جزیره در کهکشان

 
هامون
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸
 

برای امروز یه قصه ی خوشگل فانتزی میس شانزه لیزه ای آماده کرده بودم و دلم میخواست بنویسمش. . .حتی چند تا عکس هم براش پیدا کردم و گذاشتمش کنار، اما الان که دارم با شرمندگی تمام پست عوض میکنم و این پست عوض کردن پنداری پوست انداختنه واسه من نمیتونم از امشب بی تفاوت بگذرم . من یه دختر بچه ی دبستانی بودم که فیلم هامون توی سینماها اکران شد و گیشه رو ترکوند . تا وقتی که امشب شد، باور نمیکردم روزی هامون رو روی پرده ی سینما ببینم ، اون موسیقی باروک رو توی سالن سینما بشنوم ! اصولا ((دیدن)) هام رو تنها و یکه میرم . مخصوصا تئاتر ، اما هر از گاهی ، انگار که خدا یه مسئولیت رو روی شونه ی من بذاره موبایل رو میگیرم دستم و به خیلی ها اس.ام.اس میزنم که پاشیم بریم تئاتر و بعد هم کافه فلانی و قهوه و سیگار! یه هو شده سی نفر رو خبردار دم گیشه وای سوندم ، اما اصولا بعد از سفید شدن گیس در آسیاب و گذر و گذشت زمان به این نتیجه رسیدم که تنها کار ببینم بهتره ، بچه ها وقتی جمع میشن ،‌کم از کار حرف میزنن ، جو  به لودگی کشیده میشه و من هم توی فاز تئاتر فیریز شدم و نمیخوام تحملشون کنم من درگیر تئاتره ام و بچه ها درگیر خودشون . تنها که  تئاتر  میرم واسه خودم راحت پشت صحنه جولون میدم یا اگه بشه با بچه های کار گپ و گفت میکنیم و حرف حساب میزنیم . سینما هم که بعد از مدت ها قسمت شد ، خدا خواست گوش شیطون کرد شد و هامون اکران شد به چند تن از یاران اس.ام.اس زدم که بریم فیلم رو ببینیم . اکثریت یا همین امروز کار داشتن ، تمرین داشتن ، همون ساعت شب ها به خدا راس میگم ، سر صدا گذاری و صدا برداری بودن ، عده ی دیگه هم من رو به سخره گرفته و گفتند خسته نشدی از هامون . . . ما که دیدیم ! ما که سی.دی اش رو داریم ! نه سر یه فیلم دیگه میایم باهات ! نهایتا بین دوستان ناجورها ، یک بعد از ظهر پاییزی و کلوزآپ همراه شدند . خدا را صد ها هزار ها مرتبه شکر . چرا ؟ چون اصولا همراه خوب خودش با ارزشه . من به حدی در پوست خود نمیگنجیدم که از ساعت ٨ از خونه زده بودم بیرون . در صورتی که فیلم  ده و نیم اکران میشد . سالن پر پر بود . اکثرا اتفاقا هم سن و سالهای خودم و شما بودن ، کسایی که زمان اکران هامون در سال ۶٨ جوجه بودند و بعد ها عاشق هامون شدند و هامون بازی کردند، آیا این به خودی خود جذاب نیست که فیلمی تا این حد عمیق ، سرشار از حس ، کامل ساخته شده باشه که بتونه پاشو فراتر از زمان خودش بذاره . . . ؟ ؟ ؟ میخوام بدونم اگر فیلم  بربادرفته هنوز هم مخاطب داره ، اگر دائی جان ناپلئون هنوز هم خاطر خواه داره دلیلش چیه جز وجود نیروی جادویی ناب در اثر؟ اون وقت مثلا بشینیم خونه بگیم نه بابا کی حوصله داره پاشه بره هامون ببینه !!! خب باشه . از دست همه رفت . خوش به حال من . ما رفتیم ، سالن پر شد . . . وقتی صفحه ی نقره ای ،سیاه شد و عنوان بندی با اون موسیقی بی نظیر شروع شد نفس ها واقعا در سینه حبس شد . عنوان بندی به نام (خسرو شکیبایی) که رسید همه دست زدند . مگه میشه دائی یا عمو خسرو از یادها بره؟اصلا کسی باور میکنه که خسرو شکیبایی نیست ؟ به جرات میتونم بگم همه ی تماشاگران دیالوگ ها رو حفظ بودند وقتی اومدند توی سالن . . . همه میدونستند که چی میشه قراره بعد چی ببینند اما دیدن اون صحنه ها در پرده ی سینما هامون رو جور دیگری نشان داد . . . اون پیچ های جاده چالوس و دالان های دادگاه و زرق و برق ها، اون بغض ها و خنده های هامون . . . ( خدا رحمت کند حسین سرشار عزیز رو  که من از دیدن ایشون و شنیدن صدای بی نظیرشون هم غمم گرفت چون یاد مرگ مشکوکش افتادم و البت برام نوستالژی هایی هم داشت ). . . من صدای آب دماغ بالا کشیدن جماعت تماشاگر رو سر صحنه ای که مادر بزرگ به هامون میگه آی آی قلبت شکسته ؟ دیگه غمخواری نداری ؟ رو شنیدم . . . مسئله ی عشق، ابراهیم ، شک . . . چیزی که جون های این نسل اصلا بهش فکر نمیکنند و چرا بیان فکر کنن وقتی غذای روحیشون سریالهای در پیتی و فارسی وانیه یا وقتی فیلم هاشونم کپی برابر اصل هم نیست و همه اش پوچه .وقتی دیگه خبری از سر به داران و هزاردستان و کفش های میرزانوروز و سلطان و شبان نیست . . وقتی . . . بیخیال اما جماعتی که به خودشون زحمت داده بودند و از جاهای مختلف تهرون اومده بودند سالن سینما سه پردیس ملت یه دغدغه هایی دارن ... یه خیره سری ها و دیدگاهی دارن که میان اون وقت شب فیلم میبینن و این خیلی مهمه . . . بعد از اتمام فیلم ، همه سر جاهاشون تا آخر تیتراژ نشسته بودند . . . . . بعد از اومدن بیرون سالن به جان جزیره قسم ، دست همه یه سیگار بود و چشم همه تر . و مه غلیظی در هوای سرد شب در اون حیطه میلغزید واسه خودش جولون میداد و به فواره ها میرسید . الان که دارم این رو مینویسم سرم درد میکنه ، حس میکنم سنگ شدم ، جلوی بغضم رو توی سینما گرفته بودم . . . آخه هامون روی پرده به قدری تاثیر میگذاشت که تو حتی خسرو شکیبایی رو هم نمیدیدی چه برسه بخوای  همذات پنداری هم بکنی . . . تو یک تک هامون رو میبینی . . . محو بازی بی نظیر خسرو شکیبایی میشی . . . (پویا جان نمیدونم کجایی ؟ کانادایی ، اون جا یا این جایی ؟ هر جا هستی کاش تو هم امشب با ما بودی .) هامون امشب روی پرده با سی.دی هاش فرق داشت . تو مدام فکر میکردی این همون هامونیه که سالها توی ویدئو یا دستگاه با دی وی دی دیدم ؟ این همون موسیقیه ؟ این خسرو شکیباییه ؟ وای صداشو ؟ یعنی مرده ؟خداروشکر که صحنه هایی که دوست داشتم حذف نشد . مثل سینما پارادیزو که مردمش دلشون میخواست یه بوسه توی سینما ببینن من هم دل  م میخواست صحنه ای که جن دست مهشید رو گرفته این لمس دست باشه . یا کتک زدن هامون باشه . . . مثل ندید بدید ها . . . این حس در فیلم باشکوه شاید وقتی دیگر هم هست البته سوسن تسلیمی و داریوش فرهنگ در آن زمان زناشویی کرده ولی خوب در فیلم -لمس- رو داریم . خیلی سخته به خدا عشق رو بیای تعریف کنی . . . این قدر غلیظ و نتونی  یه صحنه ی مادی آشغال هم توش بذاری و باز فیلمه در گیرت کنه . . .

انگار پاییز داره زود میاد . . . آلرژی ها این روزها شروع شده و ندای تغییر فصل میده. به خدا همین پس فرداس که به هم بگیم عیدت مبارک ، و تقویم ١٣٨٩ رو بندازیم دور . . . میبینی چه زود میگذره ؟بهار و تابستون پر . . . رفتیم اون ور تقویم . من عاشق نیمه ی دوم سالم .

پست بعد داستانه . قول میدم .

* برای دیدن جزئیات فیلم هامون و معرفی آن -این جا - را کلیک کنید .*

 


 
comment نظرات ()