جزیره در کهکشان

 
نوستراداموس و میس شانزه لیزه + نامه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٩
 

میس شانزه لیزه ، وقتی که از خواب بیدار شد ، احساس کرد چیزی شانه ی راستش را به شدت به خارش انداخته . اهمیت نداد . لحاف را کنار کشید و به نور خورشید که به زور خودش را از پنجره ی اریب سقف پایین می انداخت ،‌چشم دوخت . آفتاب میتابید . میس پیش خود گفت : "  پس این خورشید کی میمیره راحت شیم از دستش ! " وان بیضی سفیدش را با آّ ولرم پر کرد و چند پر گل رز در آن ریخت و شامپوی معطر در آبش فشاند و با دست همش زد تا کف کند . دمپایی حوله ای هایی که به پا داشت را پرت کرد کنار و شانه ی راستش را خاراند . به آشپزخانه رفت و یک لیوان بزرگ نسکافه درست کرد و بعد رفت توی وان بیضی اش که گوشه ی اتاق زیر شیروانی اش بود . صدای مرغ و خروس و بوقلمون از کوچه می آمد . نسکافه را زیر دماغش گرفت و بو کرد . توی وان متوجه شد چیزی به تنش چسبیده مثل پارچه . به شانه ی راستش دست زد . دید جسمی پنبه مانند به شانه اش حک شده . از ترس اینکه خزنده ای چیزی باشد سریع از وان پرید بیرون ، دوید و رفت جلوی پاراوان که همه اش آینه بود . آب از موهایش روی کف زمین چکه میکرد . میس دید که از شانه ی سمت راستش بال بزرگی در آمده . ترسید . سریع زیر آفتاب داغ ایستاد و شروع کرد به پوشیدن لباسی که بال را در خودش پنهان کند . اما بال خشک شد و مثل بال پرنده باز ایستاد . میس شانزه لیزه با طناب آن را به دورش بست و ردای بلندی پوشید و کفش تختی به پا کرد و موهایش را بافت و سریع رفت پیش کسی که به آن میگفتند (( نوستراداموس )) . به زحمت به دیدنش رفت . نوستراداموس به ریش های بلندش دست کشید و گفت من در مورد تو توی رباعیاتم نوشتم . از من نخواه که چیزی بگم . تو داری منو وادار میکنی کاری بکنم که نمیخوام . میس با داد و جیغ و گریه و التماس از او خواست حداقل راهنماییش کند اگر بنا باشد فردا هم بال دیگری در بیاورد بال سمت راستش را نکند . لااقل حس پرواز را تجربه میکند اما اگر قرار باشد تا آخر عمر با این یک بال سر کند میخواست همان لحظه پیش قصاب محل برود و بخواهد که بالش را ببرد . نوستراداموس گفت : " این کار رو نکن ، چون اون وقت میمیری . الان قلب تو به جای اینکه توی قفسه ی سینه ات باشه توی بالت مثل سفره ماهی پهن شده ، با این کار میمیری . "  میس شانزه لیزه ردایش را پوشید و پوست نرم سفیدش را از نوستراداموس پنهان کرد . بعد روی کاناپه ی مخمل بنفشی که کنار شومینه بود نشست و یک سیگار روشن کرد  ....

میس : " نوستراداموس فقط به من بگید من قراره مضحکه ی مردم شم ؟ این فلسف ش چیه ؟ مگه من مسخ کافکام . . . نکنه سوسک شم یا پروانه شم . . . میترسم نوستراداموس . "

 نوستراداموس : " اگر بخوام بهت آینده ات رو بگم از ترس همین جا میمیری. "

میس شانزه لیزه : " هی مرد ! تو میدونی من کی ام !!!! "

نوستراداموس بلند بلند خندید و پیپش را روشن کرد و پرده ی اتاقش را کشید و عصایش را برداشت .

میس گفت : " هر چی بخوای بهت میدم  فقط به من بگو آینده ام چیه ؟ هر کرا بخوای میکنم . "

نوستراداموس : "هر چی ؟ "

میس : "  هر چی . "

نوستراداموس : "ازت میخوام موهاتو بتراشی . همین الان . "

میس شانزه لیزه که فکرش به همه جا رفته بود جز این یکی ، با تردید گفت : " موهامو ؟ "

نوستراداموس : " بله . بیا با این قیچی  ببرشون . "

میس شانزه لیزه در حالی که گریه میکرد با قیچی موهای نمش را که صبح از آن آب معطر چکه میکرد قیچی کرد و موها دسته دسته کف زمین میریختند . دسته های شبق شب مانندی که مثل مخمل مشکی و بادمجانی و قرمز در هم بودند و برای میس خیلی عزیز . وقتی شد شبیه مادر کوزت ، قیچی را انداخت توی شومینه ای که خاکستر در ش جمع بود و با بغض گفت : " حالا بهم بگو نوستراداموس ....بگو آتیه ی من چیه ؟ بگو فلسفه ی رگ و ریشه ی این بال چیه ؟ اگر نگی خودم چشماتو با این قیچی از توی کاسه در میارم . . . "

نوستراداموس عرق چینش را روی سرش جا به جا کرد و پشت میز کارش نشست و رباعیاتش را ورق زد و چرتکه انداخت به میس نگاه کرد و گفت : " طاقتش رو داری ؟ تاب و تحملش رو چی ؟  تو به این نحیفی ! "

میس : " تو بگو دارم یا نه پیشگوی بزرگ . "

نوستراداموس : " فردا قبل از غروب آفتاب ، بال دیگه ای سمت چپت در میاد ، پس فردا هر دو رنگ خال خالی میشند و پس اون یکی فردا خال ها قلب میشن و تو قدت کوتاه میشه و دو تا شاخک در میاری و میشی پروانه . یه روز همین طور که بال میزنی و این ور اون ور میری توسط باغبون بناپارت شکار میشی ، خشکت میکنن و تا ابد به بالهات سیخ میکنن و تو رو توی شیشه حبس میکنن . منتها تو نمردی و تا ابد نگاه مردمی که میان و از کنارت بی تفادت میگذرن یا با ذره بین بالهاتو نگاه میکنن رو حس میکنی . کسی صدات رو نمیشنوه . سرنوشت تو مثل سیزیفه . "

میس جیغ کشید . نع . نع . نع و سپس از خواب بیدار شد . خارش شدیدی در سمت راست روی کتفش حس میکرد . سریع رفت جلوی آینه . دید شب موقع خواب پروانه ای را زیر کتفش له کرده . نفس عمیقی کشید و رفت توی وان معطر .

 این پست با خلوص نیت به دوست ندیده ی عزیزم  بهنامترین تقدیم میشود .

***

مدیر محترم پرشین بلاگ

این جانب ، میس شانزه لیزه ، پس از چهار سال نوشتن در محیط پرشین این روزها بدجور از دست عدم همکاری شما عصبانی شده ام . دوستان در مانیتورهای دیگر در نقاط دیگر جهان صفحه ی جزیره را درست نمیبینند یا پر شتاب باز و پرشتاب تر بسته میشود یا دیده نمیشود . . .ضمنا بر فرض بنده اگر ٢٠ تا کامنت دارم ١۴ تا نشان میدهد ، خیلی زحمت کشیدم تا تعداد مخاطب را از هیچ به روزی ٢٠٠ تا برسانم و خیلی دوست ندارم تا با این محیط غریبه شده کوله بارم را در بلاگ سپات یا بلاگفا پهن کنم . در این محیط صاحب وبلاگ های معتبر و نام و نشان دار میبینیم . . . فکر میکنم خیلی کند روند تعمیرات شما طول میکشد .

دوستان عزیز اگر سقوط مخاطب داشته باشم و تعمیرات با بی اهمیتی تمام به کندی پیش رود جزیره در کهکشان را در

http://jazirehdarkahkeshan.blogfa.com/

بالا ادامه خواهم داد گرچه میدانم در بلاگفا هم همین خطرات هست و آمار به دقت پرشین  دستم نیست . . . آمار در پرشین بسیار دقیق است . همان طور که همه میدانند اما برای من نوشتن مهم تر و اگر بلاگفا هم مشکل دار شود در

http://jazirehdarkahkeshan.blogspot.com/

با وجود بیگانه بودن با این محیط خواهم نوشت . بلاگ سپات را دوست ندارم چون کامنت گذاریش دهن آدم رو سرویس کرده و سهولت در همین جاست . . .

خواهشمندم برای این نواقص و چاله چوله های بلاگی فکری کنید . 

با احترام /میس شانزه لیزه 


 
comment نظرات ()