جزیره در کهکشان

 
پدرو پارامو
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱
 

 *

با توجه به اینکه هر بار  که در مورد کتابی  یا فیلمی در این جا نظراتم رو هویدا کردم دوستانی آمده اند و پیشنهاد دادند که :" کاش از قبل میگفتی ...." فکر کردم این بار به جای بذله گویی یا مدیحه سرایی در رثای خودم و این زندگی بیایم و از کتابی که دست گرفته ام تا بخوانمش برایتان بگویم و اینکه هنوز در شرف اتمامش نیستم و بهتر دیدم بیایم این جا هم بگویم تا اگر کسی خواست در پست بعدی نظری بدهد ....اگر خواست کتاب را بخواند و این بار به جای نظرات کمی خودمانی برویم سراغ نظرات کمکی علمی تر و ادبی تر ....برای همین اعلام میکنم که دست گرفته ام (پدرو پارامو) اثر خوان رولفو را خواندن و ممنونم میثم عزیز... برای اینکه هر چه بیشتر میخوانمش بیشتر میفهمم که چرا به من توصیه کردی قبل از بازنویسی کار آخرم بخوانمش .جریان سیال ذهن و جادوی نویسندگی رولفو را میبینم ...هر صفحه که جلو میروم و حلاوت جملات با شکوه  را میچشم و مز مزه میکنم بیشتر میفهمم که عددی نیستم و کلا بیشتر میفهمم که چقدر ذهنیت ما با نویسنده های خارج این مرزها تفاوت دارد.البته قصد ارزش گذاری ندارم....اما خب...از خواندش شگفت زده شدم و به دوستانی که میخواهند در مورد پست بعدی و رمان کوتاه پدرو پارامو در نظرات شریک شوند پیشنهاد میکنم بروند...بخرند و خوب بخوانندش.برای اینکه تعلیق ایجاد کنم و به هیجان هایتان دامن بزنم...تکه هایی از کتاب را که به نظر شخص شخیص خودم جالب آمده (تا حالا ) این جا مینگارم .....

مقدمه : خوان رولفو :" من در آثارم نمیخواهم با زبان نوشتن حرف بزنم بلکه میخواهم با زبان گفتن  بنویسم.زندگی آثارم نیز در زبان است و ضرباهنگ این زبان همان ضرباهنگ زندگی است که سعی کرده ام گام به گام با آن حرکت کنم. "

از کتاب:

" می گویند سر بالایی و سرازیری جاده بستگی به آمدن یا رفتن دارد. "

"میگن وقتی کسی توی کومالا میمیره پاش که به جهنم برسه برمیگرده پتوش رو ببره."

" شاید این بازتاب صدایی بوده که این جا زندونی شده .مدت ها پیش توریبیو آلدرتو (رو) تو(ی) این اتاق حلق آویز کردن .بعد در روقفل کردن و گذاشتن تنش بخشکه تا هیچ وقت آرامش پیدا نکنه .نمیدونم تو چطور وارد این اتاق شدی.اون هم وقتی که هیچ کلیدی به این در نمیخوره(؟)."

"- صبح به این زودی کجا میرین پدر ؟ کی داره میمیره پدر ؟کسی مرده پدر ؟

-- میخواست به آن ها بگوید:" من مردم . جنازه منم." اما فقط لبخند زد.""

تا این جای قضیه با رمانی رو به رو هستم که ترتیب زمانی در آن وجود ندارد و ظاهرا عامدانه به هم ریخته شدنش هم دلیل دارد و آن هم شگرد نویسنده ی چیره دستش است و اما دلیل دیگر این که نا خود آگاه تو را با فضایی وهم گونه در بیداری و خواب...فضایی که هذیانی و مالیخولیایی است درگیر میکند...و قسمتهای بسیاری از این کتاب من را شدیدا یاد (بوف کور) انداخت.خدا رحمتش کناد صادق خان هدایت را....هر روز بیشتر میفهمم که او چقدر از قواره ی ما بزرگتر بود و هنوز خیلی ها در حدی نیستنند که بشناسندش و بفهمندش و از هدایت بسنده کرده اند به بوف کور و هیچ کس وق وق صاحاب و یا علویه خانم و الباقی را نخوانده...چقدر آزارش دادند بیچاره را...بگذریم.در مورد پدرو پارامو بی شک میشود ساعت ها نقد-تحلیل-حرف و حدیث به میان آورد و سخن گفت اما تا این جای قضیه تنها اکتفا میکنم به پیشنهادم بابت خواندن رمان البته نه برای کسانی که با این سبک کارها کنار نمیآیند.

** میکائیل شهرستانی عزیز مدتی به دلایلی دور بود از صحنه و خوشحالم که در رادیو ساعت  نه و نیم کارگردانی کارش را میشنوم.(گرچه او را بیشتر در زمینه ی بازیگری در رادیو و تئاتر دوست دارم و جایش را بهتر میدانم....)

*** کار محمد یعقوبی(خشکسالی و دروغ ) و همین طور کار ایوب آقاخانی به نام (مرثیه ای برای یک سبک وزن) جزو برنامه های من است .امیدوارم جانی در بدن باشد تا به دیدنشان برم.

آخرین باری که تئاتر شهر بودم کی بود ؟دقیقا یادم نیست....کار که تمام شد مثل همیشه رفتم پشت صحنه و دیر تر بیرون آمدم...تنها بودم و ماشین را در یکی از فرعی های منتهی به ولیعصر رو به روی عمارت تئاتر شهر گذاشته بودم...یادم هست که هیچ وقت آن جا این قدر تاریک و ساکت و خلوت نبود....و من مجبور بودم تنهایی از کوچه ی بن بستی عبور کنم و تنها ماشین پارک شده در آن جا را سوار شوم و گاز بدهم تا به خانه برسم....خوب یادم هست که وقتی سرم را بالا گرفتم تا تسلطم بر اطراف زیاد شود و دندان هایم را محکم روی هم میسابیدم ناگهان بوی علفی به مشامم خورد که بسی تابلو بود.(البته برای اینکه سوئ تفاهم نشود مجبورم به چاخان بگویم همون علفی که بزی میخوره را منظور است )خلاصه همین طور که فرعی تاریک را میگذشتم و بوی علف زیاد تر میشد...پچ پچه و خنده های ریزی را شنیدم که پشت سرم وز وز کنان به من نزدیک میشد....هفت هشت نفری از کارگرهای ساختمانی بودند که مشغول استراحت بودند و البته تفریحشان هم همان بود که گفتم و پشت سرم میامدند و خوب یادم هست که یکیشان یک هو گفت :" زین کن بریم شمال نترس ما بیخطریم " خوب بود که تاریک بود ...خنده ام گرفت.گام هایم را سرعت دادم و زدم دنده ٣ و بعد دنده چهار دو تا پا داشتم دو تا دیگر قرض کرده و در همین حین سوییچ ماشین را بیرون آوردم و پریدم توی ماشین . درها را از تو قفل کردم.همان موقع موبایلم زنگش به صدا در آمد و یکی از رفقای دستیارکارگردان گفت این وقت شب تنها کجا رفتی میومدم باهات....به هر حال خطر رفع شده بود و ماشین را روشن کردم و سریع از کوچه آمدم بیرون و مشعلم را فروزان کردم.با این حال دلم میخواست بدانم اگر راه طولانی تر بود چه داستان هایی از زبان این زحمتکشان میشنیدم....کاش میشد به جای هر بار تئاتر شهر رفتن و خون دل خوردن از دیدن مترویی که مثل دهن اژدها جلو عمارت باز شده و آدم هایی که جولانگاهشان شده چهارراه ولیعصر و پارک کنار دستش... با محیط امن تر و فرهنگی تری رو به رو بودیم.افسوس.دوست داشتم داستان میس شانزه لیزه ای جالبی تعریف کنم اما پستم طولانی شد و میگذارمش برای بعد.


 
comment نظرات ()