جزیره در کهکشان

 
خاطره ی هنرپیشه ای با 2 سیمرغ بلورین
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢
 

خاطره :

اون شب بارون میبارید و رعد و برق میزد . تو رو به ورم نشسته بودی و با کمال پررویی اون همه حرف رو بهم زدی و منو عین یه مرده ای که زیر قبره تنها گذاشتی . بلند شدی و شال گردنی رو که خودم برات بافته بودم رو برداشتی و پالتوی سورمه ایت رو پوشیدی و رفتی . پرده رو کشیدم کنار . ماشینت رو روشن کردی . برام بوق نزدی و گازشو گرفتی و رفتی . اسم من رو گذاشته بودی  روکیل - برعکسش کنید :) - دوستم داشتی و خواستی عشقمون رو در اوج ، تموم کنیم و نذاریم به گند کشیده بشه . تو به من گفتی اون شب بیشتر از همه عاشقمی و برای همین گذاشتی رفتی . یعنی واقعا دیونه تر از تو و احمق تر از تو هم پیدا میشه ؟؟ من مات و مبهوت روی کاناپه ی مخمل لجنی رنگم نشستم و سیگارم رو روشن کردم تا به حرفات بیشتر فکر کنم . سینما همه چیز رو به باد داد . سینما . سینما تو رو از من میگیره . میبره . سینما . بلند شدم و رفتم از بالای کمد تنها سیمرغی که داشتم رو برداشتم و انداختم توی شومینه لای آتیش ها . . . نمیدونی چقدر گریه کردم . چقدر حالم بد بود . تلفن زنگ زد . تو نبودی . استندبای بودم . سرویس میخواست بیاد دنبالم . نمیتونستم اما باید میرفتم . چشمهام پف کرده بود و برداشتم یه کم از نوشیدنیی که تو اسمش رو روی من گذاشتی خوردم و صورتم رو شستم . باورم نمیشد . نه . تو نمیتونستی از من بکنی . داشتی ادا در میاوردی . رفتم سر صحنه . چترم رو باز کردم . نور .پروژکتور و سر و صدا و سیم و دوربین و ریل و بخار چای از توی لیوان روی سینی حسین آقا . جلوی آینه بودم . گریمور پرسید چرا این جوری شدم . . . زدم زیر گریه . به زور حاضر شدم . نفهمیدم کی و چطوری اون لباس ها تنم بود و دیالوگ ها سر زبونم . آقای ستاره ی سینما جلو روم با چشم های سیاه زغالی اش وای ساده بود . . . من هم باید اون دیالوگ های مسخره رو میگفتم.

صدا/دوربین/حرکت

من : میشه این قدر عجله نکنی !

- زود باش دیگه ، تاکسی پایین وای ساده . چرا این جوری زل زدی داری بهم نگاه میکنی . پاسپورتت دست خودته ؟

من : باید یه چیز مهم بهت بگم .

- بابا میریم توی راه میگی زود باش ساعت سه است . کلیدا کو ؟

من: فقط یه دقیقه تو رو خدا . ۶٠ ثانیه بهم نگاه کن . . . تو رو روح بابات . . .اگر نگم میمیرم .

- بگو دارم میشنوم .

من : واس یا جلوم و نگام کن . . . اگر...اگر اون عکس العملی رو که میخوام نشون ندی به قرآن نمیام باهات .

- چی میخوای بگی ، بابا کشتی منو . دیرمون شده ؟!

من : (بغض) ۶٠ ثانیه ! نمیام باهاتا . . . باید الان همین جا بهت بگم  . میفهمی یا نه ؟! وای خیلی استرس دارم . ببخشید .. . میخوام میخوام باهات بیام .  

- چی شده ؟ باشه بیا ۶٠ ثانیه وایسادم جلو روتون بفرمایید .

من  : روم نمیشه . میدونی . آخه بار اولمه . وای خدا . . .

- ٣٠ ثانیه اش رفت .

من : من . من . ..

- تو چی ؟

.من: من  حامله ام .

- تو که اینو دیروزهم  گفتی بهم . ای بابا . من چمدون ها رو بردم اون چراغ رو خاموش کن بیا آخ آخ چقدر سنگینه . زود باش .

من : دیروز ؟

کات /

بالاخره آقای کارگردان آخرین پلان رو با سه برداشت تایید کرد و تموم شد . همه رفتیم گپ و گفت زدن . من توی چشم های آقای ستاره نگاه میکردم . اصلا به من محل نمیذاشت . انگار منو دیگه نمیشناخت . چایی توی دستم سرد شده بود . سیگارم رو نکشیده تموم شده بود . لب هامخشک شده بود . انگار یادت نبود که چند ساعت پیش پیش من بودی آقای ستاره و داشتی در اوج عشق از من خداحافظی میکردی . آره . . . منو نمیدیدی . تو دو تا سیمرغ داشتی . اشکالی نداشت . میترسیدی . تو به من حسودی میکردی . تو عاشق من نبودی . تو میخواستی من دیگه بازی نکنم و خودت بتازی و ستاره و ابرستاره بشی . بعد یه هو غیب شدی . همون طوری که از جلوی خونم رفتی . در اوج عشق  تموم کردی . رفتی . اون سال سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن رو به من دادن . . . تو حتی توی سالن هم نبودی . تو بعد از اخرین پلان واقعا رفته بودی . . . و من سیمرغ رو به تو که باعث شدی این قدر خوب اشکم درآد تقدیم کردم .اشتباه کردم . بعد با لبخندی مصنوعی از روی صحنه اومدم پایین .

خاطره ی هنرپیشه ای با دو سیمرغ بلورین


 
comment نظرات ()