جزیره در کهکشان

 
تونل - 110 - گرفتار
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠
 

آمبیانس : داشتم (اینو) گوش میدادم که ....

بدو بدو شالم رو دور سرم عمامه پیچ کردم و شلوار  لی علی بابام رو که بنتونه رو از روی ناچاری برداشتم پوشیدم و کوله ام رو مثل وحشی ها زیر و رو کردم و ماسک و تیله رو انداختم توش و نسکافه نخورده بدون عینک آفتابی زدم کوچه . با اجازه ی همه امروز آخه پنج شنبه بود ، قسم به فردوسی که ساعت دو ظهر پارک وی بودم و تا برسم به تونل نواب چهار شده بود . دو ساعت برای همچین راهی ؟؟؟؟ خب بالاغیرتا باید عرض کرد اتوبان چمران که طی مذاکرات و محاسبات و دو دو تا چهارتا ها و چرتکه اندازی ها تبدیل شده به خیابان چمران ترافیکی بود که اکثر ماشین ها دهنشون باز بود و بخار از دهنشون میزد بیرون و جوش آورده بودن . . . حالا کلاج و دنده و ترمز و یه هو آهنگ فوق الذکر را که دوستم جا گذاشته بود در ماشین را برداشتم گذاشتم و دیدم ترک شماره ی 1 و 7 ش بد نیست . همین رو که لینک کردم رو صد بار گوش دادم . به روح پرویز فنی زاده قسم از 4 تا چهار و چهل دقیقه توی تونل نواب گیر کرده بودم . اولا تونل مورد نظر که جزو افتخارات باید محسوب میشده و شده یا نه رو نمیدونم و اصلا به من چه دارای چند تهویه هواست و چند تا هوا کش و کولر در بالای اون مثلا نصب شده . . . وارد سرازیری تونل که میشی هشداررررررررررر میدن که آقا سرعت بالای 40 کیلومتر در ساعت دهنتون رو سروریس میکنه چون همین بغل یه دوربین بزرگ گذاشتیم که ازتون تخ تخ عکس میندازهازتون  . . . فلشش هم میره توی تخم چشات . حالا ما وسط تونل بودیم و این تهویه کار که نمیکرد هیچ . . . ماشین ها از هم تکون از تکون که نمیخوردند هیچ . پنجره رو پایین که نمیشد کشید هیچ . . . دنده عقب که نمیشد رفت هیچ . . . مشعل که نمیشد روشن کرد هیچ . . . قفل شدی توی تونل و چهل دقیقه خیس خالی شدی از عرق و تکرار آهنگ و بی خوابی و سر درد و همه ی این ها . . . القصه . . . توی تونل به دستیار کارگردان اس ام اس زدم که اگر نیومدم فلان جا هستم و شهید شدم . . . آقا شاید نرسم . . . بعد گفتم نه این جوری نمیشه زنگ زدم به 110 و خانومی گوشی رو برداشت گفتم خانم عزیز خسته نباشید من الان 40 دقیقه است توی تونل موندم بابا به همکارانتون بگید اگر تصادف شده بی سیم بزنن ما خفه شدیم توی تونل من ناراحتی قلبی هم دارم و ... خانوم باید اصلا در تونل رو میبستن . . . خانوم . . . خانوم هم که به خدا اصلا منتظر پاچه گیری بود با فریادی شهیر و بنفش گفت : " خانوم به ما چه چرا دغ و دلیتونو سر ما خالی میکنید " و قطع کرد . چند تا فحش دادم و وقتی به انتهای تونل رسیدم رو به دوربینی که عکس میگرفت یک علامت زیبا با انگشتانم و سپس یک زبان درازی کرده و رد شدم . . . برام این بی مسئولیتی ها گرون تموم میشه . زن حسابی تو که نشستی اون جا من رو درک کن . . .

حالا یه خاطره ی واقعا واقعی از 110 اینکه ...آقا کجای دنیا پلیس به آدم میگه بیا بریم دزدی؟ به روح خسروشکیبایی دارم راس میگم . اگه دروغ بگم سیامک صفری تیکه تیکه بشه . . . روح جمیله شیخی بلرزه . . . من بیچاره وقتی متوجه شدم از دوستم دزدی شده و یارو د درووووو گذاشته رفته خیلی ناراحت شدم و از اون جایی که اصولا کاسه ی داغ تر از آشم جلو تر از دوستم زنگ زدم 110  ساعت حدود3 نیمه شب بود . . . موسیوی جوان و خوش برخوردی گوشی رو برداشت من هم ضمن تقدیم سلام و خسته نباشید و نصف شب بخیر و اینا گفتم آقا اگه یه کسی این جوری دزدی کنه حتما باید بریم دادگستری؟ چرا و ... ایشون جناب 110 فرمودند خانم خب بدبخت محتاج بوده . بنده اول فکر کردم خب شوخیه . بعد گفتم والا اگر شما اینو بگید منم  محتاجم فردا برم بانک بزنم ماشالا وضع همه خرابه الان اما اگر شما بخواید کار رو سخت بگیرید تا کسی واسه خاطر 500 هزار تومن بره دو سال توی صف دادگستری وایسه و اون هم نره مجرم هی دزدی میکنه شما باید راه ساده تری هم داشته باشید . 110 فرمود خانوم اهمینه که هس حالا به خدا اگه شما میخوای بری بانک بزنی من هم باهاتون میام . ( به خدای احد و  واحد که شوکه شدم و بعد از مکثی زدم زیر خنده ) خلاصه گفتم جالبه که پلیس مملکت همچین حرفی رو میزنه ... کمی لحنم رو از با ادبانه به بی ادبانه چرخوندم و لات وارانه گفتم شماها تحصیلتون چیه اون جا نشستین ؟ گفت : " حالا دیگه " گفتم : " نه ، من چون نویسنده و کنجاوم خوشم میاد بدونم اصلا شما تیمساری؟ سرباز صفری ؟ژنرالی ؟ تلفنچیی ؟ چی هستی ؟ " 110 گفت : " بیسواد نیستیم ." گفتم :" دیپلم رو داری؟ " گفت : "آره بابا ... چه خوب شما نویسنده ای " گفتم آره و گفتم خیلی عجیبه که 110 به آدم بگه بیا بریم دزدی ، گفتم من اگر برم این رو یه جا بگم یا نمایشنامه اش کنم هیچ کس باور نمیکنه . 110 عزیز فرمود : " بیا نمایشنامه اش رو با هم بنویسیم . " من فهمیدم که داره وقت میکشه وشاید یه بدبختی مثل خود منه . القصه آخر سر کار به این جا ختم شد که ایشون چون نمیتونستند پشت تلفن اون جا راست حسینی حرف بزنند شماره موبایل بنده رو خواستند و من گفتم :" شرمنده " ایشون گفت : " من زنگ میزنم این خط ...خط خودته." گفتم هر کس نزنه نامرده . . . منتها من اکثرا نیستم و کس دیگه ای گوشی رو برمیداره بعد شما میخواهید بگید با کی کار دارید ؟ ایشون فرمودند :" میگم سلام خانوم نویسنده هست ؟ " خلاصه نمیدونم چی بگم . . . جالب بود خیلی . . . چی بگم حس امنیت یا عدم امنیت !

میس شانزه لیزه که دچار سردرد شدید بود همین طور که توی تونل گیر کرده بود به حرف های (م .ز) فکر میکرد و توی دلش به ریش عقلانیت او میخندید و میگفت : همه دوس دارن آدمو نصیحت کنن بگن ما تجربه ها داریم . اما با همه ی این احوال تنها کسی که روی آنتن موبایل میس توی تونل بود (م.ز) بود که اون هم دچار سردر بود چون دیشب تا 5 صبحش با میس شانزه لیزه داشتند فقط از عاشقی میگفتند . (م.ز) که خاطرات زیادی از صدام حسین و طالبان داشت همیشه میس شانزه لیزه رو شوکه میکرد و میس فکر میکرد چه خوب چه دوست خوبی چه انتلکتول چه خوب ! (م.ز) همه اش میگفت : " جالبه ها من هم عین تو بودم . . . اما حالا " یا میگفت : " عجیبه ها کاملا درکت میکنم منم عین تو بودم اما زمان . . . " میس شانزه لیزه که داشت با مزه ی موز سرخ شده زیر زبانش ور میرفت و مزه را بالا پایین میکرد تا بفهمد دوستش دارد یا نه گفت : " داری عین دکتر هولاکویی خرف میزنی خوشم نمیاد . . . "  م . ز که میس را با مارک های اصل دیور و شنل و ایوسنلوران و لویی ویتان شگفت  زده میکرد و دور عودهایی که میسوخت از مهارتش در همه فن حریف بودنش میگفت میس را به اعماق خیال میبرد . . . (م.ز) سعی میکرد همه ی حرف های درگوشی اش را یه باره به میس نگوید چون به قول خودش اکثرش ( سیکرت) بودند . میس شانزه لیزه توی تونل داشت به صدای (م.ز)که تا صبح در ذکر تجربه هایش و همه فن حریف بودنش بود فکر میکرد . بعد یاد گوشواره افتاد . (م.ز) انگار شده بود بخشی از وجود میس شانزه لیزه ،میس هم دوست داشت گاهی ادای -م.ز- را برایش در بیاورد اما متهم شد به میمون بودن و دلقک بودن . اصولا زن ها از اینکه توی سرشون بخوره بدشون نمیاد نه ؟

میس شانزه لیزه : "  اذیت نکن پا میشم میام الانا ؟! "

(م.ز) : " جون ..."

میس شانزه لیزه : " داری روی مخم کار میکنی ها فکر میکنی نمیام ؟ تو که عمرا بتونی جلوی من ...."

(م.ز) : "فکر کن نتونم ..."

میس شانزه لیزه : " میرم روی جزیره مینویسم ها ..."

(م.ز): " آخ جون داستانشم خوبه ."

بیا - م. ز- فک کردی من ترسیدم و لرزیدم یا فکر کردی دخترا بادکنکن دس بزنی میترکن ؟

------------------------------------

آپارات

من هم برای اینکه بگم چی دیدم بهتره اشاره کنم به آخرین اثری که از جلوی چشمانم رد شد . گرفتار برتولوچی . خب اصلا بنده برتولوچی رو تا حدی دارای مشکلات میدونم . مشکلات اخلاقی که به نظرم فقط در آخرین تانگوش درست و درمون بهش پرداخته و توی فیلم های دیگه اش فقط ذهن بیمارش رو به مخاطب نشون میده اما گرفتار کلا من رو متحیر کرد و جزو اون دسته از فیلم هایی بود که وقتی تموم شد دوباره از اول تا نصفه هاش رو دیدم و دوستش داشتم . فیلمی خوش ساخت ، عاشقانه ، عاقلانه ، با کلی کد ، شخصیت پردازی درجه یک ، من این فیلم رو از خیلی لحاظ درجه یک تشخیص دادم . . .  اشاره به ارتباط دو آدم ، موسیقی که واسطه ی ارتباط میشود . عشق به معنای گذشت  واقعا درش دیده میشود . فیلمی که دیالوگ کم داشت و حرکت دوربینش ، معماری بنایش در ارسال کد به مخاطب همه حساب شده بود . . . پیداش کردید ببینید .

 


 
comment نظرات ()