جزیره در کهکشان

 
گلهای آفتابگردان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
 

میس شانزه لیزه خم شد و نامه ای که پستچی زیر در انداخته بود را برداشت . پلکهایش پف کرده بود و نور چشمش را میزد . برای خواندن نامه عینک آفتابی به چشم زد و دید از طرف شخص نامعلومی دعوت شده به کافه ی گلهای آفتابگردان . نامه امضای همیشگی (ناشناس) را داشت . پس میس ، بالافاصله ، بدون کشتن ثانیه ها ، بی تردید رفت سراغ وان . توی وان قطعه های یخ روی آب شناور بودند . چند برگ معطر هم کف وان دراز کشیده بود . میس وزنش را پرت کرد توی آن اقیانوس کوچک . موهایش توی آب قندیل بست و مژگانش هم . پوستش سفت شد . روحش چسبید به سقف . لب هایش کبود شد و خون توی رگ ها مکث کرد و بعد پیام حرکت کنید را گرفت و ادامه داد. چی رو ؟ جریانش رو . میس هنوز به طور کامل از خواب بیدار نشده بود . باید یخ ها هر روز صبح به وقت میس که میشد عصر به وقت جماعت آب میشدند با حرارت میس ! تا یخ ها آب شوند . همیشه نامه های عجیبی که با امضای ناشناس به دستش میرسید منبع الهام و آگاهی او بو د . یخ ها آب شده بودند و میس برای اولین بار لباس مشکی اش را پوشید که یک سره بلند و جیر بود . زیپ طویلی داشت . از بالا تا به انتها . تا دنباله ی زمین . ماسکش را گذاشت . در کیفش را باز کرد تا سیگار و الباقی را چک کند . خودش را عطرافشان کرد . در را بست و پله های خانه ی زیر شیروانی اش را رفت پایین . پشت سرش پله ها میریختند . پله ها زیاد بودند به اندازه ده طبقه . دور خود پیچ میخوردند . میس پا به خیابان گذاشت . دهنه ی کفشش مثل دهن تمساح از زیر پیرهن زده بود بیرون . هیچ کس نگاهش نکرد .دنبالش نیفتاد . بهش چیزی ننداخت . میس تا کافه ی آفتابگردان را پیاده رفت . کافه زیر یک پل چوبی بود . سه نبش بود . روی شیشه هایش نوشته بودند  کافه آفتابگردان. قاب شیشه ها قرمز بود و حاشیه ی ان زرد . سایه بان شیشه ها با گلهای آفتابگردان و برگش درست شده بودند . توی کافه میزها چوبی بود و مربع . از یک نفره تا ١٠ نفره . صندلی ها لهستانی . رنگ شده . آبی . زرد . قرمز . سیاه . گاهی هم فلزی . موسیقی همیشه یا اکثرا موسیقی فیلم ها ی تاریخ سینما . پاراوان ها چوبی بودند و رویشان عکس گل آفتابگردان برجسته کاری شده بود . وقتی میس داخل شد. بیرون کافه دو مرد با قد و قامت دراز ایستاده بودند . شاید قدشان از پل چوبی هم بلند تر بود . کلاهشان روی زمین سایه ی ابر بود انگار . مرد سومی در را باز کرد . در در پاشنه قژ چرخید و دو خودش پرگار زد . بوی سیگار پیچ و پیپ به مشام میرسید . بوی تخمه ی آفتابگردان . میس با همان نقاب رفت تو . زنی با صدای کلاغ گفت :" میز شماره ی ١۴ برای شما رزرو شده مادمازل . میس خنده اش گرفت . مادمازلانه رفت دنبال میز شماره ی ١۴ که در مرکز کافه ی آفتابگردان بود . بوی نوشیدنی های جالبی در فضا بود . پیشخدمت که صورتش را با گل آفتابگردان زینت داده بود آمد جلو و به شیوه ی کر و لال ها ازمیس پرسید  (چی میل دارد ) میس به شیوه ی کر و لال ها گفت :" ب-ا-ر-ش (برعکسش کن ) و شکلات تلخ + یک زیر سیگاری . پیشخدمت زیر سیگاری را جلوتر آورد . توی دود محو شد . میس بنا بود از پشت نقابش خوب ببیند . صداهایی که میشنید ناگهان برایش واضح تر شدند .پشت سرش میز بزرگی بود که عده ای دورش نشسته بودند . گاهی بلند و گاهی به آهستگی حرف میزدند . میس میشنید که پشت سرش میگویند :" مغرور ، از خود راضی ، افاده ای ،‌.... " میز رو به رویش مرد و زنی میانسال رو به پیری بودند میگفتند :" بچه ی خوبی نبود . اون پیرمون کرد . " . میز سمت چپ صدای شوهر سابقش بود که بلند شد :" احساساتیه ١٣ ساله. اشکش دم مشکش بود. دائم چ/س ناله میکرد .  " میز راست عشقش بود :" اون یه سوپرانوی دراماتیک بود . " همکلاسی های مدرسه اش دور تر میگفتند :" هیچ وقت گریه نمیکرد . مغرور بود . زبانش نیش داشت . همیشه رک حرفش را میزد . " . از میر شماره ی ٣ شنیده شد :" پنهان کار بود . الکی میخندید . همیشه خوش بود ." مدام حرفهایی میشنید که باورش نمیشد . همیشه فکر میکرد عشقش . شوهر سابقش . دوستانش . بچه اش . نوه اش طور دیگری در موردش فکر میکنند . همه دل او را شکسته بودند . هیچ کس واقعا دوستش نداشت . میس سیگارش را روشن کرد . گارسون برایش نوشیدنی آورد . میس جرعه جرعه نوشید . زیر ماسکش خیس شد . شوری اشکهایش را مزه کرد . سیگار دیگری روشن کرد . بلند شد . بیرون رفت . دو جفت کفش پشت در دید . کفش همان مردهایی بود که دم در بودند . میس یک لنگه ی یکیشان را برداشت . هل داد توی رودخانه .ماه توی آب پیدا بود . میس ماسک را برداشت انداخت توی آب . همیشه اکثر آدمهایی که میشناخت (حرف) میزدند . همیشه  دلشان نمیخواست اندکی مکث کنند ... تو را بخوانند ... یا تو را بشناسند .... همیشه همه دوست داشتند دروغ بشنوند ... میس برازنده ی گفتارهایی نبود که حقیقت نداشته باشد . سرش را کرد توی آب . یک بوتیمار لب رودخانه با نوکش زیپ پیراهن مشکی را کشید پایین . باد لباس را پس زد و بدن میس را به خود آورد . میس سرش را از آب بیرون آورد . زیر روخانه همه ی نوشته هایش لقمه ی ماهی ها شده بود . صدای قه قه خنده ی آقای شاعر را شنید . همیشه پرسه میزد . چه اهمیتی دارد کجاست و با چه کسی ؟ میس بند کفش را باز کرد. دور گردنش پیچید و خود را توی آب حلق آویز کرد .

 


 
comment نظرات ()