جزیره در کهکشان

 
اختراع و پروفسور بالتازال
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥
 

از در و دیوار شیمی و عنصر میریخت . میس شانزه لیزه نگاه کرختش را انداخت به قفسه ی رو به رو . مواد شیمیایی رنگی با عطرها و جنس های مختلف کنار هم ...قد و نیم قد ردیف شده بودند. صدای قل قل از آزمایشگاه پشت سرش بلند بود . پروفسور بالتازال دستش را کشید به ریش پروفسوری اش ....نگاهی به پشت کردن میس شانزه لیزه انداخت . رفت روی عسلی تا هم قد میس شانزه لیزه شود . قیچی را برداشت و چشمانش را زیر عینکش تیز و ریز کرد و با قیچی پیراهن را از پشت به دو نیم کرد . وقتی نوک قیچی به تخت خورد خندید. آهسته دو تکه را از هم جدا کرد و چشمانش -زیر عینک ته استکانی- به درشتی چشمان گاو و به وغ زدگیه چشمان قروباغه شد . ابروی چپش را برد بالا و بار دیگر دستی به ریش پرفوسوری اش کشید. گفت :" تو نباید پیش من میومدی....اشتباه کردی...." از روی عسلی آمد پایین و رفت رو به روی میس. سرش را بالا آورد. چشم دوخت به چشمان میس شانزه لیزه .ادامه داد :" تو باید میرفتی پیش یه جادوگر خانم جان ...واسه چی اومدی این جا ؟"

میس شانزه لیزه گفت :" درشون بیارید پرفسور....شیمی دان و کیماگر شمایید....من میدونم که میتونید....ازتون میخوام یه اختراع کنید .... هر چقدر هم پولش بشه بهتون میدم....خواهش میکنم."

پرفسور:" من کلی اختراع نکرده دارم ...وقت ندارم"

میس شانزه لیزه:" دارم درد میکشم....آزارم ندید"

پرفسور :" باید برید پیش یک جادو گر خانم"

میس از روی تخت بلند شد و دنبال پروفسور رفت توی آزمایشگاه ....پرفسور مشغول ترکیب چند ماده با هم بود و چیزهایی را در هوا منفجر میکرد و شگفت زده میشد و روی ورق مینوشت.میس شانزه لیزه  با همان دردی که شانه هایش را آزار میداد رفت سراغ بارانی و چترش.کیفش را برداشت.بار دیگر نا امیدانه نگاهی به پروفسور بالتازال کرد و گفت :" بار آخریه که دارم ازتون میخوام.....زخم هامو خوب کنید و برام یه دارو اختراع کنید که به خونم تزریق کنم تا کسی نتونه  دیگه جادوم کنه ...هر چقدرم بخواید بهتون پول میدم....هر کار بخواهید براتون....هر کا......"

پروفسور:" نه!"

میس شانزه لیزه هفت تیرش را از توی کیفش در آورد و نشانه رفت به پروفسور.:"چرا میگی نه مردک ریزه....چرا این سوزن ها رو از پشت من در نمیاری و اختراعی که میخوام رو به ثبت نمیرسونی.....تو خودت یه جادوگری...."

پروفسور که قسمتی از ریش بزی اش در اثر ترکیبات مواد جرغه زده شده در مرحله اشتعال بود به هفت تیر میس نگاه کرد و لرز لرزان گفت :" باشه.اونو...اونو بکش یه ور دیگه...بذارش زمین...سرش بده این جا "

میس داد زد :" خفه شو ....زود باش بیا برو اون اتاق...بدو....آهان....همین جا وای سا..."رفت و آینه ی قدی گوشه ی اتاق را آورد و رو به روی پروفسور و تخت گذاشت...."زود باش.خوبم کن.زود باش اختراع کن.دست از پا خطا کنی میفرستمت روی هوا"

پروفسور با دست های کوچکش سوزن های ریزی که توی گوشت تن میس...لا به لای رگ و مویرگش فرو رفته بود بیرون آورد و مثل بچه آدم رفت سراغ دستگاهش.پیچ را پیچاند.دستگاه شگفت انگیزش شروع کرد به تکان خوردن و عین کوره صدا یش بلند شد.از شیر دستگاه چند قطره مایع بنفش رنگ چکید توی لیوان.پروفسور تزریقش کرد به دستان لاجون میس شانزه لیزه.میس شال و کلاه کرد و چک سفید امضای جعلی اش را پرت کرد توی صورت پروفسور و در را به هم کوبید و رفت بیرون.سرش گیج میرفت و همه چیز را دو تا میدید...حس میکرد حفره های ریزی مثل کندوی عسل  روی کتفش نهفته که پر از  مایع مذابی است که هر لحظه از گرما ذوبش خواهند کرد. پایش پیچ خورد.افتاد.پیش خودش فکر کرد حالا دیگر هیچ کس نمیتواند جادویش کند . به مردمی که توی شهر رفت و امد میکردند نگاه کرد. همه لبخند به لب و دست در دست هم شانه به شانه ی هم راه میرفتند.عده ای از سالن اپرا بیرون آمده بودند و با آن لباس های اشرافی و دامن های ژپون دار و  سوار کالسکه میشدند.آن طرف تر ...توی میدان مردی ساکسیفون میزد و کنارش دختر جوانی ساز دهنی. فواره ها خاموش شدند.برق چراغ خیابان سو سو میزد ... انگار که بخواهد ریغ رحمت سر دهد. کالسکه ها بی اسب رها شده بودند.صدای خنده ها قطع شده بود . همه جا سیاه شد. سیاه تر.سرش گیج میرفت.به خودش که آمد دید دستانش در دست دکتر واتسون است و بوی سیگار مخصوصی می آید. شرلوک هولمز (با دوبله ی بهرام زند ) پرسید :" خب واتسون ؟"

واتسون گفت :"  بهتره...داره به هوش میاد "

هولمز با آن نگاه نافذ و چالاکی اش از طرف پنجره آمد کنار تخت میس شانزه لیزه ...نشست روی صندلی کنارش. "خب خانوم....من الان دو ساعت و بیست دقیقه است که این جام..."

دکتر واتسون گفت :" شما برای ما تلگراف زده بودید که سریع بیام این جا چون - یک چیز وحشتناک - میخواستید بگید و یک ماموریت - خفن- برامون داشتید...ما اومدیم و شما بیهوش افتاده بودید روی زمین.آقای هولمز از همون لحظه فهمیدن همه چیز مشکوکه.

میس شانزه لیزه سعی کرد بنشیند . هلمز از روی صندلی بلند شد. میس شانزه لیزه گفت :" متاسفم ...من هیچی یادم نیست....آقای هولمز...."

شرلوک هولمز که دستانش را پشتش پنهان کرده بود گفت :" مادمازل من به شما کمک میکنم که همه چیز رو به یاد بیارید......تا همین جاش هم خوبه....."

دکتر واتسون معجونی دست میس داد و گفت :" ازتون قدر سه تا شتر خون رفته....پشتتون سوراخ سوراخ شده و روی دست چپتون جای تزریقه."

میس شانزه لیزه سردش شد.گریه اش گرفت." نمیدونم.....هیچی یادم نیست"هولمزدستانش را از پشتش در آورد.عروسکی توی دستش بود که پر از سوزن بود و یک میخ آهنی هم کف پای عروسک "

هولمز:" این عروسک....براتون آشنا نیست؟.....از توی شومینه پیداش کردم"

واتسون :" کف پاتون رو دیدید.....دو تا میخ کف پاتونه ....یعنی بود...من درش آوردم....ایناهاش...وقتی درش آوردم ازشون دود بلند میشد"

میس ملحفه را کنار زد و دید پاهایش را باند پیچیده اند.هولمز.پکی به سیگارش زد.میس گفت :"میشه یه بار دیگه یه پک دیگه بزنید به سیگارتون...داره یه چیزایی یادم میاد ...من یه  اسلحه اسباب بازی داشتم.....داشتم سیگار میکشیدم.....صبر کنید..."

میس به هولمز نگاه کرد و هولمز در توده ای از دود محو شد. 


 
comment نظرات ()