جزیره در کهکشان

 
نگاه ( شب آخر)
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٧
 

 

از همه چی میخوام بکنم . دارم میرم . حتی لپ تاپ رو هم نمیبرم . نمیخوام خبردار بشم . . . میخوام یه کم آروم بگیرم . توی این مدت ان قدر رفتم داروخانه خرید که دکتر آشنای اون جا یه بسته آدامس بهم جایزه داد . خب من خیلی ناناز تشریف دارم . پودر بچه ی کوچیک جانسون بعد از شامپوی بدن بچه که سلول ها رو میچلونه لازمه . کرم های ضد آفتاب . . . قرص های مخصوص . از آنتی بیوتیک تا آروم کننده ی خفن و گلاب به روتون شیاف ضد درد . . . رنگ مو . چهل گیس . مسواک و نخ دندون و لاک و از همه  مهمتر چند بسته سیگار مارلبرو طلایی از نوع قاچاق، ویتامین ها. . . خلاصه چون بی جونم باید کلی با خودم کمک های اولیه ببرم . جالبه که هتلی که قراره توش برم 3 گروه پسر هستند + من تنها بقیه اون دیگر هتلند . . . دوربین عکاسی . عکس رو دوست دارم . اما توی سفر . دوربین رو میبریم چرا؟ چرا میبریم ؟ انگار که دیگه نمیخوایم برگردیم ! اگه دوربین رو نبری شاید دوباره بری . داشتم از یه کی دو نفر خدافظی میکردم . . . همه میگن اگر برگردی و پنج کیلو چاق تر نشی نگات نمیکنیم ! . . . نمیدونم این چه وضعیه . خلاصه فردا برنامه ی من اینه که برم تست بازیگری بدم بعد موهامو مثل خروس کنم و چهل گیس ببافم و برم . . . چون خیلی دارم دیونه میشم . . . . . . توی چشمام خونه و خواب از صورتم رختشو نمیبنده بزنه به چاک . هی هررری!!!!! البته باید بدونید که من تنها نمیرم . من همراه مارکوپلو میرم و قطعا در نوشتن آثار بعدی من با شخصیت مارکو نیز آشنا میشوید . . . . من در واقع با این سفر دارم از واقعیت ها فرار میکنم . اما دعا کنید . اگر برگردم (چون همه گفتن بمون و برنگرد و پناهنده شو . ) بگذریم . . . اگر برگردم برای تئاتر فجر امسال یک کار دارم و یه کار سینمایی و کلی کار نیمه تموم که اگر اعصابم درست نشه نمیام . اگر سایه ها با من دنبال من توی اتاق من روی دیوار اتاق خواب من توی موبایل من نیان خوب میشه . . . آخ امشب توی سوپر مارکتی یه پسری رو دیدم که نگاهش بد جوری موند توی چشمام . البته از حق نگذریم پسر زیبایی بود . چشم ابروش حرف نداشت . . . معتقدم میتونست بره روی بیل برد .... اومده بود کلی مائ الشعیر بخره و دو سه تا آب میوه . . . فهمیدم چی کار داره با اون ها . . . با هم از اون جا اومدیم بیرون . . . فقط زل زده بودیم به چشم های هم . . . نه اون میرفت نه من . یه لحظه فقط یه لحظه خواستم سفر مفر رو تعطیل کنم و بگم هر جا میری باهات میام . منتظر بودم حرف بزنه . یه قدم اومدم جلو اما از بس زل زده بودیم به چشم هم که ندیدم یه خانومی داره وارده بقالی میشه و با پا رفتم روی پای خانومه ! . . . پسره چشماش پر اشک شد . خواستم یه چیز چاخانی سر هم کنم بگم تو مثلا آیدینی؟ یا  من تو رو کجا دیدم خداااا؟ اما چشماش پر اشک شد و رفت سوار ماشینش شد و با شدت دور شد . کی بود اون مرد خدا ؟ حتی فرصت نداشتم برم دنبالش . . . چرا اشکش در اومد ؟ یعنی بازم میبینمش؟ دوستتون دارم .

خدا رو چه دیدی شاید حتی نرفتم . اما اگر خبری ازم نشد نگران نشید . . . دوستتون دارم . . . دلم برای تئاترشهر تنگ میشه . برای بلاگ ها......

*******************************

آخرین شبیه که ایرانم . میرم گرجستان .

اومدم به همتون بگم تک تکتون توی یادمید .

لپ تاپی نمیبرم . اگر فرصت دست داد . از اون جا مینویسم . اگر نه . بر میگردم مینویسم .

دلم میخواد هر کس دلش تنگ میشه برام کامنت بگذاره .

همه رو دوست دارم

کاش میدونستید با چه بغضی دارم میرم .

خیلی خصوصیه .

دوستتون دارم . حتما برید هامون رو توی سینما ببینید . حتما برید ماکاندو رو در خانه ی هنرمندان ببینید .  حتما موراویا ها رو بخونید . دست پر بر میگردم . کف دستم دو زاری نذارید چیزی به من بدید . نمیشه که همه اش من ...یه کم هم شما .


 
comment نظرات ()