جزیره در کهکشان

 
دلم برات تنگ شده
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٥
 

 

نصف شب شده . از بیرون سر و صدا میاد . بلند میشم . چشمام دو دو میزنه . میرم لب پنجره . آسمون بنفش و سرخه . زمستون میباره . آسمون مثل پنبه ، دونه دونه میریزه کف کوچه . سردم میشه . دلم تنگ میشه . ها ا ا ا  می کنم . . . حنجره ام داغون شده . سیگار بهمن و ماربروم توی کیفم خشک شده مثل سنت . مثل یه کینه . کینه ای که میمونه و شبیخون میزنه به رگ و ریشه ی انسانیت . توی کوچه زمستون خونه کرده . دوست دارم با همین لباس خوابم برم توی خیابون . آدم برفی بسازم . دلم میخواد توی شیکمشو پر از خاطراتم کنم و صبح که بیدار شدم ببینم آدم برفی خاطره هامو برده . موبایلمو بر میدارم . به صداهایی که روی پیامگیرم ثبت شده گوش میکنم . بعضیهاشونو خیلی دوست دارم . میرم توی تخت . دستم رو روی قلبم میذارم . خدا خدا میکنم . میخوام تمرکز بگیرم . متصل بشم . برف بشم . پنبه . دونه دونه بریزم روی خاطره  هام . محو بشم . صدام کن . دلم برات تنگ شده . آخه من دوستت دارم . وقتی پرده رو میزنم کنار یاد اون نصف شبی میفتم که بهم گفتی بیا با هم دوست شیم منم باور کردم و از ناباوری سرخ پوست ها ده روز زودتر حمله کردن . حالا زمان گذشته من خلال دندون شدم . منو میتونی مثل سنجاق بزنی کنار شلوار جینت و باهاش این ور و اون ور بری . منو سنجاق کن به قلبت . بذار توی قلبت شنا کنم . بگردم ببینم اون ته مه ها میتونم خودم رو پیدا میکنم ؟. . . صدا کن منو . . . صدا کن مرا صدای تو خوب است . . . صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمت حزن میروید . آخ که عاشق این صمیمیت حزنم . بیا با هم قهر کنیم . یه مدت همدیگه رو نبینیم . دلهامون واسه هم تنگ شه . بیا مثل همه نباشیم .  دوست دارم گاهی ته فنجون قهوه ام باشی . مثل یه امید دور . بیا من و تو اون دریچه شیم که همه توی اوج بدبختی بهمون نگاه میکنن . بیا من دورت بگردم تو برام اسفند دود کنی دونه دونه . من تخم مرغ برات بشکنم اسم همه ی دشمنهات رو روش بنویسم و زیر پای شتر بذارم . بذار تب کنم . بسوزم . تو بیای منو نجات بدی . از آتیش رها بدی . بذار برو .بذار بمونی توی دلم . هیچ وقت بر نگرد منو نیگاه نکن . نمک میشی . سنگ میشی . توی تخت به صدای برف گوش میکنم . صبح که بیدار میشم . میبینم فقط توی کوچه ی تاریک و دراز ماست که زمستون به جا مونده . اخه آفتاب با ما قهره . همه جا بهاره . بارون های اسیدیه . میگن چتر بگیرین دستتون نذارین بارون بخوره به پوستتون . اسیدیه . اسیدی . میگن بنزین ها شده بزن .کتاب ها روی میزن . نگاشون میکنم . مدت هاست نه چیزی میخونم . نه ای میلی میزنم . کلا نیست شدم .س.ام اس هم نمیزنم . ا نمیدونم عین یه سربازی .  . . . انگار که بخوام امتحان بشم . سخته . دل آدم که میگیره . تب که داری . زنگ که نمیزنه سخته . میرم پشت پنجره به این فکر میکنم که امسال شور جشنواره ندارم . . . جشنواره ی فیلمی که . . . همه چیز ته کشیده حتی هنر . دیگه دوست ندارم این جا باشم . میخوام برم . نمیدونم کجا .  . . . . . . شنیدم توی گرجستان یه دختره از مجسمه ی استالین بالا رفته و رقصیده . اون من نبودم ؟ من چقدر اونم ؟ چقدر از هم دور شدیم . این یه خواب برفیه ؟دلم برای ( دلم برات تنگ شده ) تنگ شده .

یاد 87 به خیر . یاد شکار روباه. مگه میشه دوستش نداشت . به یاد سیامک صفری . . . در ادامه مطلب ...


 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()