جزیره در کهکشان

 
کسوف
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٠
 

 

نفله ی دیدن نمایشم . وقتی نزدیک چهار راه ولیعصر میشم همیشه دلم مثل سیر و سرکه میجوشه که این (کار)ی که بناست ببینم چه جوریه ؟ مخصوصا اگر نویسنده یا کارگردانش رو بشناسی ، انگاری ، اهمیت اون کار برات بیشتر میشه ، دوست داری مو رو از ماست بیرون بکشی یا پنبه زنی کنی ، دوست داری اگه کار بهتره بدجور خوشحال بشی ، من از اون دسته آدم هام که از دیدن  بهتر شدن کار دوستام خوشحال میشم و از بدتر شدنش ناراحت . حالا بعد از مدت ها دوباره ایوب آقاخانی رو که از حیطه ی کارگردانی دور دیده بودیم ، داریم از نزدیک میبینیم . توی راه که پر از بوی لنت ترمزه و من با عشق فراووون ترافیکش رو تحمل میکنم ، توی دلم میگم : " اگر(( زمین مقدس)) رو 8 تا دوس داشتم ، ((مرثیه ای برای  یک سبک وزن )) رو 7 تا دوس داشتم این کار رو چند تا دوس میخوام بدارم ؟ عین بچه ها که کاراشون رو مثل عروسکاشون و با حساب دو دو تا چهار تای خودشون دوست دارن ، همون جوری میسنجم ، اصلا ترازوی من عین مال بچه هاس ، واسه همین فک میکنم کم خالص نیست . . . درست میبینه . میرسم تئاتر شهر ، ماشین  رو سر جای همیشگی میذارم و با اون شال گردن بی خود بلندم بدو بدو میرم تا به اجرای دوم نمایش (کسوف ) برسم . سالن قشقایی . روی در سابقش فلش زدن ------>   از این طرف ، پله های بزرگ هخامنشی رو پایین میرم . توی صفم ، انقدر هیجان دارم انگار قراره خودم بازی کنم . بروشور رو امیر هاشمی که برادره افشین هاشمیه میده دستم ، سایز بروشور بزرگتر از (مرثیه ای برای یک سبک وزن ) شده ، یه آخی میگم . . . روی بروشور یه قالیچه پهنه ، یه مردی سیاه و سفید انگاری توی ضد نور ، یا خود نور کسوف واستاده ، نیمرخش دیده میشه ، اولش فک میکنم بلوچه ! روی بروشور نوشته ( نویسنده و کارگردان ایوب آقاخانی / مجموعه سالن تئاتر شهر / آبان و آذر 1389 ، ساعت 19:45) ، با جمعیت میریم تو ، نورالدین حیدری ماهر، که این جا سمت های زیادی دریافت کرده (از جمله : دستیار اول کارگردان و برنامه ریز و مدیر تولید ) دیده میشه ، کلا نورالدین حیدری ماهر از همه ی کارگردانان و بازیگران تئاتر بیشتر دیده تر میشه چون همیشه هست ، میپیچی توی قشقایی . میرم ردیف اول ، صندلی 8 . میشینم و با جبهه گیری به دکور نگاه میکنم ، درجا  فصل خون توی ذهنم تداعی میشه . . . گونی و خاک هایی که صحنه رو مثل یه قاب ، قاب گرفتن و توشون ، ته سیگار و آشغال و پپسی و ایناست ! نور میره . این جا رو دوست دارم . انقدر همه جا سیاه میشه که تو توی خواب هم اون قدر سیاهی نمیبینی . . . جادو این جوری شروع میشه . . . نور اریب میفته روی مردی که حمیدرضا آذرنگه ، به محض حرف زدن میفهمم بلوچ نیست ، افغانه . دارن ازش بازپرسی میکنن (درست مثل نمایش تمام صبح های زمین که آشا محرابی باید به بازپرس ایوب آقاخانی جواب پس میداد ) این جا هم بازپرس ایوب آقاخانی داشت از پیرمردی افغان سئوال و جواب میکرد ، تو تروریستی ؟ زن تو کیه ؟ با صاحب کارش ارتباط دیگه ای نداشت ؟ اسم زنت چیه ؟ چرا اون جا رفتی ؟ چرا ....چرا ....چرا اسلحه حمل میکردی ؟ چرا . . . ؟ ؟ ؟  بعد بهانه پیدا میشه و حمیدرضا آذرنگ در نقش مرد افغان ، شروع میکنه به گفتن اینکه داستانش درازه و با لهجه ی شیرین افغانی داستان رو روایت  میکنه و .... نور میره و روایت تبدیل به نمایشی میشه که اسمش کسوفه ، حالا جا ها برعکس میشه ، بازپرس ایوب آقاخانی از نسیم ادبی (که اسمش من رو همیشه یاد پری صابری میندازه ) - ثریا- سئوال جواب میکنه ، ثریا مشکوک میزنه ، آخه شوهرش نمیتونه بچه دار بشه ولی اونا بچه دارن ، ثریا دردهای عجیبی میکشه ، فک میکنم معتاده ، بعد میفهمم قرصی شده ، بعد هم میفهمم بچه اش پودر شده . (نسیم ادبی - ثریا - نقش زن ایرانی رو ایفا میکنه که به همسری مرد افغان در اومده ، حالا چرا و چیش رو برید ببینید . اون ها توی منطقه ی صفر زندگی میکنن  ) منطقه ی صفر کلا چه حالی داره آقای آقاخانی . یه لحظه رفتم گرجستان . بعداز مرز بازرگان میری یه جایی که نه مال ایرانه نه مال ترکیه است  میگن اون جا آدم هم بکشی کسی چیزی نمیتونه بگه . . . مال خودته عجب جای باحالیه  آدم بره اون جا خونه بسازه لنگر بندازه چه فازی میده . . . .خلاصه این زن و شوهر توی منطقه ی صفر هستن و بچه ای دارن که پودر میشه . زن قرصی میشه . ربط و وصل این ها چیزیه که داستان نمایش رو شامل میشه . اتفاقا صادقانه بگم ، به نظر من داستان این نمایش خیلی خیلی دوست داشتنی بود ، خیلی پخته تر از کارای دیگه ای که از آقای آقاخانی دیده بودم . کلا داستان داشت . من نتونستم با  فصل خون این طوری ارتباط بگیرم . یا مثلا توی مرثیه (به دلیل زمان اجرای نمایش که مصادف با خرداد پارسال بود ، به نظرم کار کمی از جاش در رفته بود و باید درزش میگرفتن ) اما این جا یه نمایش صمیمی میبینیم .مرد افغان داره داستان بدبختی خودش رو با لهجه افغانی ، به اون شیرینی ، با میمیک غضه دار شکسته اش روایت میکنه اون وقت مردم بخاطر اون لحن میخندن ، مرد داره درده خودشو میگه تماشاچی ما که مهر انتلکتوال هم توی شناسنامه ی خودش میبینه شعور نداره که 1 دقیقه با اون کاراکتر ( و نه تیپ) همذات پنداری کنه و بشنوه داری چی میگه ، منتظرن تا بخندن و من سر نمایش منهای دو هم به این اشاره کردم که چرا ما هیچ وقت دوست نداریم یه کم فکر کنیم . توی این تکه های نمایش مرد افغان با لهجه ی افغانی داره از فلاکت خودش ، از خاک بی سرپناه خودش ، از زندگی توی زمین صفر خودش ، از زن خودش میگه ، اعتراف میکنه ، توسط بازپرس تحقیرم میشه ، اما ما بخاطر لهجه اش بهش میخندیم یا چون فهمیدیم توی جنگ صدمه دیده و نمیتونه بچه دار شه بهش میخندیم ، همون طور که سر منتهای دو به عقیم بودن ژول (سیامک صفری) خندیدیم .(من که نه مردم رو دارم میگم . شما رو هم نه باقی رو دارم میگم ) چرا نمیایم ببینیم واسه چی داریم میریم تئاتر ببینیم ؟!؟ من مخالف این خنده توی لحظه های گروتسکیش نیستما . . . نه اون جا هیچ اشکالی نداره باید خنده و زهرخنده باشه . اما بعضیا انگاری میان تئاتر تا سرگرم شن . اصلا فکر نمیکنن . خب نیاین . مگه مجبورین . . . برای اینکه داستان رو لو ندم از گفتن مضمون اون دوری کرده و به همین اکتفا میکنم . . .

بازی ها رو به شدت دوست داشتم ، هم حمیدرضاآذرنگ رو و هم نسیم ادبی رو ، آقای آقاخانی هم صداشون خوب بود چشمک،شاید بی تردید و بی اغراق ، باید بگم  متن نمایشنامه ، داستانش بیشتراز باقی کارهای جناب آقاخانی به دلم نشست و البته همین طور اجراش . اگر کسی هستید که کارهای آقا ی آقاخانی رو دنبال میکنید حتما موافق من خواهید بود . شک ندارم . بیشتر از این هم حرف نمیزنم ، هر کس دوست داره میتونه نره کار رو ببینه ، سالن خیلی هم پر بود ما هم بیش از اندازه ننویسیم بهتره ، بلاگ من چی کاره بید !!!! گفتم بید ؟ آها . . . یادم افتاد یک جا همین مرد افغان نمایش ما ، واگویه هاش به قدری سوزناک میشه که من دلم میخواد از روی صندلی بپرم توی صحنه و بگم بسته دیگه این قدر احمق نباش و یکی بزنم توی سر بازیگر نمایش ، اعصاب خوردی ایجاد میشه ، حمیدرضا آذرنگ از بازپرس آقاخانی در اون احوال پریش (سیگارت) میخواد .بازپرس میگه چی ؟ جواب میده : دود! :) میخندم . شیطونه میگه یه نخ از توی کیفت بردار بهش بده بهش قال قضیه رو بکن . . .

حالا میخوام به ایراداتی که (به زعم من) وجود داشت بگم. من کلا نسبت به فضای خاکی ، قهوه ای ، سنگری ، شنی ، حصیری دافعه دارم ...چیزی که توی فصل خون هم بود . شاید  اون فضای تئاتر رو که توش فانتزی ، دکور جورواجو ، رنگ ، رنگ ، بازی با آکساسوار رو ببینم بشتر دوست دارم . این نمایش که شیوه ی روایتش در صحنه ، به شکل اجرای دو بازیگر، رو به رو ی هم + بازیگر با بازپرس آقاخانی .. ما چهره ی بازپرس رو نمیدیدم و اکت ها یا ری اکشن های بازیگر جلورومون رو میدیدم ( کاری که در تمام صبح های زمین ) هم عینا وجود داشت . من از این سکون بازیگر ها و میزانسن های کمرنگشون دلخور شدم . شاید اون فضا جا داشت خیلی بازی بازی های دیگه ای هم توش بشه ، بیشتر دیده تر بشه . ضمن اینکه بازپرس ما در ابتدای نمایش سئوالی رو مطرح میکنه که همین سئوال بهانه ی اجرای (کسوف)میشه اما در نهایت به این سئوال جوابی داده نمیشه .

توی بروشور، اسم افشین هاشمی هم دیده میشه که به عنوان مشاور متن با این گروه همکاری کرده . لازم دیدم به علاقمندان افشین هاشمی بگم جمعه ساعت 4 افشین هاشمی در خانه ی هنرمندان ، سالن انتظامی ، مونولوگ داره (مونودرام) میتونید برید و ببینید . متنی از محمد چرمشیر و کارگردان عباس غفاری .

(( حال و هوای خودم فقط (این) است گوشش کنید . دوستش دارم بدجوری دوستش دارم ))

*درادامه مطلب فیلم مصاحبه (سیامک صفری) در برنامه ی دو قدم مانده به صبح را میتوانید ببینید *

 

 (())  -------->> شکل میخی نام (جزیره در کهکشان)

 


http://www.mediafire.com/?nt2qdinxnnw#2

شما میتوانید صدای ایشون رو در ایفای نقش اسکات در نمایش رادیویی ضمیمه شده بشنوید .

در (این جا ).

 

 

 


 
comment نظرات ()