جزیره در کهکشان

 
افسردگی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
 

هیچ کس به اندازه ی خودم نمیتونه بهم آسیب برسونه . چشمامو دوست دارم . میاد دورش شال گردنشو میبنده . بوی عرقش میاد . همیشه پاتیله . شال گردن رو باز میکنم . خس خس خنده هاشو میشنوم . بالای سرمه . اومده دنبال من بریم الواطی . میس شانزه لیزه رو نمیشناسه . میگه " خوب بود " مثل کیمیایی که در مورد غزاله علیزاده اینو گفت . ( بود ) من نمیخواد بود کسی باشم . لباس بنفشی که زیر میپوشم رو دوست داره . توی قبرستون میکندشون . سردم میشه . دارم قندیل میبندم . قاطی کردم . کلاه روی سرشه . چشماشو نمیبینم . ابلیسه خودش . اصلا به فکر من نیست . جرجیسه خودش . نمیشه دوستم داشته باشی ؟ یادمه یه بار واسه دوستم اس ام اس زدم من فکر میکنم به بدترین شکل ممکن.....(همونا که پاراگراف پایین نوشتم ) میخوام بمیرم باهام مهربون باش . جواب اس ام اس هامو بده من دیونه ام . اونم اس ام اس زد که "انشالا همه ی اینا که گفتی یه روزه بیاد سراغت چون کلاس داره . !!! "گاهی نمیتونم بفهمم . تو از ته وجودت داری میلرزی قندیل بستی . توی قبرستونی . طرف که پاتیله و یه زمانی معشوق میس شانزه لیزه بوده داره لبهاتو میپیچونه . داره باهاشون رولت درست میکنه با زبون نیش دارش . داره تهدید میکنه با اون زبونش . دلت میخواد زبونش رو بکنی بندازی زیرت . زیر اندازش کنی . دلم گرفته . نمیدونم چه جوری میتونم خوشحالی کنم . با هیچ قرصی . با هیچ اشربه ای . با هیچ تئاتری . . . با هیچ عشقی . . . . افسرده شدم .

 

 

 

الان که دارم این متن رو مینویسم دارم زار زار گریه میکنم ، حس میکنم به بدترین شکل ممکن میخوام بمیرم . مثلا در حین رانندگی ماشینم منفجر شه ، باکش باز شه بنزینش بریزه بیرون و یه موتوری  ته سیگارش رو بندازه زمین و بخوره به بنزینم و من برم رو هوا . گاهی فکر میکنم سرطان دارم . کافیه نقطه ها و رنگدونه های پوستم زیاد و کم شه و یا یه خال جدید بزنم . وقتی موهام میریزه فکر میکنم تومور دارم . سرگیجه که میگیرم فکر میکنم ام اس دارم . دستم که میلرزه فکر میکنم پارکینسون دارم . یکی که میبوستم فکر میکنم ایدز رو بهم منتقل کرده . استرس دارم . به شدت غصه ی این خیالات رو میخورم بعد واسه خودم میبافم . داستان سرایی میکنم تا جایی که زر میزنم . لباس سیاه میپوشم و میرم پرلاشز سر قبر میس شانزه لیزه که توی شیشه گذاشتنش و اسکلتهاش از زیر لباس عروس مشکی رنگش توی دوق میزنه . میشینم گریه میکنم . برف میباره . روی پالتوم . روی کرک های پالتوم که از تاناکورا خریدمشون برف میشینه . دماغم قرمز میشه . هیچ چ چ کسی نیست که دنبالم بگرده . بهم زنگ بزنه . شب میشه هنوز اون جام . دایره میکشم دور خودم . اما دوباره برف میباره روش . من آدم برفی میشم . کاش میمردم . خسته میشم از این همه استرس . هیچ کس نمیتونه کمکم کنه انگار زن حسودی جادوم کرده . یاد این جمله شیلر می افتم  : " گفته های پراکنده ، برخوردهای اتفاقی ، در نظر فرد اهل تخیل که اتشی به دل داشته باشد به شواهدی انکار ناپذیر بدل میشود . " برای منم همینه . همیشه فکر میکنم وقتی دارم راه میرم یه چاه باز میشه و منو میبلعه . میس شانزه لیزه دنبال چی بود . . . خودش رو توی شیشه به معرض نمایش در بیاره که آقای شاعری بیاد ببینتش . بیچاره نمیدونه شیشه ی قبرش ترک خرده و کک کسی هم نمیگزه . دلم میخواد انتقام نسل خودم رو از خیلی ها بگیرم . از مردهای نسل قبلم . از کسانی که دوستشون داریم و اون ها دوستمون ندارند . کاش بمیرم .


 
comment نظرات ()