جزیره در کهکشان

 
مرثیه ای برای یک سبک وزن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳
 

مثل همیشه رسیدن به ۴ راه ولیعصر نیرویی مرموز رو توی وجودم فعال میکنه...شاید بوی نسکافه و سیگار و کاغذ کاهی و یا نم نم بارون و صدای هر هر حنده یا شاید هم هق هق گریه واسه زمانی که دم تلفن کارتیا صف میبستیم و میخواستیم اذیت کنیم جماعتی رو و گروتسکی به وجود میومد که خند خندان و هق هق اشک ریزان توامان با هم دست در دست هم میدادند تا ۴ راه ولیعصر رو (خاطراتی) کنند برای همه ی اهالی تئاتر و سینما و ادبیات و کتاب خوان ها.

ماشین رو سر جای  همیشگی گذاشتم و بی اینکه نگران تیپ دهه ی پنجاهی و شلوار پاچه گشاد جینم با اون ریش ریش های مخمل و جینیش باشم راه افتادم و رفتم میون خیل عظیم هواداران تئاتر که جملگی مثل عده ای همیشه مشکوک روی سکوهای تئاتر شهر نشسته بودند و با دیدن هر بنی بشری که وارد محوطه میشد پچ پچه میکردند.سرم رو میندازم پایینو وسلام علیک کنان و چشمک زنان میرم قسمت اداری و بلیطم رو میگیرم و به بهانه ی م.ستراح میرم کافی شاپ پایین تئاتر شهر و توی اون جا مشعلم رو فروزان میکنم و خاکسترش رو میریزم توی کاسه ی سفید دستشویی . به ساعتم نگاه میکنم و پیش خودم میگم ا"اگه بیست دقیقه زودتر جنبیده بودم همون طوری میشد که هم اون میخواست هم من....حالا باید نبینمش و وای سم همین جا تا هشت و ربع بشه و تا هشت و ربع چند تا سیگار میشه کشید؟ ....اگر حساب کنیم میشه .....هووووم.... خب..." میبینم نه حوصله ی ایستادن رو ندارم و جون ایستادن رو هم ندارم پس میرم بیرون و به نوای ربنایی که شجریان هم نیست گوش میسپارم و منظرم تا اذان شه و مشعلم رو راحت بفروزانم که در رو باز میکنند و میریم تو . تماشاچی ها دو دسته بودند عده ای که آمده بودند کار یعقوبی را ببینند و عده ای هم مثل من آمده بودند تا کار ایوب آقاخانی را ببینند....بوی کالباسی که لای نان تست ها بود در فضا چره میزد و به همراهش بوی سیر....محمدچرمشیر-پانته آ بهرام دو نفری بودند که چهارسو رفتند و واروژ کریم مسیحی و میس شانزه لیزه هم از تنانی بودند که به  سایه رفتند. خب برای من تئاتر همیشه از لحظه ی توی صف ایستادن شروع میشود و لذت اولیه اش هنگامی است که بروشور را دستم میدهند.بروشور (مرثیه ای برای یک سبک وزن) از کف دست هم کوچک تر است.رویش کاریکاتوریست که نشان میدهد مردی که کوکش میکنند (پشتش مثل اسباب بازی علامت پیچ کوکی دارد) توی رینگ بوکس ایستاده و بالای سرش هاله ی زردی چرخ میزند.روی بروشور نوشته :"   کمدی: مرثیه ای برای یک سبک وزن" نویسنده و کارگردان :ایوب آقاخانی......صفحه ی بعد....بازیگران (به ترتیب ورود به صحنه ) هدایت هاشمی/نگارعابدی/افشین هاشمی/خسرو احمدی.....زیر نام بازیگران جمله ی بسی جالبی نوشته شده (هرگونه تشابه و تقارن آدم های نمایش با اشخاص حقیقی کاملا تصادفی است ) خب تا همین جا اگر از آی کیو ی خود استفاده میکردم متوجه میشدم که منظور چیست . برخلاف نقدی که در سایت ایران تئاتر خواندم به نظرم  این کار اهمین ساختار داستانی را کاهش که نداده هیچ افزایش  هم داده و آن هم استفاده از تکنیک روایت داستان و خلاقیت و شیوه ی روند نمایش بود در ضمن در ایران تئاتر خواندم که این کار کمتر به مولفه ها و کارویژه های درام پایبندست.تو گویی منتقد این نمایش همچنان الگوهایش را با ارسطو چک میکند و چیزی از مفهوم ساختار نمیداند و مولفه را نمیتواند درست تعریف کند و به کل از درام ها و اجراهای روز به دور است طفلک.اتفاقا به عقیده ی بنده مولفه ها و همه ی عناصر درام در نمایش به درستی و در جای خود و در ضمن با توجه به مضمون نمایش با میزانسن های دقیق چیده شده بودند و بنده نفهمیدم که چرا منتقد ایران تئاتر کمدی بودن این نمایش را (تنزل) دانسته....! در صورتی که چند خط بعد کلی ازش تعریف کرده !...مرثیه ای برای یک سبک وزن به عقیده ی من هجونامه ی مودبانه ایست در مورد مسائلی که هم میتوانیم استعاره از مسائل روز بدانیمش هم نه و همین نقطه ی قوت کار است .فانتزی بودن بعضی میزانسن ها را خیلی دوست داشتم و زبان نمایش را هم. اما -شاید- به کار گیری و استفاده از این نوع دیالوگ نویسی بعضی جاها مخاطب را گیج و پرت از درون مایه میکرد و البته به نظرم موضوع کار به اندازه ی کافی حرف داشت تا ما انتظار پرداخت بیشتری نداشته باشیم برای همین بعضی جاها مخاطب عقده هایش را خالی کرده و تشویق هایی سر میدهد ...و خنده هایی میکند که وقتی فکر میکنم میبینم بیشتر میبایست گریه میبود تا خنده. کمدی موقعیت نام مناسبی است که بتوانیم بچسبانیم روی کار.برخلاف نظر منتقد ایران تئاتر طراحی صحنه را دوست نداشتم و به نظرم  میشد خیلی خیلی بهتر از این باشد...به هر حال از دیدن این نمایش لذت بردم بی تردید اما دیدنش را چونان شکار روباه پیشنهاد نمیکنم مگر برای دیدن جسارت کار کارگردان بخواهید به سایه ی تئاتر شهر سری بزنید.

 متاسفم که مخاطبان عزیز دشواری خواندن پدرو پارامو را نتوانستن با شیرینی تکه تکه هایش بر خود هموار کنند و نظری نگذاشتند جز عده ای....پس من هم که امشب تکه تکه شدن پدرو پارامو را خواندم و دیدم به نوشتن در باره اش نمیپردازم و برای کسانی که کنجکاوند واحیانا کتاب را دارند و سر درنیاوردند میخواهم برای رفع گیجی به چهار صفه ی آخر کتاب که به صورت خطی رمان را در چهار صفحه نوشته رجوع کنند.

***

میس شانزه لیزه که از شدت سرما خودش را نزدیک شومینه ی اتاق زیر شیروانی کرده بود جرعه ی آخر چتول را سرکشید و به پنجره ی بالای رسرش که شیب داشت نگاه کرد که دارد از برف پوشیده میشود . خودش را توی پتو پیچیده بود و فکرش همچنان مشغول بود .خیلی فرصت نداشت . باید میجنبید اگر بیست دقیقه دیر میکرد کار از کار گذشته بود.نگاه خسته اش را انداخت به پاراوان چوب کاری شده ای که بین حمام و اتاق عین آکاردئون باز بود ...رویش پر از لباس های مخملی بود که از توی کتاب مرشد و مارگاریتا قسمتی که نمایش  کش رفته بود و شیطان تا آن روز نفهمید لباس ها را چه کسی برداشته و زده به چاک !....میس شانزه لیزه به ساعت شنی نگاه کرد که شن هایش همین جور ناجوانمردانه میریخت....پاهایش یخ زده بود.بلند شد و لرز لرزان رفت پشت پاراوان و لباس مخمل مشکی اش را تن کرد و پوست روباه را هم دور گردنش پیچاند.همین جور که حاضر میشد نگاه کرد و دید کالسکه همچنان پایین کلبه خرابه ایستاده است....چکمه های ورنی اش را پوشید و به رنگ مثل گچش پودر زد و بسنده کرد به رژ لب زرشکی رنگی که چشمهای درشتش را وغ ده تر نشان میداد و رنگش را پریده تر....پالتوی کهنه اش را پوشید و چتر ش را برداشت و رفت بیرون.نوک دماغش از سوزش سرما قرمز شده بود و ها که میکرد ها توی فضا بخار منجمدی میشد و میریخت زمین عین برف...نشست توی کالسکه.کالسکه چی میدانست کجا باید برود .....به مقصد که رسیدند بوی نا همه جا را برداشته بود و برف ها شل سیاهی بودند که توی جوی ها فرو رفته بودند.پیاده شد. ساختمان مثل قلعه ی مخوفی جلوش بود . کلون در را زد. پیشخدمتی در را باز کرد.تعظیم کرد و گفت :"

"خیله وقته منتظرتونن خانم" 

میس شانزه لیزه پالتوش را داد دست مرد و مردد بین رفتن و نرفتن این پا آن پا کرد.روباهی که دور گردنش بود دم گوشش نجوا کنان گفت :" من باهاتم تو نترس برو تو "

میس شانزه لیزه در را باز کرد.همه جا شمع روی پیانو بود و آسالیری پشت پیانو نشسته بود. ...  

میس شانزه لیزه :" اومدم بهت بگم من به امادئوس خیانت نمیکنم دست از سرم بردار"

-نمیدونم چرا اما امشب چقدر هوس کردم فیلم آمادئوس را برای بار چندم ببینم و خاطره ی پیانو زدن ها رو برای خودم روشن کنم-


 
comment نظرات ()