جزیره در کهکشان

 
چه کسی نمیخواهد گلشیفته فراهانی باشد ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸
 

میس شانزه لیزه خواب بود .

(این)(دانلود کنید و با دقت به زیر و بم صدا گوش دهید ) را گذاشت تا بشنود .

بیدار شدن ، ضرورت دردناک روزمرگی ، مواجه شدن با دنیای روبه رو که باید یه جوراهایی بشی باهاش رو در رو . بیدار شدن ، ضرورت دردناک جنگیدن علیه همه ی چیزهایی که به تو هجوم میاورند ، مثل آفتاب ، نور که پیروزمندانه خودش را به رخ تو میزند .   میس شانزه لیزه چشم بندش را از روی چشم هایش برداشت و انداخت گوشه ای . چشم بند افتاد توی لیوان نیمه پری که نسکافه تویش خواب بود و تنس سرد بود مثل مجسمه ای وسط میدان سرخ محوم به ایستادن است . میس شانزه لیزه عینک دودی اش را به چشم زد . رب دو شامبر قرمزش را پوشید و برای خودش یه لیوان آب ریخت و رفت توی بالکن کوچک اتاق زیر شیروانی اش . صدای جیغ به قدری بلند بود که میس متحیر به اطرافش نگاه کرد . از هر طرف صدای جیغ و داد و فریاد و درد میامد . میس دید برگ ها زیر تازیانه ی شعاع آفتاب سوخته اند . درجا خشک شده اند و از ریشه ، از تن درخت ، جدا شده و ناخواسته پرت میشوند روی زمین . نمیخواستند زیر پای مردم له شوند و ماشین ها رویشان را گلی کنند و رفتگران توی کیسه زباله بگذرانندشان . جیغ میکشیدند . باد سردی وزید . میس برای خودش صندلی آورد و نشست روی آن و نسکافه ی داغش را با یک تکه ی کوچ بسکوئیت جوانه گندم که رویش کرم بادام زمینی زده بود خورد . پاییز اومد ها . . . سال به نیمه رسید . انگار همین دیروز بود که حرف بابانوئل و عمو نوروز رو زدیم . . . انگار همین دیروز بود که خبر فوت استاد کرم رضایی رو توی جزیره در کهکشان زدیم . .  . انگار همین دیروز بود که این همه تئاتر دیدیم . انگار همین دیروز بود که عاشق شدیم . میس شانزه لیزه یادش افتاد که چقدر برگ لای ورق های خواجه حافظ شیرازی گذاشته و همه را معطر کرده تا به معشوقش بدهد . آن چه نصیبش شده بود چشمانی بود که غرور را به زحمت در خودش حفظ میکرد و دستانی که از فرط لاغری به مانند چنگالی هوا را میشکافتند . سیگارش را روشن کرد . دید همه ی سهم او از زندگی یک چیز است . یک جزیره در کهکشان . همه ی سهم او در زندگی خیال هایی بود که اگر میبافتی شان میتوانستی برای کره ی زمین شالگردن ببافی . . . انگار همین دیروز بود که فارغ التحصیل شد . کتابش در آمد . مصاحبه اش چاپ شد . فریماه را دید . کارامل را دید . این همه را از دست داد . انگار همین دیروز بود که آقای شاعر با او توی کوچه ها پرسه میزد و توی گوشش چیزهایی میگفت که میس از خنده اشک از چشم هایش میزد بیرون و سوز را حس میکرد . انگار همین دیروز بود که شکار روباه را دیده بود و با کلی اسفند دود کردن و قربانی کردن های جزیره ای پای عکس های رضا موسوی آن ها را رونما کرده بود . انگار همین دیروز بود که رضا موسوی را دیده بود . سیگارش ته کشید و از میان انگشتانش روی زمین افتاد . دختر همسایه رو به رویی پاراوانی قدیمی توی بالکن گذاشته بود . داشت جمعش میکرد . نگاه شمایل میس کرد . باد رب دوشامبرش را زده بود کنار و عینک آفتابی روی چشم هایش بود . خواب چرخی در گیجگاهش زد و پلک هایش هم رفت . دختر با دوست پسر رویایی اش پشت آن پاویون داشتند کیک میخوردند . مرد کیک۴٠ سالگی اش را فوت کرد و دختر بادکنک قرمزی فرستاد هوا . میس شانزه لیزه دیگر منتظر هیچ کسی نبود که بیاید . . . منتظر همان بود که مثل هیچ کس نیست  و خود هیچ کس است . دید از همه ی تاریخ زندگی اش دلی دارد که رسوا شده . غرق تمنا شده . دید هنوز شب ها با عروسکش میخوابد و بیدار میشود .

یادش آمد در یکی از روزهای شوم و تهاجم فرهنگی ولنتاینی مادربزرگش برای او خرس بزرگ قلبی را هدیه داد که میس منتظرش نبود . میس هیچ وقت به همچین روزهایی دل خوش نکرده بود . شهریور رو به اتمام است . پاییز بد جوری میوزد توی دل هامان . میس چشم هایش هم رفت و فنجان از روی میز افتاد روی زمین و نسکافه خلاف جهت جاذبه ی زمین رفت رو به هوا . پاییز برای میس شانزه لیزه سمبل (عشق ،زایش ، مرگ، تولد،‌زندگی) ست . همه ی تضادها در پاییز برایش جمع است . پس پاییز فصل زندگی است . میس از چرتی که زد بیدار شد . خودش را جمع و جور کرد و رفت توی اتاق زیر شیروانی اش . از زیر در برایش صفحه ی جدید آهنگ شهزاده ی قصه من( میتوانید روی های لایت کلیک کنید ) ابتدا طبق لینک های اشتباه فکر میکردم صدای گلشیفته فراهانی است که بعد فهمیدم  متعلق به خانم راز است و متعجبم که گلشیفته جان حتی در شایعه هایی که برایش میسازند هم خوش شانس است )، اجرای اول این ترانه برای عهدیه  در فیلم دالاهو بود که فروزان هم همراهی اش میکرد و بعد هم توسط شهاب حسینی خوانده نشد (تکذیب شد ) . (شهاب عزیز باز هم تبریک بابت جایزه ی خانه ی سینما . . . چقدر لاغر شدی جان من ؟ )میس آهنگ را گوش داد . با ترانه ی اولی که در این پست گذاشته بود سبک سنگینی کرد و پیش خودش گفت : " گلشیفته فراهانی فارغ از استعدادهایی که دارد در هر فیلمی - بیان - بسیار بدی دارد که در این آهنگ مشاهده نمیشود " بعد به مزایای گلشیفته بودن فکر کرد . . . با وجود اینکه میتوانی از خاندان فراهانی باشی و ورودت به سینما با داریوش مهرجویی باشد باید خیلی خوش شانس باشی . شاید چون خوشگلی . شاید چون در ژن تو چیزی هست که در دیگران نیست ، شاید چون تو دیده تر شدی رفتی روی صحنه ولی خوشگل تر از گلی ها را هم دیده ام که پشت دار قالی نشسته اند و از آسم مرده اند . موسیقی بلدی خوب ما هم بلدیم . . . اما نمیدانم چرا تو به نظر میرسد که یک جوری فخر میفروشی . شوهر میکنی . . . خیلی زود . . . خب کم پیش میاید شوهری مثل تو در دنیا باشد که زن ایرانی اش را این قدر رها بگذارد و خب تو خوش شانسی . خوانندگی میکنی با دیکاپریو فیلم بازی میکنی . بدون داشتن مسائل مادی مدت ها در فرانسه و ... سیر و سیاحت میکنی . . . سنتوری بازی میکنی . بهرام رادان روی آنتن پخش زنده اعلام میکند که چقدر دوستت دارد و تو را (گلی) خطاب میکند . حالا هم که خواننده شده ای . . . کاش آن دختر قالی باف هم که آسم گرفت و مرد و از تو زیبا تر بود و هنر را بیشتر میشناخت امکاناتی داشت که فقط تو داشتی . آن وقت حتما خیلی وقت پیش از این ها هالیوود و سینمای مستقل و ژو لیت بینوش ها را توی جیبش گذاشته بود . میس شانزه لیزه تلفن را برداشت و زنگ زد به روزنامه و گفت : " تیتر بزنید (( چه کسی نمیخواهد گلشیفته فراهانی باشد ؟ ))

پاییز خوش آمدی


 
comment نظرات ()