جزیره در کهکشان

 
عدو شود سبب خیر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٢
 

 

میس شانزه لیزه ناخن هایش را سوهان زد . فوت و بلند و بالایی بهشان کرد. غبار سفیدی عین برف از زیر ناخن ها بلند شد و روی زمین نشست . میس شانزه لیزه از روی صندلی بلند شد و رو به روی آینه ایستاد . بارانی چرم مشکی رنگش را به تن کرد . کمربند پت و پهن آن را محکم دور کمر بست . سیگار روشنش را از زیر سیگاری کنار میز آرایش برداشت و پکی به آن زد .چکمه های پاشنه بلند مشکی اش را پوشید . کیفش را برداشت . توی کیف را نگاه کرد. تمام وسایل لازمه توی کیف بود . در کیف را بست . کلاه مشکی رنگش را سرش گذاشت و تور سیاه رنگ آن را که تا بالای لب میامد پایین کشید . سیگارش را توی زیر سیگاری له کرد. خندید. خنده اش صدای هیولا میداد . به ناخن هایش نگاه کرد . این چنگال ها آماده بودند. در را بست و پله های مارپیچ را آهسته پایین امد . پسر مثل همیشه ان جا بود و ساکسیفون میزد . میس شانزه لیزه از کنارش رد شد . لب رودخانه میرفت . صدای پاشنه ها توی کوچه پخش میشد. ناخن ها لحظه به لحظه روی گوشت سفت میشدند و بلند تر میشدند. پیش میرفت. آهسته ...همیشه هر کس که از پشت خنجر بهش میزد سرنوشتش مثل آن ها میشد . میس شانزه لیزه از یک جایی...یک جورهایی ریشه و اصلش بر میگشت به آقا محمد خان قاجار . باهاش قرار گذاشته بود . به روی خودش نیاورده بود . چند سالی گذشته بود و طرف فکر میکرد جای خنجری که از پشت به میس زده خوب شده . زخم هایش ترمیم شده . در اشتباه بود . میس شانزه لیزه چنگال های تیزی برای در اوردن چشم دشمنانش داشت و زبان تلخی که نیشش روی نیش مارهای سمی آفریقا را میبرد . رفت . طرف نشسته بود. نیکت رو به روی دریاچه بود . هوا گرگ و میش بود وباد....باد میوزید . میس رفت .کنار طرف ایستاد. سرش را خم کرد و لبخند مرموزش را حواله اش کرد. طرف نفهمید . چشمان میس زیر چهارخانه ی تور درست دیده نمیشدند اما....اما دهانش را میدید که میخندد. میس چنگالش را از جیبش در آورد. دستهایش را باز کرد. پنجه به صورت  طرف کشید و با ناخن های سوهان زده اش چشم طرف را در آورد. از توی کیف چسب بیرون آورده بود . چسب را بر دهان طرف زده بود . طرف حتی داد نمیتوانست بکشد . طرف به دنبال چشمانش که توی دریاچه افتاده بودند خود را پرت کرد توی دریاچه . میس نشست.سیگارش را روشن کرد و خندید. خنده ای که صدای دیو میداد .

 توجه....توجه

قصد چوبکاری اون شخصی که کامنت دونی من رو به رگبار کامنت های بیمارگونه اش بسته بود ندارم . چون خودش نفهمید که با این کارش چقدر من رو خوشحال کرد . به هر حال گاهی اوقات (عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ).این (عدو ) ی ما که بیچاره امروز بهش زهرمار شده بود بنده خدا گفت چه کار کنم چه کار نکنم برم برای این میس شانزه لیزه کامنت هایی بذارم که وقتی دید معده اش ترش کنه و حالش بد شه و بنده خدا نمیدانست که قبل از من دوستانی هستند که در سیلی زدن به وی جلو تر از من پیش میروند . بله داشتم میگفتم....البته از دیدن آن جملات خوشحال نشدم اما خنده ام بیشتر از غمم بود چرا که فکر کردم این (عدو) ی ما امده بلاگ من و خب خیلی راحت کامنت بی بی گل عزیز را کپی پیست کرده روی کامنت دونی بنده و زیرش ان جملات را نوشته...چقدر ساعت ها وقت گذاشته من را تصور کرده ....وبا نام دیگری قصیده سراییده...بعد هم چون دیده که از قبل بنده با شامه ی قوی ام شناسایی اش کرده م گفته خب این میس بد هم نمیگه بذار دوست هاش رو بندازم به جونش بلکه دیگه مخاطبی نداشته باشه.....عدو گفت چی کار کنم چه نکنم؟ برم با آدرس بلاگ // یه کامنت زشت دیگه بذارم....بعد هم با اسم های سعید و کامیار و .....خب من از اینکه این عدو این قدر من رو دوست داره...وقت صرف کرده و این زحمت ها رو کشیده خیلی شگفت زده شدم...از اینکه حتی تخیل کرده از جانب دکتر هولاکویی هم کامنت گذاشته خب خنده م گرفت...شما تصور نمیکنید که آدم ببیند در بلاگش یک روزه یک نفر این گرد و خاک را به پا کرده من هم خب خاک به چشمم پاچیدم و چشش را در آوردم.خدا شفای عاجل بهش بدهد.

من همین جا باید به تمام کسانی که بلاگ (میس شانزه لیزه ) را میخوانند یک اخطار بدهم ...چون ما با یک عدو ی بیکار بیمار طرفیم که هیچ بعید نیست از فردا با اسم شما این جا و ان جا کامنت بگذارد .

*این بلاگ با همین نام در بلاگفا و بلاگر موجود است. 


 
comment نظرات ()