جزیره در کهکشان

 
نفس عمیق
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٦
 

تنبان فنری سفید به نیمتنه ی  ساتن شیری رنگ وصل بود و میس شانزه لیزه نمیدانست دقیقا با این لباس در آن اتاق چه میکند . روی سرش تل پر از شکوفه و غنچه های صورتی رنگ بود ، میس رو به روی آینه دستش را به آنها زد و دید که غنچه های طبیعی هستند که لای موهای مسی رنگش جان میدهند ، چون که از ریشه کنده بودندشان . تور بلند گیپور تا دنباله ی دامنش بلند بود . حاشیه اش سوزن دوزی شده بود و عین همان غنچه ها با خامه دوزی و بردلی دوزی به دامنش هم بود . میس شانزه لیزه بیشتر نزدیک آینه شد . خاک آینه را با کف دست زد کنار و چشم ها را با دقت باز کرد تا ببیند چرا صورتش این قدر بزک دوزک شده ؟ همان موقع نقش و نگار حنا را روی دستش دید که از نوک انگشتانش تا بازو و از آنجا تا نزدیک گوشش بالا رفته . نور کم و زیاد میشد ، میش به شمع هایی که توی حباب ها میسوختند و سکته میزدند نگاه کرد . حباب ها لاله ای شکل بودند و پایه هاشان سماغی رنگ . سقف مثل قصرها آینه کاری شده بود و فرش مخملی زیر پایش افتاده بود . میس با احتیاط پا از روی فرش بلند کرد و عقب رفت تا نقش و نگار فرش را ببیند . بته جقه و درخت کاج و شیر و گل و بلبل بود که در هم و بر هم مثل نقاشی های مینیاتوری میرفتند . کفش های میز پاشنه های بلند شیری رنگ داشت و درست باهاشان نمیتوانست راه برود . تشنه بود . باد وحشی پنجره های مشبک چوبی را باز و بسته کرد . از پنجره زنی پیر ، با روسری سفید و دامن سیاه پرید توی اتاق . فرق سرش حنایی رنگ بود و چشمهایش تنگ و چین های زیادی دور چشمان سیاهش را گرفته بودند . زن که کج کج و مثل خرچنگ راه میرفت با قد کوتاهی که داشت با احتیاط نزدیک میس شانزه لیزه شد . میس از او فاصله گرفت و گفت : " این جا کجاست ؟ شما کی هستید ؟ " زن موهای مسی رنگ میس را گرفت و کشید و اورا پشت تخت بزرگی که در انتهای اندرونی با کلی کوشت ساتن دوزی شده و تور های آویخته زینت داده بودند بر د و درگوشش گفت .: " گیس بریده من ینگه ام " . میس پرسید: " ینگه چیه ؟ "پیرزن دندان های طلایی اش را نشان میس داد و گفت : " ینگه یعنی دلاله ، یعنی من این رخت خوابو درست کردم یعنی من پشت در میمونم تا دستمالو بیام بگیرم "

میس که چشمهایش گرد شده بود گفت : " دستمال ؟ "" کدوم دستمال " ینگه رو تختی را کنار زد و دستمال هایی را که روی تشک انداخته بود نشانش داد . "ینگه گفت :" گیس بریده ، این دستمال رو گذاشتم این جا زیر این بالشتک حواست باشه الکی داد بزن و اینو بردار"

میس شانزه لیزه به دستمال خونی نگاه کرد و گفت : " این دستمال چی هست چرا باید این کارو بکنم من الان کجام این لباسها چیه تنم ؟ " ینگه گفت :" بهت بدهکارم چون تو هم خلی عین پسر من . . . تو عقلشو سر جا آوردی حالا من نمیخوام  بعد از شب زف اف آبروت بره گیستو بکنن . این خونه کبوتره با آب رقیق ، بیا اینم پودر پوست اناره و خون گنجشک سر بریده بیا ببین کردمش توی بادکنک گوسفند ، اغفالش که کردی اینو بردار بتکون روی اون دستمال سفیدا . . . من رفتم . مش مراد پسرم منتظرته بیای فردا. "

ینگه از پنجره بیرون پرید . در اتاق باز شد و مردی با چهره ی سیاه و سر طلاس وارد اتاق شد که شکمش به اندازه ی کافی بزرگ بود تا میس را تمبر کند و مثل کاغذ  دیواری روی دیوار بچسباندش . کت شلوار سیاه پوشیده بود و اش ربه حالش را حالی به حالی کرده بود لنگ میزد و انگشتر طلایش برق می انداخت به آینه های دیوار . میس شانزه لیزه همین طور که مرد نزدیکش میشد و بوی عرق بدن بد بوی او را میدید حالش بد شد . فرار کرد . اما پنجره ها فقل شده بودند . در ها بسته شده بودند و میس جیغ میکشید . بیرون در کل میزدند . مرد گفت : " بیا جلو دختر عمو . " میس شانزه لیزه گفت : " من دختر عموی تو نیستم . " مرد کمربندش را درآورد و شلاقی روی زمین زد . میس به پای مرد افتاد و گریه میکرد . گریه میکرد . بلند بلد میگفت : " من دختر عموی شما نیستم . من هیچ کس شما نسیتم . منو آزاد کنید برم . " آقای شاعر دست میس شانزه لیزه را که از تب میسوخت ول کرد و گفت : " من از خدامه که تو بری با این حالی که داری فقط باید درشکه چی بیاد تو رو ببره چون من که معلوم الحالم . بلند شو داری خواب میبینی . " میس از خواب پرید . با دیدن اتاق کوچک آقای شاعر نفس عمیقی کشید . پرسید : " من این جا چی کار میکنم . " آقای شاعر گفت : " پاشو برو تبت به من هم سرایت کرده من هم هر شب دارم خواب ینگه و در و آینه و خون کبوتر و مرد طلاس میبینم پاشو گم شو برو بیرون . " میس حندید . آقای شاعر را بوسید . از خانه اش بیرون رفت و با آن تب شدیدی که داشت ریه هایش را از هوای پاییزی پر کرد و نفس عمیقی کشید . سیگارش را روشن کرد و فکر کرد اگر واقعا خوابی که دیده بود حقیقت داشت چه میشد ؟ دست به موهایش زد . سر جایشان بود . فکر کرد تاریخ چقدر به خود قربانی های زنانی دیده که به نا حق و به دلیل عدم علم پزشکی گیس بریده شده . هووو شده اند . نفس عمیقی کشید و بدون گرفت کالسکه پیاده رفت تا دم رودخانه .

** دوستان ،مواظب کامنتهایتان باشید تا مجبور نشوم احیانا به خاطر (کلمه)ای ناشایست حذفش کنم .**

با تشکر


 
comment نظرات ()