جزیره در کهکشان

 
چهار راه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۸
 

هر بدبختی سر جامعه ی بشری اومده ، از دست بلاهت والدینی است که از بچه دار شدن ، فقط همانش را بلدند که گاو و گربه . سالها کنار کسی زندگی کنی   بی اینکه کوچکترین شناختی از (تو ) داشته باشد . سالها پدری را دوست داشته باشی که از (تو ) همانی را میخواست که خود نشد و خود آرزویش را نداشت . اینکه (تو ) کیستی ؟ چیستی ؟ چرا آمده ای ؟ اصلا مهم نیست . پدر ها و مادر ها ، اگر آگاه بودند ما دیگر شعبان بی مخ ها ، داروغه ها ، دزد ها ، خفاش شب ها نداشتیم . این ظالمان ، بیچاره ها همان هایی بودند که در نوزادی هیچ چیز را نمیشناختند و پدر و مادر و تاثیرات جامعه آن ها را به جایی میکشاند که از کشتن ، دزدیدن ، دروغ گفتن ، کتک زدن ، مواد زدن ، معتاد شدن ؛ قاتل شدن لذت میبرند . . . جامعه دومین مقصر است . چرا هیچ وقت این جامعه شناسان محترم نمیآیند یک بررسی بکنند به عنوان مثال ببینند تمام کسانی که به جاهای نابه هنجار رسیدند از کجا رسیدند . مثلا ، خود من به عنوان یک نمونه ی زنده ، وقتی تیغ بازی میکنم ، وقتی دوست دارم خودم را از بلند ی پرت کنم وقتی بی ملاحظه قرص میخورم  و .... نا بهنجارم . . . چرا ؟ هیچ کس مقصر نیست . جامعه ، خانواده من را به این جا کشانده اند . چرا این قالب (مادر) برای من مقدس نیست . مادر تنیی که تن به شکنجه دهد و پدری که پدرت را در بیاورد از خرفتی،  به چه درد میخورند ؟ زندگی که تنها خوردن و ریدن نیست ؟ زن پدر من ، اصلا نمیداند من چه غذایی ، چه رنگی ، چه چیزی را دوست دارم ، یک خط هیچ نوشته ای از من را نخوانده ، فریودی نگاه کنیم ، همیشه رقیبم بوده و پدرم - نه شوهر همان زن - مردی که در سن 25 سالگی ام من را به باد کتک گرفت ، در اتاق را شکاند و یک تف هم روی صورتم انداخت و این درحالی بود که زنش دست به سینه ایستاده بود و به من - به قربانی- با کیف و لذت نگاه میکرد و  میخندید و دستور - بسته دیگه - را صادر کرد و چنگال های پدر از پوست من بیرون جهید .  . کاش در کشور ما مثل سایر کشورها قانون یا چیزی بود که میشد شکایت کنیم و از نا بهنجاری ها بگوییم . . . و بدترین سیلی خوردن ها از زبان است و بس . من در این کوچم . . . که کوتاه بود و ادامه خواهد داشت ، هر شب به فکر نبودنم هستم. هیچ وقت احساس خوشبخت بودن نداشتم ، نکردم ، هیچ تکیه ای چیزی ....بر خلاف تصور خوانندگان بلاگ ، من هرگز انسان خوشحالی نبودم ، چه زمانی که با آقای شاعر تابو شکنی کردیم ، چه زمانی که با مستر دراکولا شیطنت کردیم و چه زمانی که با -ع- هیچ کسم ،سیر آفاق و انفس کردیم، چه زمانی که سر تمرین تئاتر خنده وزیدیم و چه زمانی که مست کردیم و کورتن زدیم و روی پشت بام خانه با درامز رقصیدیم . . . نه! . . . همیشه ترس و اضطراب درونم موج میزند . . . نداشتن سایه ای بالای سر . همیشه فکر میکنم دختر- پسرهای پرورشگاهی چطوری زندگی میکنند ؟ شاید از یک لحاظ خوشبختند که کسی آن ها را به آن جا سپرده ، در حضور خانواده ای که نمیخواهدت نمانی به ! من را هم ، اگر شرم طبقه ی مرفه اجازه میداد توی سطل آشغالی چیزی می انداختند . . . و امروز آرزوی من ، تنها داشتن اتاقزیر  شیروانی میس شانزه لیزه است و پیانویی که در آن بی هیچ ترسی از امواج نت هاش در فضا گوشه ای قرار بگیرد و تمرین کنم . . . کاغذ هایی که رویش بنویسم .. زیر سیگاریی که پر شود از فیلتر های رنگی ماتیکی ام و لپ تاپی که با آن به دنیا و جزیره وصل شوم . آه . . . نه موبایلی نه تلفنی نه تلوزیونی نه رادیویی ، یک مدت سکوت . . .  خود را به دست کهکشان سپردن . . . من از وقتی بالغ شدم ، با یکی از دوستانم که سالهاست از او بی خبرم پی وکیلی میگشتیم که از نابهنجاری های خانواده مان  به ان بگوییم . تهش . . . از یک روان شناس سر درآوردیم چون کسی ما را جدی نمیگرفت . چون این جا آمریکا نیست . من با قاطعیت میگویم  هر کس که معتاد شود - دزد و شیاد و خفاش شب شود هیچ کس مقصر نیست ، سر پدر و مادر ش را باید بالای دار ببرند . . . خوب یادم هست وقتی اول دبیرستان بودم توی روزنامه ی همشهری خواستند نهادی بسازند مثل فرنگی ها و گفتند آی بچه ها زنگ بزنید و اگر مشکل خانوادگی دارید به ما بگویید ما به کمکتان میشتابیم . بالافاصله زنگ زدم . رفت روی انسرینگ ماشین . گفتم  حالم بس خراب  است و تا دو روز دیگر خودم را خواهم کشت و تلفن سه تا از به اصطلاح بزرگان قوم و خویشمان را دادم . . . (هیچ گهی نخوردند ) هیچ یاری نکردند.  مگر نه اینکه همیشه به ما میگفتند در کودکی مخت لوح پاکی است و .....فلان و بهمان . . . این لوح را با فضله های( عدم آگاهی) از تربیت با بچه پر میکنند و انتظار دارند همه چیز هنجار باشد و...نه آقا همچین خبری نیست .

همیشه میخواستم بگویم یکی از دلایلی که  شب بیدارم و جغد چیزی است شبیه این شعر شاملو :

نه!

هرگز شب را باور نکردم

چرا که

در فراسوی دهلیزش

به امید دریچه ئی

دل بسته بودم.

...................... و این حقیقت دارد که بنده دیگر دل به هیچ چیز بند نکردم . دریچه هایم را بسته ام و در لانه ی خودم خزیده ام چون ، باید صبر کنم تا پدرم بمیرد ، پولی به چنگ اورم یا مادرم ، اما چه حرفی ! ! !(امروز یکی از بچه های تمرین به من گفت فلانی حسم اینه که تا سه چهار سال دیگه میمیری! ) حسش درست گفته .  شاید هم بی عرضه م  و نمیتوانم در این وضعیت توووپ مملکت خانه ای اجاره کنم . شدنش که شدنی است . پول اجاره اش . . . نیست کار ما حقوق ماهیانه دارد پس نمیشود روی هیچ کس و چیزی حساب کرد . خسته ام . خسته . جالبه بدونید وقتی میخواستم از توی لغت نامه دهخدا به رگ و ریشه و اصل و نیاکان و جد و آباد (خستگی) برسم دیدم آن جا هم  بسته شده!!!! خب . . . دلیلش چیست ؟ من از این که در این شهر هرجا که راه میروم باید یک علامت سئوال روی کله ام باشد خسته شدم . چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ ؟ ؟ ؟ این جا رصد میشود ...هر آهنگی برای دانلود میگذارم بسته  میشود ، من بسی دنبال این بودم کمی صبر کنید بعد دکمه ی پلی رو بزنید . حتما شنیدیدش . ایران ، زمانی که وسعت داشت و پونانیان میلرزیدند از نام ایران ویچ ما ! جایی خوبی بوده . . . گذر زمان و تاریخ ، ساسانیان، سامانیان ، اشکانیان ، عثمانی ، قاجاریه، زندیه  ایران را به چهارراهی تبدیل کرد . . . این جا گذرگاه است . . . برای همین له شدیم . . . در حد چهار راه ولیعصر هم نیستیم . جاده ی ابریشم . . . ! مسخره  است . نام هایی چون شجریان و ناظری و عبادی و شاملو و دولت آبادی و فروغ وسمندریان ،بیضایی، کیمیایی ...ویکیپدیا ! بین این همه دکتر شریعتی در مدت زمان  کمی نوشت ، باسواد بود ، دوستش دارم (این جا ) حقش است در ویکیپدیا ، کسی که در 44 سالگی با این همه کتاب و سخنرانی مرد یا هر چیزی که میگویند . . . حتما اگر در ان دوره زندگی میکردم خودم باهاش ازدواج میکردم . 44 ساله های الان توی کوچه واسه باربی شدن بنده بوق میزنند و توی کلاس های نمایش تر میزنند و در حال طلاق و ازدواج  چند باره اند . مخ ها تعطیل .  در مقابل عظمت جهان  هیچید . . . پوچید . بی اندیشه اید . بی نظریه اید . بی رگ و ریشه اید .کدام نمایش؟ کدام خلاقیت ؟ کدام فیلمی که دنیا را تکان داد .  همه ی تلاشتان برای این است که برایتان هورا بکشند و بعد از مرگ بگویند چه آدم بزرگی بود .  هاه ،این ها مسخره است  .خودمان را به خودمان هم نمیتوانیم ثابت کنیم .  ویران شدن را حس میکنم . دیگر دوستت ندارم ایران . با همه ی چهل ستونت . با همه ی شمال و جنوبت ، با همه ی قلعه های ویرانه ات . دوستت ندارم .

 


 
comment نظرات ()