جزیره در کهکشان

 
شاید....
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٠
 

 

بعضی وقت ها از خودم سئوال میکنم" یعنی تو قبل از اینکه همینی باشی که الانی چی بودی ؟" و مدام فکر میکنم که شاید من یک ذره بودم در خورشید....یا یک گیاه بودم ...شاید گیاه گوشتخوار وحشی و سرکش...شاید هم یک کرم خاکی بودم یا که یک جغد توی خرابه ها....درست مطمئن نیستم....اما هر چیزی که بوده باشم یقینا تو درکنارم بودی یا یک جوری به یک نحوی به من برخورد کردی یا مثل یک گوشتخوار به دامم افتادی و من خوردمت یا اینکه دو درخت بودیم و با هم ازدواج کرده بودیم...شاید هم من اکسیژن بودم و تو هیدروژن و ترکیبمان آب بود...من و تو شاید آب بودیم...آبی در یک تنگ بلور...یا در لجنزاری ...شاید من گردابی بودم و تو را در خود میکشیدم ...یا که تو عقابی بودی و من را که مثل یک بره بودم از روی زمین شکار کردی و به صخره ها بردی و دادی مرا به بچه هایت تا طعمه ام کنی ....من همین طور که در دهان بچه های تو تکه تکه میشدم عاشقت شدم....و تو هیچ گاه صدایم را نشنیدی.شاید تو یک دیو بودی و من قسمتی از گرزت بودم....شاید تو هومر بودی و من ایلیاد ...تو من را مینوشتی....شاید هم نه من کوزه ای بودم و تو در من سرکه میشدی....یابرعکس تو  سیب بودی و من یک کرم و تو را آهسته میجویدم ....جسمت را ..آن قدر که خودم سیب میشدم....شاید هم تو خاک بودی و من دانه در تو رشد کرده بودم و ریشه دوانیده بودم و سر بلند کرده بودم....شاید تو برادر دوقولویم بودی و با هم یک جا در یک کشتزار رشد میکردیم...شاید ....از کنار هم گذر کرده ایم ...با هم آمیخته ایم و در هم حل شده ایم...چنان حل شده ایم که همینک در این دنیای فانی همچنان بر هم تاثیر میگذاریم....برای هم آشناییم....یک جایی در ذهن همیشه چراغی هستیم که بر ای هم چشمک میزنیم...

امروز میشل استروگف را که گم کرده بودم از توی ماشین زیر صندلی پیدا کردم...شنیدن موسیقی شاهکار آن خالی از لطف که نیست هیچی واجب هم هست.http://www.harmonytalk.com/id/526

 

من واقعا برای خودم متاسفم و دلم میخواد یه سیلی بخوابونم توی صورتم...نمیگم کنجکاوی چیز خوبیه یا بدیه؟...نه ...اما من ترجیح میدم بشینم در مورد آلبرکاموی بیست و هشت ساله که کتاب عجیب افسانه ی سیزیف رو نوشته و توش حرف زده...از تضاد ها گفته ...ازپوچ و رهایی از اون گفته...از کمدی و آفرینش بدون فردا گفته بیام این جا و بنویسم...من اگر دوست داشتم از خودم بنویسم (میس شانزه لیزه) نمیشدم...بیام مثلا بگم من فلان کار رو کردم و یا در گردشگری ام به بهمان جا این طور شد و آن طور...نه...من دوست دارم همینی باشم که هستم...همین جوری که دوست دارم یلخی بنویسم...هیچ ادعایی هم ندارم...بدجوریم چنگولهای تیزی دارم....از کامنت های خصوصی که گرفتم بوش میاد که خیلیها دوستم ندارند اما برام مهم نیست من هم یه تف میندازم روی روحشون.من این جزیره رو دوست دارم...همین الان که دارم مینویسم...چشم چپم داره از کاسه درمیاد و به شدت خسته ام و خیلی گرفتارم...اما نمیخوام بلاگم مثل دهن مرده باز باشه و به روز نشه.

 

 

شاید من یک موسیقی بودم و تو مرا خلق کردی...شاید من کردلیا بودم و تو من را نوشتی...شاید تو یک شکل بودی و من تو را کشیده بودم...شاید....

 

 

 

 


 
comment نظرات ()