جزیره در کهکشان

 
Facebook /میس در نمک
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٥
 

میس شانزه لیزه گوشی تلفن را گذاشت و همان طور مات و مبهوت به کوچه نگاه کرد . دوست نداشت از کیوسک تلفن بیرون بیاید . همان کیوسک هایی که در دارند و نارنجی رنگند ، شیشه دارند و مدت هاست از ریشه کندنشان ، همان هایی که در انگلستان نارنجی و قرمزش هنوز پا برجاست ، مثل تاکسی های قدیمیشان . میس شانزه لیزه برای اینکه مطمئن شود درست شنیده یا نه ، دوباره شماره  را گرفت ، فردی که گوشی را برداشت گفت :" دست و پای الکی نزن " ، میس شانزه لیزه گفت : " چی از جونم میخوای ؟ " مرد گفت :" جونت رو . " میس داد زد :" از کجا داری منو میبینی ؟ ، چرا منو تعقیب میکنی ؟ " مرد گفت :" هه هه ..." - صدای بوق ممتد . میس شانزه لیزه وقتی برگشت ، دید همه ی کوچه را برف پوشانده ، برف روی کاج ها سنگینی میکند و روی سقف مغازه ها را سفید کرده . همه چتر توی دست گرفته اند . کالسکه ای توی چاله افتاده بود و ژان والژان داشت درش میاورد . دختر کبریت فروش به پشت شیشه زد و گفت :" خانم کبریت میخوای ؟ ازم کبریت میگیری؟ " میس شانزه لیزه در را باز کرد ، با لباس پاره پوره ای که داشت سرما به جانش نفوذ کرده بود . دندان ها به هم میخوردند . تخخخ خخخ خخخ خخ تخ تخ تخ. .... دختر کبریت فروش همچنان دنبال میس بود . میس داشت توی کوچه

 

دنبال مردی میگشت که دو روز تمام بود همه جا او را گیر می انداخت . زنی با کلاه گیس نارنجی که نقاش معروف ایرانی نام داشت با چتر آبی رنگش همراه لیلی گلستان وارد کافه ای شدند که در ان جا نوشیدنی بخورند . میس شانزه لیزه با پاهای نحیفش که استخوان از بیرونش نمایان بود پا توی برف گذاشت و از خیابان عبور کرد و رفت توی کافه ای که زن مونارنجیو لیلی در آن پا گذاشتند . عطسه ای کرد . از دهان و دماغش پروانه های  صورتی بیرون آمدند . میس نزدیک میز آن ها شد . لیلی و زن مو نارنجی متوجه حرف های او نمیشدند . همان لحظه گارسونی نزدیک میس شد و گفت :" خانم شانزه لیزه  میزی که براتون رزرو شده اون جاس دم شومینه ، مهمونتون  خیلی وقته منتظره " میس گفت :" مهمون من ؟" بعد رفت سمت میز و دید پیر مردی با موهای کم پشت سفید و عینک ، با فک رو به جلو و پیشانی بلند به او لبخند میزند و دندان های طلایش را نشانش میدهد . مرد بلند شد . میس میشناختش . . . جلو رفت . . . لباسش برفی بود اما برف آب نمیشد . مرد چشمهای ریزش را مغرورانه به میس دوخت و گفت :" بشین . " میس مثل سحر زده ها نشست . مرد گفت :" تو باباتو به من ترجیح دادی ؟ " میس لبخندی زد . حس کرد زیر پایش گرم شده . شعله ها از توی شومینه روی فرش را میپوشاندند . میس خوشش آمد . پیر مرد سیگار میکشید . میس هم یکی از سیگارهایش را برداشت و آتش زد . دودش را فوت کرد به هیچ کجا . سقف از بالای سر کافه برداشته شده بود و ماه آن جا بود . ستاره ها دور هم میرقصیدند . مرد خرناس کشید و با کله خورد روی میز . میس ناگهان صدایش کرد . اسم مرد یادش بود . انگشتر چشمی معروفش را در آورد و توی دست مرد کرد . دستان مرد بوی افیون میداد . میس به نوک انگشتان مرد بوسه زد و گفت :" من هیچ وقت بابامو به تو ترجیح ندادمن." پاهایش توی آتش داغ میشد و مرد میسوخت . موهای سفید مرد توی آتش قرمز شد و پوست سرش ور آمد . میس گریه کرد . اشک از چشمانش میبارید . اشک ها آتش را خاموش کردند . گارسون گفت :" خانم تلفن .کابین 2 با شما کار داره " میس با پاهای سوخته رفت توی کابین دو . کابین طبقه ی منهای دو بود . میس در را بست . چشم به مخمل بنفش کابین دوخت . گوشی را برداشت مرد گفت :" تو دیدیش . دیدی که پیر شده . اون مرده . تنها کسی که زنده اس منم . " میس پرسید :" میخوام ببینمت . " مرد گفت :" کابین شماره ی 1 " میس گوشی را گذاشت و رفت توی کابین 1 ، مردی که ان جا بود عینک دودی به چشم داشت و  روزنامه ای زیر بغل . میس وقتی یقه ی مرد را گرفت دید مرد تو خالی است . نامرئی . لباس ها افتادند . توی جیب مرد نامه ای بود . " هیچ وقت به گذشته نگاه نکن نمک میشی . " میس در حالی که عقب عقب ، مثل فیلمهایی که به عقب برش گردانند ، راه میرفت رفت توی خیابان . همه جا خلوت بود . کلاغی روی برف ها جگر گوسفند میجوید . کلاغ دیگر سکه های 500 تومنی را با خود میبرد . میس شانزه لیزه به عقب نگاه کرد . پشت سرش رنگین کمان بود . خدا میداند که کوه نمک شد یا نه .

***

چرا من توی فیس بوک نیستم ؟

فیس بوک را در اشل کوچک تر ، در اورکات و 360 تجربه کردم . بلاگم در گوگل هست . ای میلم هم . . . هر کس کاری داشته باشد با من تماس خواهد گرفت . به زور فیس بوک و فضولی در یافتن دوست پسرهای من و خونه زندگی من که نمیشود نفس کشید . خبر ، هر چه در فیس بوک باشد ، در خبرگذاری ها هم هست . فیس بوک دیوار مطمئنی برای ثبت اخبار نیست . همان طور که میدانم و میدانید وقتی خبری رسمی میشود که در یک خبررسانی رسمی ثبت شود . حالا چه شما بخواهید چه نه . به تو چه که کی اسکی رفته ؟ عکس دوست دخترش رو عوض کرده ، تعداد دوست های خودش را زیاد کرده . من توی فیس بوک نیستم . وقتش را هم ندارم . زندگی من در جزیره خلاصه میشود . ای میل را و از ان جلو تر نامه را ان هم با خط خود طرف ترجیح میدهم . از آن بدتر .... هیچ چیز مانند شنیدن صدای دوست خوش نیست .

***

 

پرشین بلاگ ، آپلودتت خرابه ؟ عکس نمیشه گذاشت مرگت چیه ؟

 


 
comment نظرات ()