جزیره در کهکشان

 
من . کلاه . معجزه . ابوی . sms.نوشتن .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱
 

ماشین رو توی پارکینگ میذارم . به خودم میگم بذار سیگار بمونه توی ماشین تو که چند ساعت دیگه دوباره باید سوار شی بری . برای عدم استفاده از دود خودم رو تنبیه میکنم و سیگار رو توی ماشین میذارم تا کنار ماسک و کفش تمرین و دو تا کتاب تا صبح انتظارم رو بکشه . در ماشین رو محکم میبندم . عصبانیم . یه کلاه روی سرمه . همه توی خیابون دستم میندازن .

چرا ؟

کلاهه مثل کلاه های نامجو میمونه . یه گوشواره فقط به گوشم انداختم به درازای دو وجب .گوشواره از کلاه بیرون زده .  هر گوشم سه تا حفره داره . گه گاه سومی بسته میشه و من نمیتونم لوسر و چیزای دیگه ای آویزونش کنم . خلاصه توی ماشین از دست مردم عصبانی میشم . برای همین در ماشین رو محکم میکوبم به هم از بس توی کوچه حرص خوردم . یه کلاه باعث میشه همه تیکه بپراکنن . یه پالتو تنمه . انگار برف اومده در حد یه متر . وجودم سرده . گاهی این جوریم . وقتی اختلال هذیانم تشدید پیدا میکنه و برجسته میشه و منو دیونه میکنه . توی ماشین (( برو دیگه دوستت ندارم )) بین کلی موسیقی های دیگه خودی نشون میده . ما چهار نفریم . توی ماشین . هر چهار تامون داد میزنیم برو دیگه دوستت ندارم اسمتو نمیخوام بیارم . مشعل ها روشنه . از چهار نقطه ی شرق و غرب  ماشین علامت سرخ پوستی میره توی هوا . هر چهارتا جیغ میزنیم . من دستم رو مشت میکنم و به سقف ماشین میکوبم . میگیم (( برو دیگه دوستت ندارم )) اما به جای اینکه ناراحت باشیم با خوشی و حس عمیقی از عاقل اندر سفیه بودن این شعر رو هی میخونیم . از وانت تا کمری- از موتور تا کادیلاک قرمز بهمون گیر میدن . سر راه سه تا شون میپرن پایین . من میمونم و خدا . میگم : " یا خدا " . ضبط رو خاموش میکنم و سعی میکنم توی تونل توحید ارتباط متافیزیکی با کهکشان برقرار کنم . اسم خدا رو صدا میزنم . یه جوری که انگار باهام قهره . در نمیاد . اسمش رو صدا میزنم . به فارسی – عربی – انگلیسی – فرانسه . همین صدا رو به شکل اپرا در میارم . میگم خدا با من آشتی کن من گ* خوردم . دوستت دارم . بیا بشین کنار دستم . نه . در نمیاد . بیانم ضعیفه . تونل تموم میشه . چمران ترافیکه . ماشینه تموم نمیشن . ضبط روشنه . من دارم زیر لب به گفتن یا خدا فکر میکنم . یه هو یه بی – ام – وو گیر میده . میخندن . شیشه شون پایینه . ترافیک باز میشه . گازشو میگیرم که برم با انگشت وسطی علامت معروف رو حواله میکنم و میرم پی دور برگردون . بنزین ندارم . یه چرخمم داره پنچر میشه . چقدر چیز باید از داروخانه بگیرم . ولش کن . برم خونه . یه دوش بگیرم . به به . اما هنوز توی ترافیکم . توهم زدم . میرسم خونه . موبایل زنگ میخوره . هنوز در پارکینگ کامل باز نشده . پشت  تلفن گریه میکنه . میگه : " رسیدی زنگ بزن یه کار وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااجب دارم " میرسم . ماشین و سیگار رو توی پارکینگ میندازم و میرم توی آسانسور . بوی علف میاد . کناریه مهمونی گرفته . مثل همیشه . از بس گاوه و علف لیاقتشه . نمیدونه من خسته میرسم میخوام بلاگ بنویسم ؟ میام خونه . آنا جان داره استاندال میخونه . چشمام هشت تا میشه . موبایل زنگ میزنه . آنا جان میگه بوی سوخته میدم . میدونم منظورش چیه . لباس ها رو روی تخت میندازم و میرم سراغ شام .  تلفن خونه زنگ میزنه . با منه . داره پشت تلفن گریه میکنه که .... . همه ی غذا رو در حال محاوره و گفتمان میخورم . دوباره میپرم سراغ اس ام اس هایی که یه هو مال 4 روز با هم نازل میشه و موبایل رو منفجر میکنه . کلی فحش گرفتم . بی خیالش . به یکی که کارش دارم زنگ میزنم که گوشیم رو یک ساعت خاموش میکنم میخوام بنویسم بعد میحرفیم . میگه باشه. یه کاری سفارش گرفتم . میشینم پشت لپ تاپ و شروع میکنم به تایپ . یه کم جلو میرم . ترمز میزنم . خشته ام . برم حموم . بوی سرب گرفتم . یک ساعت بیشتر میگذره . موبایل رو روشن میکنم . زنگ میزنم . حرف حرف حرف . روغن زیتون رو میارم میریزم روی سرم که مجبور شم تلفنم رو تموم کنم برم زیر دوش . الان موهام روغن زیتون داره و هنوز پشت لپ تاپم . آدم ها رو نمیشه شناخت .  دلم میخواد همه ی کسایی که ظاهر مردم رو میبینن و در مورد مردم اظهار نظر میکنن رو . . . * صدای  موسیقی کناریمون تا ته تهران میره . یه عده وسط راهرو میان نعره میزنن . دلم نمیخواد توی مهمونیشون باشم . هیچ حرف مشترکی باهاشون ندارم . عین یه  طبل تو خالین . ای – میل هام رو چک میکنم . موبایل زنگ میزنه . حرف هات رو نگو . ساده نباش . خلی . چرا ؟ نصیحتم میکنن . چرا همه چیز رو میگی . چرا ؟ . زرنگ باش . سیاست داشته باش . ادای چاقو کش ها رو در میاری اما عین خر ساده ای . بله . خب ذاتم اینه . به ساعت نگاه میکنم . با من مسابقه گذاشته . چشمام خواب میخواد . دیروز عصبی شدم . نتونستم اجرای کار خودم رو ببینم . توی دلم به یکی فحش دادم . قضاوت اشتباه کردم . امروز دیدم که اشتباه کردم . دست طرف رو بوسیدم و گفتم ببین من دیشب توی دلم فحش خانوادگی ..... گفت :نه . من معذرت میخوام که ... * چقدر عجولم خدایا . خدایا آدمم کن . خدایا . قربونت برم . یه کم به ما نظری کن . یه اس ام اس عاشقانه واسه ابوی میفرستم . هیچ کس براش اس ام اس جیگر و عزیزم چطوری گوگوری مگوری نفرستاده . میتونم حدس بزنم مثل یه خرس خوشگل توی اسباب بازی فروشی از این که بی پروا بهش عشق ورزیدم خجالت میکشه و میگه چه دختری دارم ! اصلا نمیشناسمش . توی اس ام اس ها م – تو – صداش میکنم .  اما خدایا تو خودت میدونی که نمیدونم اصلا منو دوست داره ؟ نداره ؟ شاید داره اما خب ....بعد ابوی برای من دو تا جک میفرسته . میگم حال کرده . شروع میکنم با ابوی اس ام اس ها ی : " تو کی بودی بلا ! " " جون قربون اون شیکم گردت برم " " عزیزم ماچت میکنم اما نخندیا " و یه چیزایی که نه همسرش نه کس دیگه ای براش نفرستادن میفرستم . همیشه دوست داشتم این ابوی یه کم چشم و گوشش میجنبید . بگذریم . کلا من نامتعارفم . روغن زیتون رو بیشتر میچکونم . توی دستشویی کتاب چه کردند ناموران میر عباسی رو میخونم  . دیشب ماجرای مارکوپلو رو خوندم و فکر کردم کاوه جون چرا این چیزا رو نوشته . بعد  به جزیره فکر میکنم و اینکه کم مینویسم . نیستم . سر یه کاراییم . گرفتارم . درست میشم . بزن منو .آدم میشم . خدایا ای داد بی داد . . . . . کاش برام یه معجزه بفرستی که از سر افسردگی این همه کارای بی ربط نکنم مگه منو دوست نداری خدا . خدایا ؟الو ؟ جون من این تن بمیره کاش تو هم موبایل داشتی برات اس ام اس میزدم میگفتم چقدر دلم گرفته . ای بابا من چقدر تنهام . . . نفر هیچ کس نیستم . نفر خودمم نیستم . چرا ؟ خدا یا این وری . یه اون وری ؟ یه معجزه .   این رو گوش میدم . نه یه بار که صد بار .


 
comment نظرات ()