جزیره در کهکشان

 
ماه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٤
 

آمبیانس : (اینجا) ...

وقتی تنها میشی کتاب های هفت قانون معنویت و چهاراثر از فلورانس اسکاول شین رو مذارم جلوم . برگه های خشت دار و خال دار رو پشت سر هم ردیف میکنم و با پلک  افتاده از قرصم دنبال یه چیز خوب میون ورق ها یا توی تفاله ی قهوه ها میگردم . . . اما همیشه رها میکنم . نمیخوام بشنوم . دارم فکر میکنم اگر ٨ سال پیش همچین موقعی ، اون پیرزن فالگیر از توی تفاله ی قهوه ی من درست آینده ام رو پیش بینی میکرد حتما همون جا واژگون میشدم . . . ناراضی ام . هر چی دوست دارید اسمش رو بگذارید . به قانون کارما هم دیگه اعتقادی ندارم . بومرگ من میره میخوره به شاخه های یه درخت و هیچ وقت به سمت من برنمیگرده . نگاه میکنم به گذشته . چقدر (دوستت دارم ) شنیدم و اصلا معلوم نیست کدومشون (عاشقانه) (هرزه درایانه ) (شهوانی) (مسخره وارانه) بوده کدومش متین و والا بوده . . . (دوستت دارم ) هایی که شنیدم ،‌ نمیدونم گاهی مثل دیوار کاذب میمونه . بهش تکیه میدی میشکنه . دیشب زلزله اومد . تمام دل و روده ام رو ریخت به هم . . . وقتی به گذشته نگاه میکنم الانم رو میبینم . پشیمونم . اشتباه های زیاد . سرکشی های زیاد . اما مگه نه اینکه من همینم و اگر من رو دوست داری همینم رو دوست داشته باش . همه چقدر دوست دارند آدم رو عوض کنند . خب ....سه روز پیش رفتم داروخانه که تیغ و باند و بتادین بخرم و لنگ لنگان انگار که اصلا نمیتونستم داشتم سربالایی وحشتناکی رو پیاده بالا میومدم چون اصلا در موقعیت رانندگی نبودم . پسر زیبایی از توی وانت پیاده شد . شلوارش گچی بود و موهاش چرب . اما چشم و ابروی زیبا و گیرایی داشت . میخواستم بهش بگم میتونی منو از پشت هل بدی تا سر کوچه . اما  دیدم شونه هاش خمه . گفتم : " این معتاده " خونه ای که میخواست بره توش رو میشناختم . فروخته شده بود و صاحب جدیدش میخواست بازسازیش کنه . این هم لابد از کارگرهای همون ساختمون بود . پسره که چشماش از من بدتر بود ... درماشینشو باز کرد و از داشپرت یه چیزی برداشت . گفتم :" این معتاده " . یه سیگار دستش بود . با یه چیز دیگه که دستش بود . مکث کردم . پسره به من نگاه کرد . من جم نخوردم . کج کج اومد بره توی همون خونه که از دستش یه سورنگ افتاد زمین . خیلی دوست داشتم بهش بگم  بذار منم بیام تو . دو دقیقه صبر کن برم از داروخانه منم سورنگ بخرم . اما یه لحظه فکر کردم اگر باهاش برم تو و ده تا عمله اکره بریزند سرم چه خاکی توی سرم کنم . در رو بست . پشت در میخ موندم . نمیدونم چرا گریه ام گرفت . یه لحظه به خودم گفتم : " کثافت اصلا یادت رفته کی هستی ؟ " با همون قدم های بی جون سربالایی رو ادامه دادم . به گذشته که نگاه میکنم . درهای زیادی به روم بسته شده اما من هنوز هستم . هنوز نتونستن منو بکشن . دقت کردید گاهی سکوت ها چه فریادی میکنند و ابرو در هم کشیدن ها چه تیشه ای به ریشه ی روحت میزنن . دارم میرم . نمیدونم چی بگم . قرار بر اینه که برگردیم اما من دوست دارم برنگردم . شاید پری دریایی شدم . این پست رو دارم میذارم تا برم وسیله هام رو ببندم . هوا گرمه . به پشت سرم که نگاه میکنم  از خودم خوشم میاد . چموش و سرکش . . . من مزه ی همه ی این طبیعت رو میخوام . . . گاهی دوست دارم روی ماه راه برم . مخصوصا ۵ شهریور که ماه و مریخ با هم قراره توی آسمون دیده بشه . اگه نگاشون کردید من  میس شانزه لیزه رو خواهید دید که از روی ماه روی مریخ میپرم و از روی مریخ روی ماه .


 
comment نظرات ()