جزیره در کهکشان

 
عصیان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥
 

من عصیان میکنم ، پس هستم .

علیا مخدره ، میس شانزه لیزه ، به جناب مستطاب ، عرض کرد : " بزرگوارا ، سرورا ، تاج سرا ، یار غارا ، یار گرما به و گلستانا ، مرد مردان ،‌رستم دستان ، سرورا ، ای بعد کعبه قبله گاها ، اول خدایا دوم شما یا سرورا ...رفتیم و طی آزمون و تست و گزینش و چهارجوابی که از خون مبارکمان گرفتند و میزان غلظتش را وزن کردند به ما گفتند ، خونمان بوی آدیمزاد نمیدهد و وزن خونمان روز به روز سبک تر شده ما پرده ی گوشت خواهیم شد . باری بس نگرانم که شما مارا پس زده ، سراغ زنان اندرونی رفته و دنبال سوگولی هاتان کرده یکی را بچینید برای این شبهای سرد پاییزی و ما مجبور شویم به بهارخواب رویم و زانوها در بغل گرفته بغض بترکانیم .  "

جناب مستطاب پاسخ داد : " یا میس شانزه لیزه ، جانا،عسلا ، سوگولا ، نازبانوهایا ، ای که از گل بهتری ، تاج سرا ، لب شکرا ، چشم خراما ، سخن سرایا، شهرزاد قصه گویا ، نیکو سرشتا ، نیکو صفتا ، زیبارویا ، خوش بر رو رویا ، خوش سرشت و خوشگلا ، از میان زنان اندرونی فی الحال آنکه بیرون است و در حال تانگو در پاریس ،شمایی و دیگران در خاک وطن دنبال شاخ نبات ما میگردند و گیس هاشان را میبافند و جوش هاشان را میترکانند و نمیدانند که ما در پاریس با شما شب روی سنگفرش خیس ، آخرین تانگو در پاریس را اجرا میکنیم . باری به هرجهت ، یک پرده گوشت بد نیست اگر بر استخوانتان چسبیده شود تا در هنگام کش و قوس نشکنید ."

میس شانزه لیزه دست از دور کمر جناب مستطاب برداشت و رفت گوشه ی پارکی که روی دریاچه اش ماه افتاده بود و روی نیمکت  قرمزش نشست . سیگارش را روشن کرد و غم زده گفت : " با این حساب هنر ما نادیدنی است به چشم شما ، همه ی حواستان به گوشت و کله پاچه است . "

جناب مستطاب از مدل شانزه لیزه ای میس هنگام پوووف سیگار خوشش آمد و همان طور ایستاده گفت : " شما کمی چاق شوید ما شما را ملکه خواهیم کرد . "

میس شانزه لیزه گفت : " فی الحال آنچه در ذهن من جولان میدهد این است که خب من چاق میشوم امااگر  خون بچه مان که بشود ولیعهدا سبک شده و پرنده در آید چه ؟ "

جناب مستطاب فرمود : " شما ایدز هم بگیرید ما تا تهش با شماییم . "

میس شانزه لیزه از خواب بیدار شد و دید بوی سوخته همه ی کلبه اش را گرفته . چند بار سرفه کرد و بلافاصله پنجره ی سقف اریب دارش را باز نمود و سراغ اجاغش رفت . چیزی ندید . اما توی شومینه دفتر خاطراتش را دید که آتش میگیرد و نمیسوزد . خاطراتی که نمیسوختند . میس شانزه لیزه کفش های حوله ای اش را پوشید و کلاه بزرگی بر سر گذاشت و با چشم گریان از خانه بیرون رفت . توی شهر همه در حال رفت و آمد بودند . کسی عصیان نکرده بود . جز میس شانزه لیزه که از اهل آن جا نبود . هر چقدر گشت نبود . پیش خود گفت : " همه ی عمر دیر رسیدیم  ! " حالا خدا میداند چرا این را گفت . ناگهان ایستاد . وقتی زیر پایش را نگاه کرد قبر آشنایی را دید . کلاهش را از سر برداشت و روی قبر خوابید .

ادامه ی مطلب فی باب جناب مستطاب ، حاکم برحق ، مطلق الدوله ، تاج التخت و السلطنته ، رئیس و النابغه ، آخرالخلاق ، نهایتا الچاکر ، قطب التئاتر، نمایش الدوله ی اول ، آکتور التیارت سیامک صفری است ... با یک عکس خیلی قرینه . . . تذکر میس شانزه لیزه به شوت و بی حواس های روزنامه ی فرهیختگان ...

 


سلام روزنامه ی فرهیختگان

با عرض پوزش یه کمی حواستون پی قلم دوستاتون و همکارانتون ، اجالتا باشه بد نیست ها . . . حالا میگم خدمتتون . کسی که ( این ) مطلب رو نوشته صرفا فرد ماجراجویی بوده و بس از دنیای روزنامه نگاری دوووور . . . اولا باید خدمت شما عرض کنم در هیچ جای کرده ی زمین آکتور هاشون رو با اسم کوچیک اون هم توی روزنامه نمینویسند . مگه شما مسئول صفحه ندارید . والا ما شما چاکر سیامک خان صفری هم باشید مخلصتونیم اما این شیوه ی نگارش نه گزارشی است ، نه نگارنده در حد تحلیل گر و منتقدانه مطلبی نوشته نه چیز خاصی . . . وی یک نوشته ی کاملا دفترخاطراتی را به چه دلیل باید توی روزنامه بنویسد و شما هم تائدش کنید . آن هم با جملاتی کاملا احساسی . چه لزومی دارد ؟ بنده به شما خاطر نشان میکنم حتی در گزارش نوشتن هم نویسنده باید از احساس خود پرهیز کرده و صرفا بسنده کند به دیدگان خود . زن ترسو ( صفت ترسو ) غلط است . . . جالب این جاست که شما در این صفحات با بی نهایت اشتباه ادبیات فارسی در وصف الحال آکتور خاک ما هم نوشتید . آدم های کوچیکی که دوست دارند با نام آدم های بزرگ اگزجره شوند . خب این مطلب احساسی جاش تو ی بلاگه نه روزنومه . ختم کلوم .


 
comment نظرات ()