جزیره در کهکشان

 
پیانوی شکسته ی من
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥
 

دوستم قصد سفر طولانیی رو داشت . منزلشون نزدیک این جایی بود که من الان مستقر هستم . بهش گفتم توی این مدت پیانوت رو بیارم پیش خودم .؟ کاغذ مینویسم امضا میکنم و اومدی بهت پسش میدم . - بگذریم که به هزار و یک دلیل پیانوی خودم رو نمیتونم این جا و اون جا ببرم و گرنه خودم پیانوی خوشگلی دارم که عاشقشم اما اون باهام  کوک نمیشه میدونم . - دوستم که کلا دست به ساز نمیزد و پیانو رو برای دکور توی خونه نگه داشته بودند من و  من کرد . . . باشه ، نباشه کرد و سر آخر گذاشت و رفت . بی خداحافظی . حالا هر وقت از کنار خونشون با ماشین میگذرم ، نگاه کردن به خونه همانا و حسرت تمرین کردن ها یم هم مانا . این حس پز و مالکیتی که بعضی از آدم ها روی اجناسشون دارند در عین اینکه کاربردی جز پز براشون نداره برام عجیبه . دوستی دارم که چند سال پیش کادوی تولد کره اسب خیلی خوشگلی گرفت و حالا که چند سال میگذره ، کره اسبش خیلی زیبا و بلند شده . نژاده اصیله . . . یک بار این اواخر که در باغ بی کرانشان بودم و اسب رو داد من سوار شم تعجب کردم . دیگه اسبش رو دوست نداشت . سیگارش رو گرفته بود کنار دستش و چشمهاش که دو تا کاسه خون بود از میون پلک های سبزه اش بهم میگفت : " نمیتونم " بد جوری اعتیاد پیدا کرده بود . با اسبش رفتم سواری . . . خیلی بدنم خشک شده بود و هنوز مثل سابق نبودم . . . اسبش بهم قوت قلبی داد که نگو . . . حس کردم با اسب ارتباط عاطفی مرموزی پیدا کردم . دوستم که پسری است از من یکی دو سال بزرگتر تا به حال چند بار از مراکز ترک اعتیاد فرار کرده و چند بار هم از فرط بی پولی از دیوار حیاط پریده اومده توی خونه و کلی دلار و طلا دزدیده و رفته . شخص مورد نظر آِی کیوش خیلی بالاتر از حد نرماله . . . اما نمیشه کنترلش کرد . . . بهتر بود که دیدمش و رفتیم اسب سواری . . . تازه بهتر بود . . . گفتم تو که همه ش نیستی این اسبت رو بی تو بیام بهم میدن سوارش شم ؟ گفت : "تچ " از اسب پیاده شدم وکنارش نشستم و از اینکه این قدر بدبختی اش را به وضوح میدیدم باید عینک آفتابی به چشم میزدم . سیگار روشن کردم و شونه هاش رو گرفتم . خب زنی داشت که اون رو فقط به خاطر پولش دوست داشت و خیلی هم زود ازش جدا شد . در واقع زن ، سگش رو بیشتر از شوهرش دوست داشت ! . . . شاید جایز نباشه توضیح بدم . . . خواننده باید خودش عاقل باشه . دوست ما رو بد به رنده کشید . حالا شده یه آدم کوکائینی که فقط دلت به حالش میسوزه . . .  یه آدمی که اون هم حس مالکیت داره . اسبش رو نخواست بده . خیلی ها این  حس رو نسبت به فیلم هاشون یا کتاب هاشون دارن . . . اما وقتی ازشون استفاده نمیکنن چرا ؟ مثلا من کمتر پیش میاد کتابم رو به دوستی بدم برای خواندن چون اغلب کتاب هام ربوده و مفقود شده . اما اگر واقعا لازمش نداشته باشم چرا ندم . بعضی از آدم ها حتی از معرفی دوستانشون به همدیگه خود داری میکنن . مبادا دوستشون بره با اون یکی دوستشون دوست بشه :) . . . و اینا تنها بمونن . این حس مالکیت توی آدم ها هم هست . زنمه ، شوهرمه ،‌بچمه شما حق دخالت توی زندگی ما رو ندارید ، پسر منه ،‌دختر من ؟ ، دوست پسر من ، دوست دختر من ، لباس من ، کتاب من ،‌عکس های من ، اسم من ،‌مصاحبه ی من ، مسافرت من ، پول های من ،‌موبایل من ، زندگی خوب من ، سلامتی من ..... بعضی از آدم ها فقط گیرنده هستند و دهنده نیستند . احساست رو که گرفتند خوب که چلاندن و خشک کردن و پهن کردندت میرون پی کارشون . بری روی پول سرمایه گذاری کنی بهتره تا شرافت یه آدم . . . حالا من هر بار که از کنار منزل دوستم رد میشم .... یاد پیانوش می افتم . . . خیلی از نزدیکانم مثلا ازشان میپرسی :" چه رنگ موهات قشنگه کجا رنگ کردی ؟ " جواب میدن : " آرایشگاه . " خوب اینو که خودم میدونم اما مسئله اینه که کدوم آرایشگاه ، کدوم آرایشگر . . . یا می پرسی چقدر زبانت خوبه کجا کار کردی ؟ :" پیش خودم " ...یا میپرسی : " آدرس اون جادوگره شهر از رو بده منم برم پیشش بگم اجمی مجی لاترجی کنه رمان ما از وزارت ارشاد در بیاد ." میگه : " رفته زندون . "یعنی به هیچ وجه نم پس نمیدن و نمیگن . حتی در لبخند زدن هم حساب کتاب دارن . حالم از این آدم ها به هم میخوره . آقا اس.ام.اس میدی ، جواب نمیدن ....

** مجسمه ی (صادق هدایت) در روز تولدش ٢٨ بهمن در میدان اصلی جزیره پرده برداری خواهد شد . ** ضمنا در یکی از کافه های جزیره که حتما باید La Chouette aveugle ( بوف کور) هم باید مجسمه ای از یک جغد بزرگ بگذاریم .

هنوز کلبه ی خودم نمیدونم کجا باشه . شاید یه جای امن جنگل که بشه هیزم جمع کرد و توی شومینه انداختش . . . با یه اتاق زیر شیرونی بالاش . . . با زیر زمین نمور پر از _بارش-برعکس...

کارامل دوست داره خونه اش شیشه ای باشه وطراوت میخواد بره بالای درخت خونه بسازه و بقیه هم هر کدوم یه جای آرومی برای خودشون در نظر گرفتن . دوست دارم این جزیره رو نقاشی کنم . بدونید . . . توی این جزیره که توی کهکشانه . . . ستاره ها زیادن . .  من میخوام طی مذاکراتم با ارواح و صاحبان ستاره ها بخوام اجازه بدن دو تا طناب به دو تا ستاره  ی   خوشگل گره بزنم و تاب بلندی برای بازی کردن و هیجان توی جزیره قرار بدیم . . . خوب میشه .

* فیلم * دیدن فیلم broken embraces ساخته ی پدرو آلمادوار ، که ترجمه اش به فارسی میشه آغوشهای شکسته رو دیدم . کارگردانی فیلم رو بیشتر از مضمون و بازی ها پسندیدم . حتی بیشتر از فیلمنامه . فیلم ماجرای نویسنده و کارگردانی را حکایت میکند که ١۴ سال گذشته اش بر اثر حادثه ای در یک سانحه رانندگی دچار کوری میشود . در آن هنگام وی همراه عشقش در ماشین بوده . از آن به بعد نویسنده ی فیلم حتی اسمش را هم عوض میکند چرا که یک هویت دیگری برای خودش پیدا کرده و در واقع خود واقعی اش همراه تصادف و مرگ معشوقه اش تمام میشود . ( یاد ابراهیم گلستان و متواری شدن وی پس از مرگ فروغ فرخزاد افتادم ) . . . و اعتارفاتی که در انتهای فیلم میشنویم ...نمیدونم به نظرم فیلم همه چیز در باره ی مادرم خیلی تکان دهنده تر و محکم تر و جسورانه تر بود . یا همین طور در فیلم ولور - volver که البته سوژه رو خیلی دوست داشتم و بازی ها رو و رنگ ها رو . . . اماAll About My Mother از اون فیلم هایی بود که من رو کمی گیج میکرد و به فضای فیلم های ماخولیایی لینچ میبرد و خیلی دوستش داشتم . تنهایی ، زن ، مفهیم عمیقی مثل جنسیت ، بچه ، ایدز، مادر شدن ، مادر بودن ،‌پدر بودن ، انسان بودن ، هنرمند بودن و تنها ماندن همه در این فیلم مشهود و هویداست . اما در آغوشهای شکسته خیلی درگیری کمتری با عمق داریم . همه چیز در سطح پیش میره و سازنده سعی داره  ساختار فیلم رو بچربونه به باقی  چیزها . . . به هر حال این هم از این . فیلم دوزن رو هم دیدم . ساخته ی ویتوریو دسیکا ( که در مقام بازیگر دوبلور صدایش هنرمند جاوید حسین سرشار بود)این فیلم اقتباسی است از یکی از داستان های آلبرتو موراویا که در واقع سوفیا لورن با این فیلم مادر ایتالیا میشود . در کل این فیلم تنها یک صحنه شاهکار وجود دارد که آن را با ارزش میکند . خلاصه علاقمند شدم به دوباره دیدن و چگونگی اقتباس های ادبی . بر فرض اقتباس مرشد و مارگاریتای بولگاکف که ایتالیایی ها ساختند و فکر میکنم تنها نسخه اش در ایران دست بنده باشد بسار بد .... شدیدا بد ساخته شده . اقتباس عشق در زمان وبا ، اصلا با رمانش قابل مقایسه نبود ! بد بود هرچند خاویر باردم عزیزم در آن بود اما بد بود . خلاصه  الان دوباره دارم ( کوری)  ژوزه ساراماگو رو میخونم تا فیلمش رو ببینم . کوری رو اولین بار سال ١٣٧٨ گرفتم و به دلیل معادله و انتگرال و هندسه فضایی و توکاتای باخ کنارش گذاشتم و تموم نکردم . حالا دوباره میخونمش . صدام رو ضبط میکنم . . .  و بعد میخوام فیلمش رو بالافاصله ببینم.

** قهوه تلخ ** در این روزها که سالوادور و جرونیمو و سایر فک و فامیلشون در شبکه فار٣٠ وان میتازند آنتن تلوزیون شدیدا به یک جایگزین محکم داشت که میشد قهوه تلخ باشه . من میدونم که تهیه کنندگان ( گلیان) بسی پول گذاشتند روی هم اما این بودجه از کجا میاد جز از جیب ملت ما ؟ حالا ما بیایم دوباره همین سریال ها رو بخریم ؟ مگه قیمتش رو قبلا پرداخت نکردیم ؟ شیوه ی پخش و هفته ای ٣ تا سی-دی خیلی وحشتناکه و دردی رو دوا نمیکنه . مردم هم که دوست دارند در قرعه کشی برنده یآپارتمان بشن حتما مین میخرنش اما نه . . . به نظر من نباید این کار رو کرد . چرا سریال هایی که باید دید و پولش رو ما مالیات میدیم رو دوباره بریم بخریم آخه؟؟؟ هرچند که بنده اصلا مشتاق جعبه ی جادویی نیستم . . . هنوز چهل سالگی رو ندیدم اما خیلی نقدهای بدی ازش خوندم . نمیدونم چی کار کنم از دست این عجله ی آقای رئیسیان! ما بهتون گفتیم هاااااااااااااااا !!!! شما عجله داشتید رمان رو سریع اقتباس کنید که نهایاتا ماندگار نخواهد شد . دیدید؟ !


 
comment نظرات ()