جزیره در کهکشان

 
آخرین شب
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩
 

* این متن دو بار پرید  تا گذاشتمش .

** کسی اگر با فونت این جا مشکل و ناراحتیی داره لطفا زبون در دهان نگه نداره و بگه .

میس شانزه لیزه داشت صندلی های لهستانی کافه ی زیر هتل را برعکس میکرد و روی میز مینشاند . هیچ صدایی نبود جز صدای باد . باد زوزه میکشید و خرناس کنان ، چونان حیوان وحشی بی تابی به پنجره ی نازک کافه میخورد و ( هووووو ) میکرد . کافه بوی کوکتل و سس و سوسیس و سوسیس پنیر دار و بارش برعکس و چیپس و پنیر و نان سیر و جعفری و سوپ قارچ میداد .کف چهارخانه ی کافه که مثل شطرنج بود ، روغنی شده بود ، مثل هرشب . کف کافه پر از جای پا بود ، پاشنه های چکمه ، پوتین ، عصا .ناگهان چراغ قرمز کافه سکسکه اش گرفت . مثل زمانی که ارواح داخل محیط ما میشوند . انگار کوه یخ بزرگی از پشت سر میس شانزه لیزه عبور کرد . سردش شد یک هو . برگشت که پشت سر را ببیند . روی پاشنه ی پوسیده اش چرخید و محکم خورد زمین. شیشه خرده های براق سبز رنگ بطری های سبزش توی لپ کم جانش فرو رفت و کمرش که پیچ خورده بود درد گرفت . همان لحظه در باز شد . جیلینگ . در بسته شد . صدای گام هایی که به میس نزدیک میشوند . میس صدای این گام های سنگین کشیده روی کف کافه را خوووب میشناخت . بی اینکه گردنش را بچرخاند ، گفت  : " بیا دستمو بگیر بلندم کن ،‌وای ، وای ، وای کمرم" آقای شاعر که چشمهایش قرمز شده بودند و دستکش های پاره ای به دست داشت نزدیک تر آمد و به کندی خم شد و دست لرزانش را که سرد بود به دست میس که به کمک به سمت او بلند شده بود گرفت . دست بی رمقش در دست میس گرفتار شد و به جای اینکه میس را بلند کند خودش زمین افتاد . صورتش صورت میس را نگاه کرد و با خنده ی خس خس دارش گفت : " ما رو نیگاه ، به جای اینکه توی زمین افتاده رو بلند کنیم ، توی زمین افتاده ما رو میکوبی زمین ! " میس شانزه لیزه به چشم های آقای شاعر نگاه کرد که سرخ بود و لبهایش که کبود . ریش های خاکستری اش به سپیدی میرفت . هنوز شال گردنی را که میس برایش بافته بود به دور گردن می انداخت . میس شانزه لیزه گفت : " پاشو گورتو گم کن برو از این جا . زود باش . " آقای شاعر خنده ی بلند تری سر داد و گفت  : "  تو به من مدیونی . " میس شانزه لیزه شال گردن آقای شاعر را گرفت و کشید و با زور خودش را روی زمین نشاند . آقای شاعر همان طور دراز کش گفت : " سیگار میکشی ؟ " میس شانزه لیزه سرفه کرد و با دست شیشه ها را از روی لپش میکند . آقای شاعر دو سیگار را فروزاند و مشعل میس را دستش داد . میس پوکی زد و گفت : " تو میدونی ۴٣ روز یعنی چی ؟ " آقای شاعر با بی حوصلگی گفت : " بیا کلید رو از جیب سمت چپم بردار و برو خونه ما کار داریم امشب ، اون بیچاره اون بیرون منتظره . " میس شانزه لیزه که بغض کرده بود با مغرورانه گفت :" دیگه نمیخوام ببینمت . من دیگه برای تو مکا....اصلا تو چطور به خودت اجازه میدی که ۴٣ روز " آقای شاعر به سختی از کف کافه بلند شد و نشست روی زمین و گفت : " بسه دیگه عصبانی که میشی منو میکشی بیشتر عاشقت میشم .میدونستی چقدر خوشگل میشی ؟ عصبانی نشو . " میس شانزه لیزه دود سیگارش را پوووف کرد توی صورت آقای شاعر و او وانمود کرد که دود را میجود . آقای شاعر از جیب سمت راستش شیشه ی نشکن آک د و - برعکسش کن - را در آورد و یک نفس رفت بالا . کلید را از جیب سمت راستش در آورد و به طرف میس سراند . بعد پاشنه ی کنده شده ی میس را که روی زمین برعکس افتاده بود از زیر میز پیدا کرد و با خنده ای به پاشنه آن را به سر میس شانزه لیزه کوباند . :‌" حقته ...حقته. " میس شانزه لیزه که منتظر بود تا آن لحظه اتفاق قشنگی بینشان بیفتد ناامیدانه بلند شد و رفت پشت پیشخوان و متفکرانه دستانش را ستون سرش رد . آقای شاعر بلند شد و سنگین و لنگ لنگان رفت پشت پیشخوان و لیپس فرانسوی خوشمزه ای از میس گرفت و گفت : "‌ دیدی هنوز دوستم داری ؟ ! پس اون کاری رو کن که من میخوام . من اتاقت رو میخوام ...تو میدونی من دیونه ام ...از اول اینو میدونستی نمیدونستی ؟ "میس شانزه لیزه سیگار را زیر پایش له کرد و گفت  : " خوشت میاد منو حسود کنی ؟ ! " آقای شاعر گفت  : "  بچه جون بیا برو خونه ی من ...ما باید توی اتاق تو کارمون رو انجام بدیم . " میس شانزه لیزه داد کشید : "  با اون عجوزه ی عشوه ای لوند ؟ که معلومه چی کاره س ؟ هان ؟ ۴٣ شبه که اتاق من شده مال شم..." آقای شاعر پشتش را به میس کرد و گفت : " قول میدم شب آخره " و رفت . در باز و بسته شد . صدای شیهه ی اسب شنیده شد . صدای گفتگوی آقای شاعر با کسی و بعد دوباره در باز و بسته شد . آقای شاعر با خانم نامرئیی که ظاهرا جزو خیالاتش بود خوش و بش کنان از پله ها بالا رفتند . توی اتاق قرمز میس که شومینه اش روشن بود نشستند و ورق ها ریخته شد . خشت !


 
comment نظرات ()