جزیره در کهکشان

 
دکتر های الکی اینترنتی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
 

من در این بلاگ

در این دنیای مجازی ، هیچ سند و مدرک و حرف خاله زنکی دکترهای ، دکترا گرفته ی بیشتر بی سواد رو قبول ندارم و از همین جا به همه ی جهان ، به تو ، به تو ، میگم جان مادرتون وقتی سرما میخورید ،‌وقتی عادتون عقب و جلو میفته ،‌وقتی یکی رو ماچ میکنید ،‌وقتی دستتو توی آشغال میکنی ،‌وقتی واکسن میزنی ،‌وقتی مریض میشی تحت هیچ شرایطی نیا و توی اینترنت سرچ نکن و دنبالش نگرد . اکثر مطالبی که توی این دنیا گذاشته شده به لحاظ پزشکی رده و هر کدوم ساز خودشون رو میزنن و آدمی رو جز به دچار شدن به مرض وسواس به چیز دیگه ای دچار نمیکنن و از اون جا که کاش مطالب غیر علمی رلیف- برعکسش کن - میشد میان چیزای دیگه رو ....میان مجوز نمیدن . پروانه ساخت نمیدن . میان چوب لای چرخ میذارن . میان اخبارپزشکی نادرست میدن . میان آدرس فال قهوه و جادوگری میدن . میان یه غلط هایی میکنن که مردم رو بدبخت و بیچاره میکنن .

الان که دارم این رو مینویسم برف داره میاد . میخوام برم توی بالکن سیگار بکشم . حتی اگه مریض بشم . یک ساله واسه همچین لحظه ای روز شماری کردم . و خدا برکت رو به زمین من رسوند . حالا کی میدونه چی میشه . چقدر ترافیک و تصادف . یعنی من تا عید زنده میمونم . یعنی من میتونم به تعهداتم عمل کنم . یعنی من مرض ندارم . یعنی چی ؟ چرا این همه تنهام ؟هر چقدر دورم شلوغ تر همون قدر تنهاییم عمیق تر . . . توی این روز سرد و شب برفی دوست من بابابزرگش مرد . یاد بابابزرگ خودم افتادم . چشماش رنگ تیله بود . هر لباسی میپوشید همون رنگی میشد . سبز . آبی . قهوه ای . کم حرف میزد . گزیده گوی بود . سیگار زیاد میکشید . کاراشو به ماها نمیگفت . منو دوست داشت . توی مهمونی ها بازوم رو میگرفت . فکر میکردم پرنسسم . کراواتش رو براش درست میکردم . نمیخواستم جا به جا شه . عاشق بازی ق ر و - برعکس کن - بود . البته نه پولی . . . توی تخته رو دستش بلند نمیشدن . کم حرف میزد . وقتی سرطان گرفت . دیر صداش در اومد . آخرین روزی که زنده بود من توی بیمارستان ناهارش رو دادم . چشماش عصبی بود . نمک میخواست . کثافت ها من میخواستم توی پوره اش نمک بریزم بدم بهش چرا با آبلیمو چپوندین توی گلوش ؟ میدونستید که داره میمیره . من دوستش داشتم . . . با هم میرفتیم پیاده روی . . . حرف نمیزد . . . من توی راه رفتن ازش کم میاوردم . . . قوی بود . . . دوستش داشتم . وقتی مرد . باور نکردم . حتی سر مراسم دفن هم نرفتم . ۴٠ روز گذشت تا دیدم باغ خشکید . درختای حیاط بزرگمون شکستن . چشن ها زرد شدن . گل ها پوسیدن . اون لحظه فهمیدم که بابا بزرگم مرده . خواب دیدم اومده و منو میبره . کاش برده بود . دم عید بود . اما من هنوز زنده ام . دوستم سوار ماشینمه . میگه تو چقدر از مرگ حرف میزنی ؟ 

فیلم Water Drops on Burning Rocks رو دیدم . خی در موردش حرف دارم . دوستش داشتم . کوتاه . منسجم . نشانه گذاری . روان شناختانه . بازی های توپ . در موردش نمینویسم . ببینیدش . بنویسم ممکنه سو تفاهم شه . اخه مساله دوست داشتن پیرمرد به یه پسر بچه است . زنی توی فیلم دیده میشه . با کلاه . شیک . لاک . چکمه . بعد میفهمیم او هم قربانی بوده . قبلا پسر بوده . دختر جوانی . شاید همه چیز در ناخودآگاه سیر میکرده . دوست داشتمش . میتونم دوباره ببینمش . موسیقی اش رو خیلی دوست داشتم .

 


 
comment نظرات ()