جزیره در کهکشان

 
هملت برو خواننده شو !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳
 

میس شانزه لیزه از دست خواب هایش گریزی نداشت . از خواب هم که میپرید ، ادامه ی آن را روی دیوار خانه اش میدید . مثل فیلم ( سینما پارادیزو ) (صحنه ای که فیلم روی دیوار خیابان نشان داده میشود ) میدید .به خاطر ساخت و ساز برجی در نزدیکی خانه ی میس شانزه لیزه ، او نیمه شب ها مجبور میشد با توسری صدای آهن از خواب بیدار شود . بعضی خواب ها چونان شیرین و خوش مزه اند که تو مدت ها خودت را در تختت معطل میکنی تا از آن نکنی بیرون ، مثل سیریش بچسبی بهش .  بعضی خواب ها چونان تلخ و زهرآگینند که دوست داری زودتر آهن های ساختمان کناری روی زمین ریخته شود و بیدار شوی ، یک جرعه آب بخوری ، سیگار بکشی و یک تف به خیابان بیاندازی . میس شانزه لیزه جدیدا خواب های شیرینی میدید که مزه ی خوبی داشت و طعم دلپذیری ، مثل عسل و کارامل و شکلات خوش مزه بود و بوی نسکافه و عطر پو-ام میداد ، با صدای ریختن آهن آلات بیدار میشد . اتاق زیر شیروانی اش تاریک بود و نور مهتاب اریب وسط آن افتاده بود ( از پنجره ای که روی سقف اریبش تعبیه شده بود ) .رب دوشامبر مخمل قرمز رنگش را پوشید و ادامه ی خوابش را روی دیوار دنبال کرد . مردی راروی دیوار دید که بسیار عاشقش بود . مرد حرف هایی میزد که او در عالم واقع هیچ وقت آن ها را نشنیده بود . . میس دستش را برد به سوی مرد . دستش محکم به دیوار خورد . صورتش را چسباند به دیوار و بلند داد زد : " هی . صدامو میشنوی ؟ مگه با من حرف نمیزنی ؟ " دید مردی که عاشقش است با صدای کاووس دوستدار به او میگوید  : " بهترین لحظات زندگی من لحظاتی بود که در خواب گذراندم ."(1) میس شانزه لیزه که اشک از چشمانش میریخت گفت : "  این یعنی چی ؟ یعنی حالا که من بیدارم تو داری بهترین لحظاتتو تجربه میکنی ، چرا دستتو ول کردی ؟ واسه چی رفتی ؟ "  مرد به میس شانزه لیزه گفت : " بودن یا نبودن .مسئله این است ؟آیا شایسته تر آن است که ضربه های روزگار نامساعد را تحمل کنیم یا سلاح نبرد دست بگیریم یا  ...مردن . خفتن و شاید  خواب دیدن . آه مانع همین جاست . " ((شما میتوانید پخش مستقیم این صدارا در (این جا) بشنوید  ))... روی زمین پر از مرواریدهایی شد که از اشک میس شانزه لیزه درست شده بود . میس پا برهنه روی زمین راه میرفت و دست به صورت مرد میکشید و نوازشش میکرد . تصویر مرد روی دیوار خود را پس کشید .میس هق هق کنان گفت : "   باور کن که تا فردا وضعیت جا و مکان من مشخص نمیشه ، به من فرصت بده ، کمی صبر کن ، این جا قانون علیه من میشه .ضد من . کافیه پدرم که سالهاست نمیدونه من این جا ، زیر این شیرونی کج زندگی میکنم بفهمه که با توام ، دخل منو در میاره ، به من فرصت بده ، مگه تو عاشق نیستی ؟ چه اشکالی داره ، صبر کن . " تصویر مرد زیر دستان میس لغزید و به طرف پنجره ی اتاق رفت . اخم کرد . سکوت کرد و همه جا تاریک شد . میش شانزه لیزه ،‌نور پخش کننده ی تصویر را در خانه ی خرابه ی رو به رو دید . انگار همه ی خوابش در خانه خرابه ی رو به رو به وقوع میپیوست . میس شانزه لیزه آّب بینی اش را بالا کشید و با دوربین به ساختمان رو به رو نگاه کرد . فرصت نداشت تا تمام پله های پیچ در پیچ را پایین برود و به ساختمان رو به رو رفته خرخره ی مرد آپاراتچی را بگیرد . پس با تیر و کمانی که داشت ، بندی را به ساختمان خرابه ی رو به رو شلیک کرد و بعد روی آن راه رفت تا به ساختمان خرابه ی رو به رو برسد . در آن هنگام مرد همچونن شبحی ناپدید شد و تنها صدا صدای سونات مهتاب بود که پخش میشد و یک نامه به شرح زیر : 

 فرشته من، تمام هستی و وجودم، جان جانانم. امروز تنها چند کلمه، آن هم با مداد برایم نوشته بودی که تا قبل از فردا وضعیت جا و مکان تو مشخص نمی شود. چه اتلاف وقت بیهوده ای! چرا باید این غم و اندوه عمیق وجود داشته باشد؟ آیا عشق ما نمی تواند بدون اینکه قربانی بگیرد ادامه پیدا کند؟ بدون اینکه همه چیزمان را بگیرد؟ آیا می توانی این وضع را عوض کنی - اینکه من تماما به تو تعلق ندارم و تو هم نمی توانی تمام و کمال از آن من باشی؟
چه شگفت انگیز است! به زیبایی طبیعت که همان عشق راستین است. بنگر تا به آرامش برسی، عشق هست و نیست تو را طلب می کند و به راستی حق با اوست. حکایت عشق من و تو نیز از این قرار است. اگر به وصال کمال برسیم، دیگر از عذاب فراق آزرده نخواهیم شد.
بگذار برای لحظه ای از دنیا و مافیها رها شده و به خودمان بپردازیم. بی گمان یکدیگر را خواهیم دید. از این گذشته نمی توانیم آنچه را که در این چند روز در مورد زندگی ام پی برده ام در نامه بنویسم. اگر در کنارم بودی هیچ گاه چنین افکاری به سراغم نمی آمد. حرف های بسیاری در دل دارم که باید تو بگویم.
آه لحظه هایی هست که حس می کنم سخن گفتن کافی نیست. شاد باش - ای تنها گنج واقعی من بمان - ای همه هستی من!
بدون شک خدایان آرامشی به ما ارزانتی خواهند داشت که بهترین هدیه است.

(نامه ی بتهون به معشوقه اش که نمیدانیم کیست )

*** نتیجه :

آقای هملت در جایی که جوانان وطن دوست دارند در بلاد خارجه خواننده شوند و کسی فکر برنج و بنزین و روغن نیست شما چی میگویید جان من .برو خواننده شو .

(1) جمله ی قصاری از بتهون



 
comment نظرات ()