جزیره در کهکشان

 
نامه به یک رزمنده
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٩
 

امیر جان ، بهتره بدونی دیگه نامه ها و فیلم هایی که برام میفرستی رو باز نمیکنم ، همین آخرین عکسی که ظاهر کردم واسه هفت جد و آبادم بست بود . تو چی فکر میکنی ؟ تو رفته بودی عکاسی و حالا دو ساله که من نشستم  که برگردی ، با هم ازدواج کنیم و از ایران بریم . من نشستم این جا و تو فکر میکنی حال من خیلی خوبه ؟ فکر میکنی هر روز و هر شب دلم هزار راه نمیره ؟ دلم مثل سیر و سرکه نمیجوشه ؟ هر وقت که تلوزیون یه گزارش و فیلم پخش میکنه انگار توی دلم دارن رخت میشورن . دلم هزار راه میره ، بغض بیخ گلوم رو میگیره . دلم واسه خودم میسوزه نه واسه تو . امیر جان میخوام راستش رو بگم ، من دیگه نمیتونم توی خونمون بند شم . انگاری این در و دیوار هر روز دارن بهم فحش میدن که چرا من این جام و تو اون جا و اصلا تو چرا موندنی شدی ؟ انگار جبهه یه جور کاریزما داشته و ما نمیدونستیم ؟ یا اگه داره بذار من هم مزه اش رو بفهمم . خرمشهر آزاد شد و تو همه اش عوض شدی ، این عکسی که گرفتی من رو از این رو به اون رو کرد . این کلاه ها . اسیرهای عراقی ،اصلا نمیتونم درک کنم . شاید فکر میکنی من خیلی بچه و ناز پرورده ام و همون بهتر که بشینم به سازم بچسبم .برای دوری تو شعر بگم و صبر کنم تا شاید یه روز خانم هاویشام بشم و گیس هام رنگ دندون هام بشه و نه بفهمم تو چرا رفتی و موندگار شدی ونه بفهمم چرا داره توی خاک من این جوری این ماجرا ها پیش میاد ! نمیخوام بدونم . به قدر کافی میدونم . همه جا صدای آمبولانسه . توی خیابون پر از کیسه های شن شده . انگار الان عراقی ها توی تهرون دارن رژه میرن . هر شب دارم کابوس میبینم که یه نفر داره پلاک تو رو بهم میده . دائم صدای آژیر قرمزه . . . بدو بدو میرم انباری زیر زمین میون اون سوسک ها که میدونی چقدر ازشون میترسم . دیگه باهاشون رفیق شدم . منم این جا عوض شدم . حالا تو گوش کن . بسته تو خیلی حرف زدی . خیلی . اما این منم که همیشه نالیدم و تو رو خواستم . دیگه نمیخوام . باید با چشم خودم ببینم .  تو فکر میکنی رفتن توی پناهگاه و لرزیدن و صدای ضد هوایی شنیدن برای من آسونه ؟ آره دیگه آُسون شده چون دارم خودم رو آماده میکنم . اون روز از روی پشت بوم یه عالمه  ترکش های ضد هوایی جمع کردم . باهاشون کاردستی درست کردم . روی شیشه های خونه همه اش چسب زدیم . کاش میشد خودم روبا همون چسب ها ضربدری به تو میچسبوندم و تو منو با خودت میبردی . تو فکر کردی با بچه طرفی ؟ تو یه جور واسه خاکت جنگیدی من هم یک جور واسه تو . من مسلمون شدم و گفتم میخوام مسلمون بشم نه به خاطر تو. میخوام مسلمون بشم چون که دلم میخواد . همون طور که دلم تو رو خواست . حالا که جنگ کردم و آماده ام تو نیستی . نامه هات هم که نمیاد . دوستت  رضا بار آخری که اومده بود دست خالی بود . ازش که راجع به  تو پرسیدم چرند و پرند جواب داد . واقعا انگار نرفتی جبهه رفتی اون جا که عرب نی انداخت ؟! میگفت تو رو دیدن توی خط مقدم ، سوار تانک بودی . دوربین دستت نبوده از این اسلحه های گنده و فشنگ و اینا دور و برت آویزون بوده . اصلا باورم نمیشه . میدونی ، چمدونم رو بسته م . نمیگم توش چی گذاشتم . مطمئن باش به خودم بمب نبستم . میخوام بیام پیشت . میرم بهداری . این جا با توی صف کپن و اینا با یه خانومی آشا شدم . توی بهداری اون جا کار میکنه . تو رو نمیشناخت . هیچ کس امیر تو رو نمیشناسه . برام عجیبه .  میخوام بیام پیدات کنم . میخوام ببینمت . دلم برات تنگ شده . نمیخوام بمیری اسم کوچمون رو بذارن شهید امیر . میخوام اگرم مردی با هم بمیریم . شب ها میخوام یه سیگار روشن کنم . اما میگن سرخی سر سیگار نباید دیده بشه . همه جا باید تاریک باشه . شب ها پشت سکو میخوابم و به تو فکر میکنم . فردا دارم میام و این نامه رو در طول راه کش میدم که باهات باشم انگار این قلم و کاغذه که من و تو رو به هم پیوند میده .

اوژنی (نازیلا)

***

توی راهیم . حتما باور نمیکنی . فقط باید ببینمت تا برات بگم . تا حالا موشک دوازده متری ندیده بودم . حتما برای تو عادی شده . اما من خودم به چشم خودم دیدم . موشک دوازده متری با یه غرشی خورد به یه نون وایی وسط راه و جلوی چشم من همون آدم ها که زنده بودن و بعد رفتن توی صف نونوایی مردن . من دفعه اولمه دارم همچین چیزی میبینم . اون ها نمردن . اون ها تیکه تیکه شدن . هر تیکشون یه جا افتاده بود . اتفاقا دوربینمم آوردم . من دستم میلرزید . نمیتونستم ازشون عکس بگیرم اما به خاطر اینکه بهت ثابت کنم که این چیزا رو دیدم و نترسیدم عکس گرفتم . تیکه ی گوشت یه آدم توی خمیر نون . دست یه آدم توی تنور که داشت میسوخت . دودی که توی هوا بود . موشک یه جوری خورده بود وسط زمین که انگار بخواد به زور خودش رو به اعماق مرکزی کرده زمین برسونه و نتونسته باشه . هنوز گوشهام درد میکنه و سر و وضعم خاکیه . این جا لوله های آب ترکیده و داره فواره میزنه .ترکش های موشک ماشین ما رو داغون کرد. امیر کاش تو این جا پیشم بودی . دلم برات تنگ شده . امیر ما سریع راه افتادیم که بریم . من از شیشه ی گلی ماشین زنی رو دیدم که نوزادش رو توی دستهاش گرفته بود و به یه جایی میبرد و داد میزد . نکنه نوزادش مرده باشه ؟ خانومه دنبال ماشین ما میدید . راننده نگه داشت . وقتی خانومه بچه اش رو نشونمون داد بچه مرده بود . من از این صحنه نتونستم عکس بگیرم . اعصابم ریخته به هم و سرم درد میکنه . نمیدونستم تو این دو - سه سال تو همچین جاهایی بودی؟ چرا مردم این جور آواره شدن ؟ همون موقع که خانم بهیار میخواست به مادره حالی کنه که بچه اش مرده ، یه مردی دختر ده دوازده ساله ا ش رو که از زیر آوار کشیده بود بیرون  آورد سمت ما .دختره بلیز صورتی تنش بود و شلوار سبزش خاکی شده بود . موهای مشکی داشت . صورتش پر خون بود . فکر کردیم مرده . دختره یه هو سکسکه کرد و از دهنش کلی گل و لای اومد بیرون و نفس نفس میزد . چشمهای سبز ش رو دیدم . انگار فرشته بود . پدرش فقط میگفت یا حسین و دخترش رو توی بغلش برد . پدرش داد میزد و میگفت یا حسین . امکانات پزشکی کم بود . وقت هم نداشتیم باید سر موقع میرسیدیم یه جایی که بهت نمیگم .  از پدره عکس گرفتم . شاید وقتی عکس ظاهر بشه پاهاش روی زمین نباشه . کاش صداشو هم میتونستم ضبط کنم . قرص خوردم . سرم درد میکنه . دوستت دارم .دزفول.

 

اوژنی (نازیلا)

***

امیر جان این جا همه یه جورین . همه یه روحیه ای دارن که من نمیتونم باور کنم .طرف شیمیایی شده و داره میخنده و به بقیه ی مریض ها روحیه میده و جوک میگه . من باید حجابم رو محکم تر میکردم . با خودم لباس سربازی آوردم . چیه ؟ ناراحتی ؟ شاید لازم شه خودم رو یه جاهایی مرد جا بزنم . دل توی دلم نیست . این جا دوستت محمد یاوری رو دیدم . گفتم من زنتم . تعجب کرد . گفتم نه قراره زنت بشم . گفت تو رو اسیر گرفتن و بردن . بعد گفت یکی دیگه بوده و تو رفتی خط مقدم . گفتم:" مطمئنید ؟ حرف منو نزده ؟" گفت مطمئنه . تو حرف منو نزدی . گفت دوربینت رو زمین گذاشتی . چرا امیر؟ اما حالا دوربین دست منه . این جا یه کم آرومه . اما همه اش سر و صداس . انگار دوستای تو عادت کردن .  خطر مثل ابر از بالای سر آدم رد میشه . این جا توی سر و کله ی هم میزنن . خانوم های پرستار و بهیار و اینا همه کمک میکنن . من امروز لباس یکی از رزمنده ها رو شستم . منی که تا حالا دست به سیاه و سفید نزده بودم . توی اون آفتاب که مغز پخت میکنه آدم رو ،لباس آقای رزمنده  رو ،که بعدا فهمیدم فامیلیش خراسانیه ، انداختم خشک شه . اما یه چیزو نگفتم . توی جیبهاش عکس دیدم . عکس زن و بچشو و کلی به تو فحش دادم . کاش یه کم مرام داشتی . صبح لباساشو براش بردم .اون  شهید شده بود . عکس ها رو برداشتم . دوستاش اومدن پلاک رو گرفتن . حالا دارم دنبال تو میگردم .

اوژنی (نازیلا)

***

حسابی وضعیت این جا خرابه . صدای ضد هوایی و رادیویی که قطع و وصل میشه و برو و بیا و تیر و موشک قطع نمیشه . میخوام گوشهامو بکنم که نشنوم . امروز دلم طاقت نیاورد . آخرین نامه ای که فرستاده بودی رو باز کردم . توش فقط نوشتی حالت خیلی خوبه و من برم به فکر خودم باشم . یه دل سیر پشت کامیون گریه کردم . یه جوری که کسی صدام رو نشنوه . توش نوشتی دوربینت رو زمین گذاشتی به جاش اسلحه دست گرفتی . حتما تو هم صحنه هایی که من دیدم رو دیدی. کاش من یه اسلحه داشتم همه ی این قاتل ها رو این سازنده های موشک ها رو این عوضی هایی که افتادن به جون مردم ما رو میکشتم . اما تو دیگه دوستم نداری . من این همه راه اومدم که تو رو پیدا کنم . میخوام این جا زیر این ترکش ها با تو باشم . به برادرها کمک کنم . همین شستن لباساشون . دوختن پیرهنهاشون . امیر تو رو خدا پیدا شو .  من دووم میارم . من از تو سخت ترم . اینو بهت ثابت میکنم .

اوژنی (نازیلا)

***

دیروز یه آقایی رو دیدم ، بهش میگفتن حاج آقا کوثری ، دوربینت دست اون بود . در چمدون رو باز کردم و وقتی دید توش چیه اول جا خورد بعد به ریشش دست کشید . بعد سرش رو تکون داد و خندید . بعد هم یه باریکلا به من گفت . تو از من دور نیستی . گفت منو نمیتونه ببره پیش تو ولی تو رو میاره پیش من . دی شب نذر کرده بودم . حالا میخوام زیارت عاشورا بخونم . کتابش رو از همین آقای کوثری گرفتم . منتها خودش که رفت گفت : " اومدنم با خداست . " بلد نیستم زیرتنامه بخونم . اما میخونم . من مسلمون شدم . امیر حاج آقا کوثری گفت تو توی نامه ات دروغ نوشتی . تو منو دوست داری . پس چی ؟ چرا خودت رو پنهون کردی ؟ میدونی من چه حالی دارم . باید ببینمت .  دلم میخواد خودم شهیدت کنم . ظالم . تو توی خط مقدم رفتی چی کار ؟ میخوای بمیری؟ پس من چی ؟ این جا دو تا موشک سه متری خورد . داره برام عادی میشه . دیدن پا نداشتن و دست نداشتن و کور شدن برادر ها هم برام عادی شده . امیر تو اگه دست و پا هم نداشته باشی من عاشقتم . خودت رو به من نشون بده  .  میخوام این نامه ها رو بهت یه روزی نشون بدم تا بفهمی اگه تو رفتی رزمنده شدی . منم شدم . این جا بوی خاک میاد انگار این جا ایران تره . -منطقه ی خیلی جنگی-.

اوژنی (نازیلا)

***

امیرجونم ، صدات رو که شندیم زندگی از توی گوشهام وارد خونم شد . کاش تو کانگرو بودی منو توی کیسه ات میذاشتی و با خودت میبردی خط مقدم . من یه دوربین میگرفتم دستم و میگفتم اون جا رو بزن این جا رو بزن . امیر جون . . . زود بیا . . . خودت قول دادی . . . حتما میفهمی چرا . . . درکم میکنی .منم مثل تو عاشق این جا شدم . با خانم بهیار داریم یه کارای دیگه میکنیم . من سرم وصل کردن هم یاد گرفتم .و الان میدونم باید برای زخمی ها چی کار کرد . امیر تو فقط بیا  من ببینمت . بعد برو خط مقدم . برو خاکون رو پس بگیر . راستی من یه پلاک دارم . امیر اگه بزنی زیر قولت چی ؟ حاج آقای کوثری به من گفته که تو یه پات رو از دست دادی و این اداها رو واسه این در میاری چون میترسی من ازت بدم بیاد . خیلی احمقی .خیلی خری . من عاشقتم و بیشتر دوستت دارم . شاید اگه نمیومدم این جا نمیفمیدم . زود بیا میخوام پای نداشته ات رو ببینم . ازش عکس بگیرم .دوستت دارم . میخوام عکس هامو ببینی . زود بیا . با همون یه پا . بیا . فقط بیا .

اوژنی (نازیلا)

***

آقای امیر صارمی ، من بهیار و پرستاری هستم که خانم اوژنی زاکاریان یا نازیلا جون رو با خودم به منطقه آوردم . نامه اش رو لابه لای وسایلش پیدا کردیم . اون لباس عروسش رو از توی چمدونش بیرون آورده بود و پلاکش هم گردنش بود و توی اتاق عمل منتظر شما بود که کار امدادی ما و بهداری به خاطر حمله ی غریب تانک های عراقی نابود شد . نامزد شما دلش میخواست حاج آقای کوثری شما رو رسما به عقد در بیاره و رسما زن و شوهر باشید . اون رو وقتی پیدا کردیم که لباس عروسش خون آلود بود و متاسفانه شهید شده بود . تمام وسایلش رو با خودم به اهواز میبرم . میدونم که حاجی شما رو با خودش به اهواز میارن . این نامه رو دست آقا رسول میدم که داره میاد طرف خط مقدم تا حاجی رو ببینه . سریع خودتون رو به اهواز برسونید . تسلیت ما رو بپذیرید . با احترام / سامیه سادات جیرانی

***

 

 


 
comment نظرات ()