتونم ادامه بدم...البته که مینویسم....فیلم میبینمو کتاب مبخونم....و ...اما هجرتم بس سختو دشوار شده این بار.

 

 

دعا کنید.

 

 

 

اضافه شدخوندم...توان ندارم ÷اسخ بدم....فردا باید 

 


 
comment نظرات ()