جزیره در کهکشان

 
خاطره
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۱
 

 آمبیانس این جاست ، اول واجبه گوش کنید ، بخونید ، برام بگید ،‌حس هاتونو .

من هیچ وقت فکر نمیکردم که پست قبلیم این قدر طرفدار و ...داشته باشه چون  نزدیک ٢٠ تایی هم کامنت خصوصی گرفتم . من پشت نقاب میس شانزه لیزه دارم این جا زندگی میکنم ، میام از تابو شکنی ها م میگم و خیلی هم به هنجارشکنی هام افتخار میکنم چون آدم اگر هنجار نشکنه آدم نمیشه .  من این جا نیستم که بگم با مستر دراکولا و آقای شاعر و هیچ کس و مستر (ف) چی کارها کردم و چه حماقت ها ...و شاید چه کیف ها . من این جام تا در پست (مردمان آلومینویمی) (که رکورد مخاطب رو شکوند (برای این بلاگ معدل ٩۶٠ نفر ) از سیگنال بگم و از دردی که خودم ازش بهره بردم و از اثراتش و از خطراتش و با جرات هم گفتم . . . من این جا نیستم تا همه اش در مورد پرواز را به خاطر بسپار یرژی کازینسکی و آلبرتو موراویا بگم و در مورد ماجراهای در حال وقوع تئاتر شهر ! نع . من این جا نیستم تا بگم چرا وقتی کورتن زدم روی پشت بوم با درامز پسرهمسایه رقصیدم . . . من این جا نیستم تا از بارش- برعکس و لذت هایی که نصیبم شد و نشد بگم . . . من این جا نیستم که همه اش در مورد سیامک صفری نازنین و وجود لازم ولاغیرش برای تئاتر بگم . . . برعکس من این جام تا از اون چیزها که نمیشه گفت بگم . مثل مردمان آلومینیومی ،‌مثل بستن برنامه ی سردبیران در رادیو ،‌مثل روی هوا رفتن جشنواره ی نمایشنامه خوانی مولوی و مثل پست  تجریش یا تگزاسم که با توجه به آویزون شدنم به روزنامه هایی که ٧ سال باهاشون کار کردم هیچ کدوم  حاضر نشدن با پوشش خیری این مطلب همکاری کنن اما من نوشتمش . . . البت که در گزارش های این و ر و اون ور هم شاید بخونیدش اما من از چیزایی میگم که تجربه اش کردم .  این میس شانزه لیزه ای که الان رو به روی شما نشسته ،‌خیلی ناناز و لطیفه ، ظریف و شکننده اس ، خیلی خل و دیونه اس ، برای همین دستشو مثل بچه ها زخم میکنه . پس در لیبیدوی خود تکاملی نمیبینم شاید به قول فروید هنوز از مرحله ی دهانی هم به مرحله ی بعدی پیش نرفتم !!!! برای همین میان این جا بهم میگن تو مانیا داری - تو دو قطبی هستی و . . . منکرش نیستم ، اما کیه که درش مرضی حلول نکرده باشه . نکنه همه فکرمیکنن معصومند ؟

میخوام این جا یه خاطره از دوره ی کودکیم و آزارم بگم . . . یه خاطره ی واقعی . . . یکی از صد تا خاطره . . . سعی کردم کوتاهش کنم .

" همیشه عاشق دیدن آلبوم عکس بودم . آلبوم ها توی کشوی کمد مادر خواهرم بود ، عکس های سیاه و سفید و خاطره ها . مادر خواهرم وسواس اگزجره شده ای به تمیز بودن و همه چیز سر جاش بودن داشت و داره . من از مدرسه اومدم خونه . دختر مادرم -کسی که هیچ وقت خواهرم نشد- با دوستش داشتند بازی میکردند . هر دو کلاس اولی بودند . من در سن ١٢ سالگی ، مادر رفته بود . هر وقت از مدرسه میرسیدم نبود . کاغذهای طراحی برایش مهم تر بودند و رد و بدل کردن نگاه و ... بین استاد ها . . . وقتی میرسید من باید مثل یک سیندرلا چای عصرانه رو همراه کیک یا شیرینی آماده کرده بودم . باید اگر ظرفی از صبح مانده بود میشستم . باید لانچ باکسم را  میشستم تا بو نگیرد . . . تا قبل از آمدنش مثل کلفت برقی کار میکردم . برای همین همیشه توی مدرسه و در راه خونه در حال شیطنت بودم چون در خانه در امنیت نبودم .

 زمستان بود . از مدرسه آمدم خانه و خواهرم و دوستش در حال بازی بودند . مادر خانه نبود . وسوسه ی دیدن آلبوم ها در دلم اوج گرفت . پاورچین پاورچین رفتم اتاق رئس خانه . در کمد را باز کردم . تا به آن روز توی آن جا را ندیده بودم . صندوق چرمی آبی رنگی که مخصوص جواهرات بود دهانش باز بود . . . الماس و گوشواره ها میدرخشیدند . نگاهشان کردند . اکثرشان را میشناختم . انگشترها را . آویزها را . سنجاق سینه و سینه ریز ها را . مروارید ها و طلا ها را . ازشان گذشتم . رفتم توی کشو ها را گشتم . آخرین کشو پر از آلبوم بود . شگفت زده . همه را ریختم بیرون و عکس های عروسی مادربزرگم و .... عکس مادرم کنار هیچکاک ،‌کنار مجسمه ی هیچکاک ، عکس پدرم  کنار رود سن  با آن عینک آفتابی اش ....همه را دیدم . عکس های کودکی خودم را در آن آتلیه ی عجیب . . . همه اش بغض داشتم . توی کادرها  با چشم هایی درشت پیشانی ام چین خورده  با بهترین لباس هایی که همه را برایم از آلمان آورده بودند . فایده ش چه ؟ نمیدانم چقدر گذشت اما به خودم که آمدم دیدم نه چای دم کردم و نه وظایفم را انجام داده م . آلبوم را تپاندم توی کشو . بلوزم هم که زمستانی و کرک دار بود . قبل از بستن در کمد یکی از انگشترهای جواهر نشان  را دستم کردم تا ببینم چه طوری دیده میشود (همان حس کفش بزرگ به پا کردن کودکان) خندیدم و انگشتر را گذاشتم سر جاش . سریع دویدم . کارها را انجام دادم . مادر آمد . خواهر و دوستش در اتاقش بازی بازی میکردند . من هم خیس عرق از این کار زشت  و پنهانی رفتم اتاقم . ناگهان از لباسم انگشتر دیگری افتاد روی زمین . هر چقدر فکر کردم این از کجا آمده نفهمیدم . بعد فکر کردم شاید به خاطر کرک لباسم نخواسته گیر کرده به بلوزم و بعد از آن همه زمان می افتد روی زمین اتاقم . انگشتر را برداشتم . با ترس و لرز رفتم پیش مادر . بهش گفتم :نمیدونم این توی اتاقم چی کار میکنه مامان" چشم ها گرد شد . ابروها خنجر شد . گونه ها سرخ و دود از دماغ و گوشش زد بیرون . : "‌این انگشتر دست تو چی کار میکنه ؟ " /من : " نمیدونم مامان ...." /مامان : " رفتی سر کمد من ؟ هان ؟ " من همه اش من من میکردم اما جیغ های مادر طوری بود که خواهر و دوستش از اتاق بیرون آمدند و شاهد ماجرا شدند . با گریه گفتم . راستش را گفتم . که رفته بودم عکس ها را ببینم و هیچ چیز ندزدیم . مامان مدام میگفت پس اون یکی لنگه ی گوشواره ی سر عقدش را هم من برداشتم . بعد برای اعتراف گرفتن از من . . . .بنده را از روی زمین بلند کرد . حدودیک متر بالا برد و جلوی خواهرم و دوستش من را کوبید به دیوار و سرم را . . موهایم را کشید . بعد گذاشتتم زمین و سیلی زد . اول یکی ( آره گوشواره ام رو هم تو برداشتی ؟ غلط کردی رفتی سر کمد من . بی جا کردی خواستی عکس ها رو ببینی ؟ گ..خوردی در اتاق من رو بی اجازه باز کردی )دوم یم سیلی (بگو آره) سومین . چهارتا ...اشک میریختم و به دردم توجهی نداشتم فقط به نگاه دوست خواهرم که با حیرت کتک خوردن من را میدید چشم دوخته بودم . از ترس از خانه مان رفت . دوید و رفت . . . ( نه مامان به خدا بار اولم بود )- - - - -کات - - -- صورتم کبود و جای ناخن های مادر روی صورتم مانده بود . در آن سالها مدرسه ی هنر و ادبیات صدا و سیما میرفتم چون مادرم نگذاشته بود رسما برای ادامه ی تحصیل به هنرستان موسقی که الان هم هست بروم (اولین هنرستان موسیقی که در ولیعصر جنوبی واقع شده و در سال ١٢٩٣ افتتاح شد بروم در زمانی که من کودک بودم و هنوز الفبا را بلد نبودم به آن جا میرفتم . . . بعد ادامه دادم . درآن زمان برای فوق دیپلم از کودکی شاگرد میگرفتند و بعد ممتاز ها را به اطریش و ... میفرستادند ان ها من را میخواستند اما... ) بنابراین به مدرسه ی هنر و ادبیات صدا و سیما رفتم و در حاشیه ساز پیانو را دنبال کردم . . . آن ها برای ترم جدید عکس میخواستند . عکس جدید . مادرم و من و مادر مادرم و خواهرم برای گرفتن این عکس رفتیم به بازارچه قدیمی ایران زمین . عکس گرفتیم . هنوز کارتم را دارم . صورتی غمگین . جای پنجولی روی لپ چپم . هر وقت نگاهش میکنم یاد چشم های دوست خواهرم می افتم . . . تا امروز از دیدنش خجالت میکشم . چون جلوش شکنجه شدم . موهایم و سرم به دیوار خورد و سیلی خوردم . سیلی . نه یکی نه دو تا ....هی خوردم . "

بعد وقتی این جور عکس ها را نگاه میکنم فکر میکنم من هیچ رنجی نکشیدم . اما  به نقل از نیچه در کتاب تبار شناسی اخلاق ترجمه داریوش آشوری (( چیزی را می باید در حافظه داغ نهاد تا در آن بماند : و چیزی در خاطر می ماند و بس که همواره دردآور بماند . ))

در ادامه ی مطلب یک عکس رونمایی میشود ، عاشقان سیامک صفری عزیز میتوانند با هیجان در ادامه ی مطلب ببینندش:)

 


سیامک صفری، تمرین (شکار روباه)

اگر رنگی به زندگی ماست

از زنگ صدای شماست :)- اونم چه صدایی ! :)

هی به خودم نهیب میزنم ، خنجر فرو میکنم که بسته توی یه پست هم دست از سر این آغامحمدخان بردار دلم  میگه نع ! به هر حال همین هم مستمسک خوبی است برای دیدن هنرمند دوست داشتنی وطنی ، سیامک صفری عزیز دوست داشتنی .

 


 
comment نظرات ()