جزیره در کهکشان

 
تنور گرم ........ برای شما
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
 

دیشب وقتی بارون طهرون رو نم نمک خیس میکرد و خدا داشت قطره ها رو غربال میکرد و ابرها رو میچلوند...توی بالکن سیگار میکشیدم و خشمگین بودم از اینکه چرا کارت اینترنتم تموم شد و از اوضاع پیش اومده توی بلاگم هیچ خبر ندارم.اولش یک ایمیل دریافت کرده بودم. بلاگفا بهم دسته گل و کارت تبریک داده بود که "ای ول که اومدی توی محیط ما و...."و از اون جا که اشتباه کردم- یا شاید هم نه - و آدرس این جا رو به یکی دو نفر (آشنا) دادم که از قضا آشناییت منجر به دوستی نشد و حسادت دامن قضیه رو گرفت...گمان کردم ...کسی خواسته شوخی لزجی با من بکنه و از شدت حرص فیلتر سیگار رو میجوییدم و تصویر های یکی یکی شون رو جر واجر میکردم و با شمشیرم به دو نصف تقسیمشوم میکردم..."چرا باید بلاگی باز شه....مشابه نام بلاگ من....و توش چیزایی نوشته بشه که من ازش بی خبرم و از دستم برنمیاد کاری کنم؟....فکر این ها رو نکرد....که توش اراجیف بنویسند و توی این اوضاع زبر و نخراشیده بیان یخیه ی من بدبخت رو بگیرن؟.....چرا؟..." فیلتر سیگار رو شاید قورت  دادم و بعد ناخون هامو جوییدم و بعد انگشت هامو خوردم و وقتی از خواب بیدار شدم خیس عرق بودم و گلوم درد میکرد و حس میکردم توی یه تابوت خوابیدم و کسی دنبالم نیست.

باید یه اعترافی بکنم.چرا من این جا (هستم ) ؟ چی شد که من این جا پیدا شدم ؟....

اینی که دارم میگم عین واقعیته و نه از روی ریا و نه برای معرکه گیری و زنجیر پاره کنی ...یکی از روزای آخر اردی بهشت ماه دو سال پیش بود که پیش خودم فکر کردم من میخوام خودم رو محک بزنم ببینم(میتونم ) بنویسم.برام مخاطب مهم بود . میخواستم تمرین کنم تا بتونم کتک بخورم . چون هنوز خیلی ها نمیدونن مولف کتک خوره. اون روزها توی وضعیت بد روانی بودم (تو بکو کی نبودی؟) و فکر کردم به جای اینکه بیام مثلا یه سایت بزنم بیام مصاحبه هام رو...داستان های بد و خوبم رو شعرهام رو و نقاشی هام رو بذارم...به جای اینکه بیام واسه خودم دمبل و دمبکی باز کنم و ادای حرفه ای شدن و یا در راه حرفه ای شدن رو در بیارم بیام برم توی پوست (میس شانزه لیزه)....و چرا اسم این جا رو گذاشتم (جزیره در کهکشان ) چون فکر کردم ...این من تنهام و من همیشه بی کس که میون این همه آدم ذهنم رو هیچ کس نمیتونه درک کنه....و فکر میکردم خیلی جزیره ای هستم در کهکشان اطرافم. الانم نمیگم که نه  نیستم. به خدا که به خودش اعتقاد دارم وقتی اومدم بلاگ بسازم زنبیل دریوزگیمو برداشتم و دنبال یه چیکه محبت در اکثر بلاگ هایی که به تئاتر و سینما و ادبیات و هنر وصل بودند سرمو تو میکردم و تخ تخ کامنتی میگذاشتم تا بلکه روزی شاید مخاطبی داشته باشم....سنگ واقعا بر دل نهادم که تونستم چند نفری رو دور خودم جمع کنم....چند نفری که سرشون به تنشون بیرزه و باقی رو با گیوتین سر زدم....حذف کردمشون....رفتن توی لیست بد ها.....وقتی امروز کارت اینترنت رو خریدم و به زور وارد بلاگی شدم که دیدم برام ساختید از اینکه به کردار دود اومدم سه چهار جمله ته پست قبلیم اضافه کردم پشیمون شدم. و تو یی که برای من نوشتی از استبدادی از نوع عاطفه-علی جان - فکر نکردی که من قاصرم از جواب این همه محبت و وقتی برام گذاشتی ؟.... و چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم برای کامنت گذار حسودی تو دهنی فرستادی ....فکر نکردی من چطور باید از تو تشکر کنم....یا تو داروگ....داروگ عزیز من رو به خاطر عجول بودنم ببخش و بخاطر اینکه فکر کردی شاید چشم در بیاورم و دل قرص نبودی از من....چرا؟....واقعا من عاطفی بودن خودم رو ثابت نکردم ....مثلا در نبود و غیبت دوست عزیزم (دهلچی) که به غایت طناز قهار و موسیقی شناس درست و حسابیی باید میبود...بی اینکه حتی بدونم اسمش چیه توی هر دری و هر شهر و سایت و دیاری سرک کشیدم و از شجریانی ها و باقی بد نویسندگانشان که بی اینکه بدونند دهل چی کیه لینکش کردند نپرسیدم که ازش خبری ندارید؟ از سهند سلطان دوست و الباقی....حتما که نباید جیغ زد....و در کامنت عمومی گریه کرد...یا تو ای خود ضایع کنی نوشتاری....دست دوستی ات را از قبل ترها فشردم به خاطر نوشته هایت که به نظرم شیرینی خاصی داشت و از کامنت هات توی از پشت یک سوم پیدات کردم و دنبالت کردم و دیدم تو بر خلاف اون و دیگرانی مثل اونی....مخاطبت رو میشناسی.....دیدم منو خوندی...بهم نخندیدی...به فانتزی بچه گانه ی ذهنم....داروگ عزیز تئاتری که ازش گفتی خیلی به دلم چسبید و عکسی که گذاشتی و همه ی انگیزه ای که داشتی برای این کار....دوباره علی جان...قالیچه ی پرنده ات...فضای سیندرلایی و فانتزیی که نوشته بودی بد جوری ته نشین شد توی ذهنم...معرکه گیری در پاریس....یا شعر علی به خصوص جایی که برای خریدن فیلم بنده دچار جنون ادواری شده و ....خیلی خنده ام رو در اوردی....کافه هفت-حسین مزارعی-عکس سالوادور دالیی که گذاشتی رو خیلی دوست داشتم و شعری که زیرش بود.....خیلی خوب بود خیلی.....علی کازابلانکا....ای قربان آن گل هایی که فرستادی من یک گلخانه این بغل تعبیه خواهم کرد......و تو ای دختر جون من...ای آپتیمیست عزیز اول ا ز همه بگو ماجرای استفاده ی طولانی مدت تو از بتادین چیه ؟....که خیلی فکری شدم.....چرا این همه من رو خشمگین و داس به دست تصور کردید؟....البته خب من همین جا باید بگم هیچ مسئولیتی در قبال نوشته هایی که در این سایت-بلاگ میشه ندارم....امیدوارم بدونید توی موقعیت حساسی هستیم و گور بابای همه ...حاضرم رنگی نباشم اما این جا باشم و حتی اسمش رو نیارم حتی اگه نظرم اونه....از شما هم خواهش میکنم شکر توی آتیش بعضی ها نریزید که خودمون هیزمش میشیم و خاکستر.یکی - دو تا نوشته بود که نفهمیدم نوشته های کیه؟....بعضی ها قهرن؟...بعضی ها نیستن. کوهیار از دست تو خیلی پکرم....یا از ویلت انتظاری ندارم واقعا....یا .....خانم بهاره رهنمای عزیز ممنون بابت نظرهایی که میدید و فقط خودمون میخونیمش و خیلی خوب میدونم گرفتارید...الهام پاوه نژاد عزیز و ترانه جان...ترانه ؟ اس . ام . اسم رو به دستت رسوندند؟.....یک بعد از ظهر دیگه خیلی بعد از ظهری یک خودی به ما بنما.....مریم سپهری هنوز تهرانی جان من؟....بستنی جان از گلت ممنون...آب نشی در حرارت اشتباه ها و به امید اینکه بنویسی اما نه از چیزهایی که بیایند و یخه مخه ات ر و بگیرند....ای تا بینهایت دور- بهنامترین...گذاشتمت برای این آخر تا سلامم رو پارادوکسیکال در این انتها آغاز کنم.سلام.سلام بر همه ی شما که این قدر من رو خوشحال کردید.منن اگر میدونستم که قراره با همچین حماقتی این قدر رفیق و دوست مهربون که با نوشتن - که سخت ترین کار دنیاست - برام هدیه ای در قالب بلاگ زرورق پیچی کنند  زود تر این کار رو میکردم....اصلا دست راستم رو هم میتیغوندم....اما

امیدوارم این تلخی من به کسی سرایت نکنه و موجب زهرمار شدن سفر کسی نشه...موجب سوئ تفاهم ها نشه...میدونم نثر این پستم یک دست نیست اما بیخیالش یک بار هم این جوری خوش است. من با همه ی این دلبستگی ها (دل قرص) شدم  و از اینکه چند خط آخر پست قبلیم احوال کسانی رو خلط کرد پوزش میطلبم....حالا میفهمم که بلاگ داشتن اون سنگی نیست که بندازم بغلم تا باز شه...حالا میبینم که مجازی بودن چه اعتباری داره و باور بکنید .تک تکتون که دل من مثل پوست پیاز نازکه و همتون رو دوست دارم و اگه کسی میاد این جا میخواد حسودیش رو فرافکنی کنه بذارید حرف بزنه خودم خفه اش میکنم...اون عربده آوردن ها برای من اولین ها نیست...که توی زندگی از این دست بانگ ها و وصله هایی که نچسبیده به شخصیتم کم نشنیدم.بگذارید اون عربده کشی کنه .جواب ابلهان خاموشیست .... باور بکن من تنور سرد نیستم تو گندم شو با آب و آرد یکی شو به من بچسب تا بهترین نان این آبادی...این جزیره شوی و طعم نوشته ات بگذار زیر دندان هایمان مزمزه شود و تا ابد زیر زبانمان (طعم تو )بماند...من تنور گرمم...مثل آذر....و بدان که خوب میدانم که هر چه از دوست رسد نیکوست و خوب تر میدانم که دوستان وفادار بهتر از خویشانند...من این جا اتاقی دارم....اکثر وقت ها میخوانم و کمتر مینویسم....چون تازه تازه فهمیدم نه نوشتن کار سختی است...سخت ترین کارها و نه هر .....شعری نوشتن......نه هر دزدیی.....من مجله ها را توی مستراح میخوانم و جدول ها را آن جا حل میکنم...همه ی هستی من وب لاگ جزیره در کهکشانی است که تو را در لینکدونی و کامنت دونی بغل   تکرار کنان به سحرهای خوب میرساند....من ....هنوز از اینکه زنبیل دریوزگی بردارم و این ور و آور سرک بکشم شرم نمیکنم....شاید بگویی پیش خودت که (آدم گدا - این همه ادا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) اما من شرمم نیست اگر بخوام بگویم که همیشه شکننده بوده ام و از داشتن محبت واقعی بی بهره....دست تک تک تمام کسانی که وقت گذاشتند- من رو آدم حساب کردند- میبوسم و همه شون رو دوست دارم. فقط خواهش میکنم...کامنت دونی آن جا را ببنیدید تا از دردسرهای بعدی جلوگیری بشود.......میخواستم در مورد (پدرو پارامو ) بنویسم و از (م) تشکر کنم و کلی از محسنات (حذف) کردن در نوشتن برای همه بالای منبر بروم که خوشبختانه نشد.

هی تو....من این جا مهره ی مار ندارم.....من این جا دل صافی دارم که هم دل هایم رو پیدا کردم و قنات زدیم توی دل های هم و تو راه به جایی نداری...اسفند دود میکنم این جا و میگم:" بترکه چشم حسود-شنبه زا- یکشنبه زا- دوشنبه زا- سه شنبه زا- چهار شنبه زا- پنج شنبه زا- جمعه زا"

اگر اسمی از قلم افتاد بگذارید به پای گیجی و هیجانی بودنم. .... من تنور گرمم.


 
comment نظرات ()