جزیره در کهکشان

 
من
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٩
 

عکس من روی آینه ی دق افتاده بود . عکس من نه که خود خودم . وقتی به خودم توی آینه نگاه کردم . آینه ترک برداشت . پودر شد و ریخت روی زمین . آینه هم از من حوصله اش سر رفته بود . فکر کردم چه مصیبتکده ای شده این زندگی ! گاهی حتی خیال هایم هم از من فرار میکنند و آدم هایی که توی ذهنم میلولند تخت گاز ،از جلوی انگشتانم که از فرط پیری مثل شن کش شده اند میدوند و میروند و الفرار گویان و پوزخند زنان هووو میکنند من را . باید رو راست بگم . رو راست باشم . حتی این محیط مجازی هم به من مجال صادق بودن را نداد . ظرفیت همه ی مخاطبان بلاگ خون ها یکسان نیست . من هم آدم معمولیی نیستم .  همیشه اذعان داشته م که مغزم چند تخته کم دارد و همیشه توی داستان هایم باخته ام و همین طور در زندگی . همیشه از فرط سادگی وقتی کسی را میبینم که به دلم مینشیند مثل عسل ، کمر همت میبندم و قفل سکوت را چونان میگشایم که طرف مثل خرچنگ از من میگریزد یا بعد ها مسخره ام میکند یا پشت سرم صفحه میگذارد یا خنجر زنان از پشت سر سر میرسد .  سالیان سال بدین منوال برایم گذشته . من خجالت نمیکشم که بگویم شدیدا احساس تنهایی میکنم . تنها بودن گاهی خوب است ، گاهی مخرب . تنها بودن به نبودن معشوق یا زن یا شوهر ربطی ندارد . وقتی بچه هم داری ، زندگی ات هم بد جوری به راه هست باز تنهایی . من تنهایی عذابم میدهد . من آأم بی قراری هستم . مثل دود سیگار . همه از من فراری هستند . جرثومه ی هیجان و فداکاری های احمقانه در من تجمع یافته و همین باعث شکستم در زندگی شده . از این که این قدر من- من میکنم بیزارم اما همه اش شد من . شاید چون در طی این سالها هیچ وقت نشد درست و حسابی از این میس شانزه لیزه ای که رویم نقاب بستمش بنویسم . روزگاری است که گاهی پیراهن آدم هم با آدم سر ناسازگاری و جنگ دارد یک هو دیدی از توش عقرب بیرون آمد و نیشت زد . گاهی مغرورم و  زنگوله ی خنده هایم ترک بر میدارد کاسه ی فیروزه ای آسمانی رو . گاهی ناله هایم ماه را هم از رو به رویم دور میکند . . . میان ستاره های شب جایش را عوض میکند . عکس من روی آینه ی دق افتاده بود . لاطائلات نمیگم . خس میکنم شکسته ام . عین همین برگ های پاییزی . همه ی اندیشه ام این شده : " پس من کی میمیرم ؟ " . از ریای دقیقه به دقیقه ی نزدیکانم ، خویشانم ، مردهای  زندگی ام روح و ذهنم ملال زده شده . . . ضرورت دردناک نیاز به عشق همیشه سر افکنده م کرده . کاش میشد توبه کرد که هیچ وقت عاشق چیزی نشد . حتی عاشق عشق در زمان وبای مارکز یا عاشق فرش قجری روی دیوار . ذره ذره در حال تجزیه شدنم . . . همه ی کسانی که قصد دلگرمی دارند ، مردمان روزمره ای هستند که از ذهنیات من فاصله دارند شاید چون عاقلند و من دیوانه . من ۴ سال در جزیره در کهکشان نوشته ام . همه ی نزدیکان این جزیره زمان خرداد با کمال احترام خوشان را حذف کردند چون سواد نوشتن در مورد آن روزها را نداشتند . آب که از آسیاب افتاد مرداد ماه جزیره را بدون آؤشیو قبلی باز کردم . چون نمیخواستم سکوت ذلت آوری داشته باشد . الان هم دارم این تو مینویسم . به یمن همین محیط زنده ام . . . افسوس . . . من اعتراف میکنم به ندرت به مرتبه ی اجتماعی آدم ها فکر میکنم و با آن ها میپرم عین گنجشک . . . مثل ماجرای همان پسری که عید حاجی فیروز شده بود و بردمش تئاتر تا کار یاد بگیرد و ... حس میکنم ، نه فکر میکنم موفق نیستم . . . دوست داشتنی نیستم . . . شاید اغوا کننده ام . . . لحظه ای میتوانم کسی را خوش کنم اما از آن دسته دختر ها نیستم که کسی دلش برایم تنگ بشود . از من پرسید

- عاشقشی ؟

گفتم : تا مغز استخونم .

چرا گفتم .؟ همیشه همه به همه چیز به عنوان یک شور از آسمان رسیده در قلبم نگاه میکنم . خلسه میروم و با حرف هایی که میشنوم مینویسم . نمیتونم سفره ی دلم رو باز کنم با عرض معذرت :

( با هر که درد خویش ابراز میکنم / خوابیده دشمنی است که بیدار میکنم )

من سیاه شده م . از خاطرات محو شده م . عین خود دق شده م . دلتگ میشوم . با خودم کلنجار میروم . بیخوابی میکشم . مست میکنم و میخندم . همه کاری میکنم که یک کم دوستم داشته باشند . این که همه تو روا به خاطر یک شب دوست داشته باشند . یا خودت را به خاطر لباس هایت دوست داشته باشند و کسی خود خودت را نخواهد به چه درد میخورد . رابطه ی عاشقانه حرف مفتی است که این روزها دیگر باورش ندارم . همان آزمون بخت آزمایی است . همان انتظاری است که پایانی ندارد . همان اول نبودن تو است . شاید من از خودم انرژی های  کاکتوسی بروز میدهم که همه پا به فرار میگذارند از دست من . سرتاسر زندگی یک قصه ی مضحک است . تلفن زنگ میزند  : " تو یا خیلی قالتاقی و شارلاتانی یا بی احساسی "... اس. ام. اس بعدی : "  نمیتونم ببینمت تو میخوای منو از پشت بوم بندازی پایین میخوای انتقام بگیری." - تلفن بعدی : " اگه ازدواج میکردیم من آزادت میذاشتم ."- ای میل بعدی : " تو دزدی - گورتو گم کن . " - تلفن بعدی : " به جای اینکه امروز این همه اس ام اس به هم میزدیم میتونستیم همدیگه رو ببینیم ( خوب عزیزم میگفتی من میومدم !!! )- ای میل : " بیا آلمان . من اون جا منتظرتم . . . "- آقای خلبان : " تو خیلی نازی میرم هلند واسه سه ماه ( با مهماندارش خوش و بش کنان و دست دست در دست از جلوی من میروند ). بعدی : " تو خیلی گیری الان باهات حال نمیکنم . " بعدی : " معتادی مگه تا الان خوابیدی پس واسه چی رفتی موندی اون جا ؟ " بعدی :" خیلی تلخ حرف میزنی . من خوابم میاد کاری نداری ؟ " بعدی : " خوب نیستی عزیزم ؟ چی شده دو دقیقه صبر کن . . . آخ ببین من نمیتونم حرف بزنم باید برم . " / بعدی : " از من توی اینترنت چه خبر ؟  از کتابم چه خبر ؟ از وب لاگم چه خبر ؟ برو اونو چک کن . . . برو این رو نگاه کن . . . کی چی میگه "

هی گذشته و آینده رو رج میزنم . هیچی توش نیست . میدونم نوشته هام طولانیه . کسی من رو نمیخونه . دید چشمام سابیده شده روی این خبر ها ، تئاتر چه خبر ؟ محمد چرمشیر چه خبر ؟ رادیو چه خبر ؟ داستانم چی میشه ؟ داستان کی چی شده ؟ ا ز رحمانیان چه خبر ؟ از نغمه ثمینی چه خبر نیستش ؟ از کتاب جدید چه خبر ؟ از عکس تئاتر ها چه خبر ؟ حالا زنگ میزنم به عکاسباشی / جز میزنم / اسفند پارسال بوذ / عکس های شکار روباه رو میگذارم / چقدر خوشحالم . خیلی خوشحالم . عکس ها . انگار دوباره منو میبرد توی تالار وحدت . مسحور و مرعوب میشوم . توی نت میگردم . هیچ عکسی از دن کامیلو نیست . توی نت میگردم . عکسی از بینوایان نیست . حالا من به عنوان یک یاز کسایی که خودم به حق مدونم چقدر بلاگم تماشاچی برده به تئاتر و چند نفر رو تئاتری کرده به خودم یه باریکلا میگم . حالا من  با اینکه یه قرون پول از کسی واسه تبلیغ کارش نگرفتم دلی مینویسم و تبلیغش رو میکنم . حالا من توی نت حس آزادی میکنم . میرم بلاگ ها رو میخونم اگر خوب باشه صد در صد لینک میکنم اگر نه کامنت هم نمیذارم . من گرسنه ی کارای هیجانی ام . . . کافیه یه بلاگی رو دوست داشته باشم یا یه چیزی تو ی کانال های مارپیچ ذهنم بره بخزه دیگه ول کن نیستم . تا این لحظه و این زمان هیچ تنابنده ای به من امر و نهی نکرده که کجا برم کامنت بذارم کجا نرم کامنت بذارم . اما گاهی این قدر مجسمه ی بلاهتی که هر کسی به خودش جرات میده هر جوره به شخصیتت توهین کنه و بگه نیا . برام کامنت نذار . هیجانت به هم میریزه بلاگم رو .... من هم میگم ...آقا ما دستتون رو هم میبوسیم چشم . گاهی فکر میکنم هر کس از هر چیزی زیاد حرف بزنه توی همون چیز کم داره . دموکراسی وبلاگی . دموکراسی !!! یا گاهی بعضی میان با یه اسم دیگه برام کامنت خصوصی میذارن فکر میکنن من گاوم نمیفهمم طرف اتفاقا دختره اتفاقا دوست خودمه . . . ما نشون میدیم در این خاک همه جوره ایرانی هستیم و درست نمیشیم . هیچ کس رو اون جوری که هست نمیپذیریم .

آقای صفری عزیز خبر مشارکت شما در پروژه ی جناب ابراهیم حاتمی کیا(بانوی شهر ما ) رو شنیدیم خوشحال شدیم .بهتون تبریک میگیم . امیدواریم  روی پرده ی نقره ای هم مثل سالن های بلک باکس  و تالار وحدت و همه ی سالن ها ... بدرخشید .

 


 
comment نظرات ()