جزیره در کهکشان

 
مجسمه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠
 

امروز صبح  زود ، به وقت من ، ساعت دوازده ظهر ، شخصی مدااااااااام روی موبایل بنده زنگ میزد . سرم رو زیر لحاف و زیر بالش کردم اما شخص ول کن نبود . چشم بندم را برداشتم و با صدای نخراشیده و گرفته گفتم : " بله ؟ " ناگهان صدای آقایی که میبایست بهد از دو سال پول بنده را بدهد شنیدم و ایشون اظهار کردند که پول ندارند و مبلغ رو به نصف چیزی که باید میدادند پایین آورده بود .تو گویی با یک شاسکول احمق ، با یک ضعیفه ی نفهم طرف باشد . بنده هم از آن جا که اول صبح بد جور حال گرد گیری دارم دهان باز کرده و طرف را شسته چلانده روی طناب آویزان کرده با وایتکس رنگش را عوض کرده و گوشی را قطع نمودم . توی این خاک یک حمال ارزشش بیشتر از یک نگارنده ، نویسنده ، پژوهشگر  ، خبرنگار، دست به قلم است . با عصبانیت نسکافه خوردم و بیدار نشده قرص اعصاب بالا انداختم تا قلبم نترکد . در همین عصبانیت بودم که آقای - شخص- دوباره ، سه باره زنگ زد و چند باره هم از دفترش . بنده هم جوابشان را ندادم . دقایقی بعد دوستم تماس گرفت و گفت چه عجب این وقت روز بیداری پاشو بیا من میخوام خونه  اجاره کنم باید ببینی نظرت مهمه . دوستمان به دنبال ما آمد و ما از خیابان فرشته بگیر تا فرمانیه ، نیاوران ، اطراف پاساژ گلستان، زعفرانیه ، درکه همه جا رو همه ی برج ها همه ی غیر برجی ها همه ی خونه قدیمی ها رو دیدیم . توی یک خونه ، که سقفش در حال ریزش بود و دیوارهایش بلند و آینه کاری . پیرمرد دندان گردی به سر میبرد که چمدانش وسط بود و بطری های اشربه اش هم دم در چیده شده بود . همین طور که با دوستم حرف میزد . من بی اجازه رفتم تو . دیوار پتینه ی سبز کاهویی رو به رویم بود و یک پیانوی قدیمی . درش را باز کردم و هرچی که یادم بود زدم . ساکت بودند و مثلا داشتند به این فالش زدن بنده  با کیف گوش میکردند . وقتی صورتم را برگرداندم . دوستم وحشت کرد . ظاهرا قرمز شده بودم و چشمهایم عجیب غریب . از روی صندلی که بلند شدم  بی حال بودم . مرد برایم آب آورد و روی کاناپه ی بزرگی دراز کشیدم . جان سیگار کشیدن نداشتم . دوستم گفت : " دوست من هر شب خواب میبینه و همیشه توی خواب هاش سیر میکنه داشتیم که میومدیم همه اش حرف خوابش بود . دوستم بلده پیانو بزنه اما به .....دلایل.......نمیزنه ." بعد من بیشتر گریه ام گرفت . مرد از اتاق بیرون رفت و دوستم بلندم کرد . قلبم مثل قورباغه توی سینه میزد . از خانه بیرون رفتیم . . . یک لحظه فکر کردم . . . کاش همان جا روی کاناپه میخوابیدم میمردم . کاش قلبم می ایستاد . کاش خواب نمیدیدم . توی ماشین نشسته بودیم که ناگهان آقای ستار سینما که مدت ها منتظر بودم تا باهاش مصاحبه کنم و بعد از سه روز پیغام پسغام بالاخره به من زنگ زد . یک لحظه مجبور شدم خودم را فراموش کنم و با لحن خیلی خوش آیند و مهربانانه و جدی و با ایشون قرار بگذارم . گوشی رو که گذاشتم موبایلم از اشکم شور شده بود . شورش دراومد . بسته دیگه . توی همین دید و بازدید از خونه ها فکر کردم من باید برای طراوت و علیرضا و رضا ها و میرا و مهسا و شایسته و هیتلر و ناجور و کلوزآپ و ..... خونه بسازم و جاش رو توی جزیره مشخص کنم . کنار آّشار . کنار کویرش ؟ کجا رو دوست دارین؟ تازه میخوام یه مجسمه هم وسط جزیره بگذارم . کی رو بذارم . فردوسی ؟ نظامی ؟ عطار؟ کی ؟ صادق هدایت ؟ امیرکبیر؟ کوروش کبیر؟ کی ؟شما بگید .


 
comment نظرات ()