جزیره در کهکشان

 
تو مثل یه گوشواره
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦
 

* خواهش میکنم ، میخوام قبل از اینکه مطلبم رو بخونید ( این ) رو گوش بدید . چون کارش دارم . من با این رفتم تفلیس ، شب ها ، نصفه شب ها ، به حماقت های مکررم فکر کردم ، با بارش- برعکسش کن بدو - زیاده ، وجودم رو سرشار از باورهای خوش مزه ای میکردم که وجود نداشت ، آتیش چیزی که در رگ هایم بود یا توی هورمون هام ، یا لابه لاهی مژه هایم ، در هاشور نگاه معلقم به دریاچه ی متکواری تفلیس، که خودم رو درش نمیدیدم از ارتفاع بلندش ،اما خاطرات ( هیچ کس ) را میدیدم .جالبه ها نع ؟ خب . این آتیش وجود من  لمعان کشیده بود و توی تفلیس من رو داشت میسوزوند . طوری که دستهام رو رها کردم . میشد خودم رو بندازم . واقعا دارم میگم . برای همین گفتم این موسیقی رو گوش کنید خیلی بصری شد برام و خیلی هم اتفاقی و در جای درستش ، چون توی هوا بودم و دستم رو گرفتند . اما بعد فهمیدم که کسی نمیخواست من رو نجات بده، دستم رو بگیره ، بلکه طعمه بودم برعکس. خب من چیز خوشمزه ای هستم شاید مزه ی نسکافه ، توت فرنگی ، شاید مثل بوی قهوه ام ویا طعم کاری ، یا مثل اسپاگتی با چیزهای خوش طعم و پنیر رویش ، تفاله ی من هم کسایی رو بی قرار میکنه . جالب نیست که من میس شانزه لیزه ، فکر کنه جنازه ی متحرکه ولی هنوز اطرافیانش اون رو فقط و فقط به عنوان یه جنس ببینن ؟ جالبه ها ؟ مثل مرده ای که توی قبره منتها روحش . جسمش بیرونه . دقیقا برعکس . میس شانزه لیزه . روحش رو برد توی مرده شور خونه کافور زدند و انداختنش کفن پوش، توی قبر و سنگ لحد رو روی روحش کوبوندن و جسمش متواری شد .همه اش معما . زندگی من وسوسه با آشغال هایی ست که ازشون بتی میسازم . هر کسی رو که نمیشه بت کرد . مغزم رو گذاشتم جلو روم مثل کالباس بریدم و از هر لایه ش یه خاطره و عکس زد بیرون . آینده بهم باکراوات زرد رنگ و بلوز سیلک قهوه ای و دستبند بازاری زرد رنگ لبخند منحصر به فردی میزد . آینده در حصار کاغذ دیواری بدترکیب بدسلیقه ی آجری رنگ تعظیم کنان در حالی که دستم رو میبوسید و میگفت : " صبر کن،من نه منم نه من منم"آینده از اصفهان و مشهد و تفلیس به من سلام کرد و گفت : " من هستم حاضر ، تو نیستی غایب . من هستم چون پول دارم ، فکر دارم ، بابادارم ، مخ دارم ، اعتیاد دارم ، حرف های دروغ دارم ، زن دارم پس هستم چون علاوه بر این ها تو رو هم دارم " آینده از راه رسید و گفت : " نمیبینمت . آخه تو میخوای من رو از پشت بوم بندازی پایین" آینده رسید ، بدنم رو سوزوند و دستهای عشق من پوستهای چروکیده ام را در حمامی که الان توش خودش را و دیگران را میشورد قیچی کرد . آینده با کلی فقر فرهنگی از دنیای عشق من ظاهر شد، ترسو بودن نشان دهنده ی آدمی است . بخشنده بودن هم سخت است . .. و دروغ گفتن مثل  آسان.آینده از راه رسید و منو با خود برد .با من خوابید . با من قهر کرد . با من ساخت . با من ویران کرد خب.من یه چاقو هستم . وقتی از اون در می افتم . بد جور می افتم . بی قرار و خود ویران گر میشم . ویران هم میکنم . هر کس چاقو رو لیس بزنه یه روز زبونش رو میبره .  به همین دلیل کاملا منطقی میخوام تمام خاطرات شخصی ام رو نه توی کتاب بلکه روی دیوار های کوچه بنویسم . خاطرات امروزم رو و کسی که سعی کرد با زبون چرب و چیلیش روی چاقو مانور بده . گاهی میبینی بعضی ها سرشتشون از شیطونه نمیشه عوضشون کرد . مثل دستی که در تفلیس نگذاشت تا در متکواری خودم رو غرق کنم .  ختم کلام رو ور چینم . من پوست انداختم . حس میکنم بزرگ شدم . اما هی خورد شدم . مچاله شدم . به درونم چنگ انداختم . من خیلی هم قد نکشیدم . هنوز آفتاب این جا گرم نیست . خورشید علامت نرینگی است و شاید دلیلش همین است . باید رفت استوا .قبول دارم که مردهای آبادی ما ترسو هستند . یا شاید برای من . چون شاید رابین هود یا زرو یا شخصیت قدتمندی از پس خل خلی های من بر بیاد و بلدم باشه . هی به خودم هشدار که هوووش دختر آدم شو . اما این احساس درونی و ناخودآگاهی که از دوره ی والد توی ماتحت رفته با هیچ بمبی  تجزیه و مهار نمیشه . من اون شب توی خونه ی تو، توی چشمات کلی ذوق دیدم ، چیزی که خیلی وقت بود که ندیده بودم . تو مثل آدم کوکی از این ور میرفتی اون ور . خوب میدونم از سیگارای زیادیم کلافه شدی و آخ نگفتی . تو بالا رفتی ، رنگ بود ، پایین اومدی رنگین کمان چیدی ، چپ رفتی نخ سوزن آوردی و عشق رو گره زدی به وجود من ، مثل یه خاطره ای که حک شه و هیچ وقت نره .مثل هویه اومدی خودت رو به خودم پیچ و مهره کردی ، عین خاطره ی یه پرده ای که کشیده بشه و منگوله ی پرده اش تکون تکون بخوره و من صدای تلخ تلخش رو همه اش دم گوشم بشنوم . میدونی چرا اینو میگم . تو بدو بدو همه جارو ریختی به هم . به من گفتی خودت میخوای . به من گفتی خودت داری لذت میبری .لذت میبری برای یه کاری که واسه من انجام دادی .مگه من کیم جز یه آشغال؟ بعد از اینکه اون اس. ام. اسو دادی کلی دیونه شدم و گریه کردم . شاید مدت ها بودم اینو نه حس کرده بودم و نه دیده بودم . تو بدو بدو زیر اون نور های کم رنگ ...لا به لای بلورها و میون قاب عکس ها ، حرف میزدی . واسه من روی دیوار خط و نشون میکشیدی . تمام جاهایی که خط و نشون کشیدی رو حفظم . روی اون دیوار های خوشگل . تو اصلا حواست به من نبود که از پشت وقتی میرفتی و میومدی و تند و تند حرف میزدی چه جوری نگات میکردم .  نگاه چشمات و دهنت .که هی میگفت ... من متحیر بودم . تو داشتی واسه من این کارو میکردی . حس کردم عاشقتم . . .اما نه (م) عاشقت شدم . این که میبینم تو دهنده ای . . . قلبت رو ، احساست رو ، خاطرات تلخت رو ، زخم هات رو ، آدم های دور بدت رو ، داشته هات و نداشته هات رو میدی به آدم ، انرژیت رو ، خنده هات رو ، رنگ هات رو ، قصه هات رو ، دعوت هات رو و انتظار نداری  در قبالش کاری برات بشه .یت این  خیلی بالاست .خود عشقه ،انسان بودنه .  من الانم که دارم اینو مینویسم دارم زر میزنم . شاید محبتت خالصانه بود . من فریم به فریم تو رو حفظم و عاشق ( آخه چرا ؟ ) هات شدم . وقتی داشتم از پس کوچه های تاریکت برمیگشتم . یه دنیا خاطره بیخ گوشم بود . صدات و حرفات و کادوت . تو میگی . . . گاهی کم میشنوی . از بدبخت بودن جفتمون نمیدونم چی میتونم بگم .شاید تو حس کنی خوشبختی با خوردن یه طالبی اما من نه . . میخوام زودتر تموم شم منتظر هیچ چیزی نیستم .حتی نمیتونم برای تو جبران کنم . لحظه هامو خرج کنم .  یه بدبختی ادواری و اکتسابی فقط و فقط به خاطر جبر روزگار ( آخه چرا ؟) عاشق اس. ام . اس های (چطورررری ؟)ت شدم . ظرافت نگاهت به همنشینی من و موسیو -ی همکارمون . کاش به دنیا نمیومدم . مگه محبت کردن چقدر سخته که من الان برای اون شب پیش تو دارم این همه گریه میکردم . وقتی رفتی اتاق و برای من که کنار شومینه روی زمین ویلون بودم اون چیزا رو آوردی و نشونم دادی . . .ببین هر کسی از توی گنجه اش هر چیزی رو بیرون نمیاره به راحتی ها." بیا پیشم . بیا با هم باشیم . بیا بریم اون جا . بیا ." من بعد از اینکه فهمیدم تو به خاطر سفره ی صبحونه مثل من البته در دووووز خیلی بالاتر بلا سرت میومده . . . واسه چیزایی که گفتی . . . واسه مثل هم بودنمون . . . . گریه م میگیره . دوست داشتم همون سنی میشدی . جای زخماتو که با ...زده بودن میبوسیدم . . . من نمیخوام تو مریض شی . نمیخوام درد بکشی . کنارم بمون . بدون دوستت دارم . . . . گاهی هم بذار من نطق کنم . من نطقت رو نمیبرم . چون انگار خودمم که دارم حرف میزنم . اما بعضی جاها مال من شنیدنی تره اینو قاطعانه میگم . یه زمان فکر میکردم باید برای چیزی که میخوای بجنگی .  تو هم همینو میگی .اما مبارزه به جای اینکه آدم رو خوار و خفیف کنه همیشه مایه ی عظمت   آدم نمیشه . کمر آدم رو خم میکنه . آدم رو از آدمیت در میاره . آأم رو مریض میکنه . تو میون رنگ ها میدویدی . بدو بدو . زیر سیگاری . آبی . من . پنجره . فندک تو . مخمل زرشکی . چرا تو ؟ از کجا پیدات شد ؟ تو با اون چسب ها من رو به خودت چسبوندی . . . با اون رنگ ها . . . سایه هاش روی صورتت . دوست دارم با دشمنهات سرشاخ بشم . قدرتشو دارم . . .میدونم بهم نشونشون نمیدی .  بزرگتری بابا . به من نگو بعدا از فلان چیز و بهمان چیز راضی خواهم بود و فلان . . . من آدم اشتباهاتم . مکرر . . . همه اش بهت دارم فکر میکنم ها . چشماتو گرد میکنی ، زل میزنی با یه صدای محکم ( نه ، آخه چرا ؟) و سرتو چپ و راست میکنی . بدو بدو واسه من بالا پایین رفتی آخه چرا . من و پشمک ، تو  و یه دنیا عشق . -رو ک ی ل- ( برعکسش کنید ) . . . دهنه ی وسیع هولناک زندگی باز شده . نمیخوام توش بمونم . دوستش ندارم . این جاست فرق ما . دوستش ندارم . تو میخوای همه چی رو بسازی . من دیگه به کسی اعتماد نمیکنم . به تو چراها .اما تو هم میری یه روز . تنهام میذاری میدونم . من نمیتونم والد هام رو ببخشم . . . از بدو بدو هات جا خشک کردم . روزی صد بار فریم هات رو میبینم .  صدات توی گوشمه . توی گوشمی . برق میزنی . مثل یه گوشواره میندازمت به گوشم . آویزونی به گوشم . تو کنارمی . چیزی که هیچ  وقت ندیدم .... از دوستی ، رفیقی، فامیلی ،آشنایی. بدون دوستت دارم . خواستم حسم رو بهت شلیک کنم اما انگار خوب نشد . اما اگه تو باشی سرت رو چپ و راست میکنی و میگی ( آخه چرا ) ؟چرا خوب نشد . به این خوبی شد . خیل ی هم یونیک و کووول نوشتی . آخه چرا فکر میکنی بد نوشتی .  

برای (م.ز)


 
comment نظرات ()