جزیره در کهکشان

 
صبح
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱
 

سلام . شنیدن این آهنگ براتون به قدری خوب ، شیرین ، سرشار از نوستالژی ، پر از خاطره در هر نقطه از ایران خواهد بود که بعد از گوش دادن بهش حتما حتما حتما میس شانزه لیزه را دعا خواهید کرد . باور بکنید چشمانم را ساییدم روی این اینترنت کم سرعتم تا فقط و فقط برای شما این را پیدا کنم . بعد از انجام عملایت هنگام کلیک کردن یک کد رمز از شما خواهد پرسید . کافی است رمز زیر را سلکت کرده روی قفل پیست کنید . 

   www.bia2-download.blogfa.com

 حتما یاد صبح هایی که به مدرسه میرفتیم . . . توی اتوبوس و مینی بوس ها . . . طلوع ظالمانه ی خورشید بیفتیم . . . شاید یاد کوله پشتی انداختن ها ، روپوش مدرسه ، چراغ  های قرمز ،‌خط کشی خیابان ها ، در مدرسه بیفیتیم . شاید یاد بابای مدرسه و ورزش صبحگاهی بیفتیم . . . شاید یاد زنگ اول کلاس و دفتر مشق و الفبا بیفتیم . یاد خمیازه ها و شمردن روزها تا که به پنج شنبه برسند . جمعه ها چه زود تمام میشد . غروبش چه همیشه دلگیر بود . شاید یاد امتحان . برگه . تخته سیاه . گچ . خوب ها و بد ها بیفیتم . شاید وقتی یاد اون روزها بیفتیم هیچ وقت باور نمیکردیم که روزهایی مثل امروزها بیاید که دغدغه هایمان این شکلی شود و پشت کامپیوتر وارد جزیره در کهکشان شویم . آن قدر بزرگ شویم که دست بچه ها را بگیریم و از خیابان ردشان کنیم . یاد ترافیک ها میفتیم . پرواز میکنیم به کودکی . یاد فیلم دایره زنگی می افتیم . چه زود بزرگ شدیم و چه دیر فهمیدیم که کودکی چه صداقت و پاکیی دارد . چه دوست داشتیم بزرگ شویم . سوار ماشین ها ...عروس و داماد شویم و خودمان یه پا آدم حسابی شویم . ای داد . . . ای داد بی داد . نزدیک صبحه . دارم تایپ میکنم . هوا سرد شده . امروز بلا تلکیف بودم . پوتین ها و چکمه ها رو در آوردم . تا دم صبح ها مینویسم و کارایی میکنم که شاید سر انجامی نداشته باشه . جلوی آینه میشینم و با خودم حرف میزنم . اتاقم بد جور به هم ریخته . واسه خودم دارم قلمفرسایی میکنم . خیلی وقته نه تئاتر خوبی دیدم ، نه فیلم خوب توی سینما ، نه نوشته ای . . . چیز به درد به خوری خشخاشی روی نون زندگی . نع که نع !  برای کاری مجبورم هفته ای چند بار از جلوی زندان (ن. ی . و . ا ) عبور کنم . قبل از اینکه به اون قسمت برسم باید از جیگرکی ها و مغازه های گردو فروشی و آب انار فروشی و بلالی و پذیرایی ها و باغچه ها و قهوه خونه و قلیون و بوی کباب عبور کنم . همیشه این تناقض برام آشکارا دیده میشه ، مردمی در دو قدمی زندانی که توش قاتل و بی پول و اهل عقیده های مختلفه پره و دارن حبس میکشن با چه آسودگیی جیگر رو به نیش میکشن . مثلا تو چطور میتونی در مقابل میله هایی که به هر دلیل به روی یه آدم برابر با تو بسته شده راحت دست دوست دخترت رو بگیری و سیگار بکشی و بخندی و گولش بزنی و جیگر بخری بخوری و بلال بجویی و قلیون بکشی . . . دو قدم اون طرف تر ....شاید همه ی این بو های اغوا کننده از لا به لای میله ها به مشام اونی که به خاطر ٣٠٠ هزار تومن افتاده زندون برسه و حسرت بخوره . من بیشتر مشکلم اینه . همیشه آرزو داشتم اون قدر پول دار میشدم که این جور آدم ها رو میتونستم از زندون در بیارم بیرون . وای چه حالی میده . کلا کمک کردن یه لذتی داره مخصوصا اگر جلوی اون زبونت رو بگیری و به کسی نگی . . . نمیدونم چرا اما یاد یه چیزایی افتادم بی ربط .مثل  این اهنگ،که مدت هاست دوست داشتم پیداش کنم رو براتون میذارم و بهتون نمیگم چیه میدونم که همتون با شنیدنش یاد دوچرخه و اصفهان و میدون شاه و مسجد شیخ لطف الله و ... می افتید .  آقای مرادی کرمانی خیلی وقته از شما بزرگوار خبر ی نیست کجاهایید ؟ خالق داستان های مجید ؟ ها؟ یاد روزهایی که با شما کلاس فولکلور میگذروندم بخیر ! استاد شما رو در گوگل سرچ نمودم فی ل تر تشریف داشتید !!! بنا بر این برای دیدن رزومه ی کاری شما این جا را میگذارم .

                        **

من صبح ها در کودکی در خیلی خیلی کودکی ، برای سوار سرویس شدن ، زود تر از موعد از خانه بیرون میآمدم ، هوا هنوز شب بود . آن زمان ها ،‌کیوسک یا باجه تلفن عمومی زرد رنگی که میشد توش رفت و در رابست سر کوچه ی ما بود . میرفتم توی آن کیوسک . در را که دو تا میخورد میبستم و همیشه از سگ بزرگی که صبح ها بی خودی ول بود در محله مان میترسیدم . گاهی سگ میامد و پشت در کیوسک بی خودی زل میزد به شیشه ی شکسته ی کیوسک و قلبم دم صبح از قفس در میامد  .پس چرا سرویس نیومد ؟ سگ که میرفت . هنوز توی کیوسک بودم . . . کو تا سرویس برسد . یک بار که ابوی بلاد خارجه بود و زنش من را فرستاد برای سوار سرویس شدن ، هر چه به ساعت سواچ خوشگلم نگاه کردم دیدم سرویس نیامده و یا من جا ماندم و عقربه ها بی وقفه جلو میروند . رفتم در خانه . زنگ زدم . دو بار . سه بار . زن ابوی گفت : ": بله " گفتم :" جاموندم ." گفت :" من نمیدونم برو خونه ی مادر بزرگت اون ببرتت ." بنده مثل اسب تازی به سرعت دویدم . آن زمان شهرک غرب مثل حالا آباد نبود . محله ای بود که زمان شاه برای خواص ساخته شده بود و هنوز پاساژ گلستانش تکمیل نشده بود . عمله ها ی زیادی دیده میشدند و خاکی های زیادی برای ساختن خانه های ویلایی . من تخت گاز و پیاده دویدم تا دم منزل مادر بزرگ . خواب بود . متحیر که من اول صبح آن جا چه میکنم . از بس تند دویده بودم زمین خورده بودم و کف دو دستم خونی بود . قایمش کردم تا مادر بزرگ بهانه ی بتادین نیاورد . من را برد با آژانس به مدرسه . من همیشه . در همه ی دوران بیچاره بودم . کمبود محبتی که هیچ چیز جایش را نمیگیرد . محبت مادری .


 
comment نظرات ()