جزیره در کهکشان

 
آقای دکتر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٦
 

میس شانزه لیزه بعد از اینکه دفترچه ی جادویی اش رو از توی چمدون کهنه و قدیمی اش در آورد و بازش کرد دید یک سری آدم که نقاشیشون کرده بود -و برای هر کدوم یک اسمی  گذاشته بود- دارن بهش فحش میدن و پشتشون رو کردن بهش....یکی توی دستش گله...اون یکی یه سبد نارنگی دستشه...اون یکی گری کوپر رو گرفته انداخته زیر پاش...اون دیگری.....و دیگری.....میس شانزه لیزه داد زد...های....بچه ها تو رو خدا یه دقیقه روی ماهتون رو به من کنید...یک لحظه...الو....بابا....یه نفر از اون ور داد زد...هی لوس نازک نارنجی ترسو ای قورباغه...دیگری گفت :آخه چرا؟....اون یکی گفت:"باهات قهرم"....میس فهمید که داستانی که دیشب برای آدم های داستانش تعریف کرده همه رو ریخته به هم....اشکاش ریخت توی دفترچه ی جادیی...آخه میس بد جوری بهشون عادت کرده بود.....بد جوری بهشون فکر میکرد....دید نارنگی/مزارعی/داروگ/فرزام/آپتیمیست/کوهیار/علیرضا/علی/لی لی/نادی/علی ها و ....همه رفتن دنبال چترهاشون...آخه بارون اشک میس شانزه لیزه بند نمیاومد.....یه نفر داد زد :"بسه دیگه سرما میخوریم....این چه وضعیه؟.....خون چکوندی توی دفترچه خاطراتت بست نیس.... ما چه گناهی کردیم؟حالا هم بارون".....میس یه عطسه ی اساسی کرد... عطسه ای که عینهو طوفان سونامی همه ی بچه هایی که این کنار لینکند(بیشتر منظورم اونایی که کامنت دیروز رو گذاشتن)پروند بیرون.....میس توری که دور موهاش بسته بود رو سریع باز کرد وانداخت روی سر و گول بچه ها :" بابا گوش کنید یه دقیقه....من معذرت میخوام ..."

آخه کسی واقعا نمیدونست میس شانزه لیزه توی چه شرایط مارپیچی گیر کرده بود ...شاید خود شرلوک هولمز هم توش میموند و برخس هم نمیتوست شبیهش رو بنویسه...گاهی یه حمله هایی میاد سراغ میس که اگه اون کار رو نکنه وحشی میشه...خیس خالی از عرق....انگار شیاطین بهش حمله کردن....نمیخواست خودش رو سر به نیست کنه....ناهنجاری کرده بود...خودش هم به دکتره گفت.

دکتر:" آخه چرا...دختر به این خوبی...ماهی....خوشگلی ! "

میس :" چون که......"

دکتر:" خوب....بازم بگو.....بذار در رو ببندم.....چه  جالب....هیچ میدونستی تو عین دوست دختر منی؟!"

میس نگاهی به حلقه ی دور انگشت دکتر انداخت و خندید و آب بینی اش رو با لا کشید و اشکهاش رو پاک کرد و خند خندان و اشک ریزان توامان گفت :"بله؟"

دکتر:" به خدا...یه دوست/دختر داشتم...البته از اون فکرا نکنیها....شکل تو بود....میخوای ببرمت پیشش؟"

میس:" بله ؟...که چی؟...نه مرسی....بگین بیان دستم رو ..."

دکتر:" ای خدا ...آخه اونم اوضاع و احوالش عین تو بود.....منتها اون ٣٣ سالشه"

میس:" دستم...دکتر"

دکتر که با بتادین و این ها داشت پانسمانی به عظمت ساندویچی برای دیو روی دست میس میبست و هی باند میپیچید....گفت :" ببین میخوای شب نگهت دارم؟"

میس :" میشه سیگار کشید ؟"

دکتر:" آره هم حرف میزنیم هم یه استراحتی میکنی؟...هان میخوای بگم فشارت خیلی پایینه..؟.میدونی من چه روزایی میام این جا ...؟تلفنم هم اینه.."

....و.......

بچه ها...من زبون تلخی دارم .اما زبون تشکر ندارم...تک تکتون رو دوست دارم و چون الان ای دی اس ال ندارم و سرعتم پایینه شاید کند پیش برم....اما از همه متشکرم و زود اومدم یه پست بذارم فقط برای خالی نبودن عریضه. به همتون سر میزنم.

************

************

**********

سلام

شنیدم کسی به نام (برای جزیره در کهکشان )اومده توی بلاگفا بلاگ باز کرده....این وبلاگ فقط همین یکدونه است ولاغیر...و اگر بنده بفهمم کسی قصد شوخی داره خودم با چنگولام چشمامشو در میارم.

 

میس وحشی.


 
comment نظرات ()