جزیره در کهکشان

 
درخت شدن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
 

آمبیانس : (( اینجا )) 

روز خوبی رو نداشتم . توضیح نمیدم چرا . توی این توفان و بارون های ناگهانی ، آدم پرت میشه و میخوره به در و دیوار اتاق کهنه ای که بوی نا میده و یه زمانی شمع و چراغ عشق توش برپا بود و چلچله واسه خودش خوش بود و سور و ساط عیش و پیمونه به پا بود و پنجره رو به بهشت باز بود و هوایی میومد و میرفت و آمیختگی در جریان بود و زندگی جاری بود مثل رودخانه روان بود و بودت بود بود و مسئله همین بودن بود و ( نبودن ) نبود . بارون و توفان که میزنه ...دل تو تاپ تاپ میزنه مثل اینکه بخواد زلزله شه ، جنازه ی خاطره ها سر از زیر پات در بیاره بیرون  و دلت رو بشکافه . تگرگ میزنه ، درخت رو از جاش در میاره . خدا کفرش گرفته و همه میگن (نعمته ) ، نعمت ! فکر کن که یه زمانی میگفتی :" برخیز و مخور غم جهان گذران / بنشین و دمی به شادمانی گذران " آخ که چقدر این نشستنه خوبه ، تکیه بدی ، جات نرم باشه ، پشتت گرم باشه ، بند و بساطتت جلوت پهن باشه ، دلت خوش باشه ، سرت گرم باشه ، دستت پیاله باشه ، تلفن ها قطع باشه ، خیالت ...تخت ...تخت تخت باشه و بگی:" آخیش سلام زندگی" . بعد دیگه یادت نیفته که توی بارون های این چنینی ، ارتباط بین زمین پذیرنده و آسمان دهنده ، توی این باروری خشمانه ، یه روزی روزگاری ، دم تلفن عمومی واسه یه ( دوستت دارم ) چقدر سکه توی شکم تلفن عمومی می انداختی و خیس میشدی بدون چتر ، خر میشدی بدون عقل ، راحت همه چی رو در طبق اخلاص میذاشتی و فکر میکردی همه چیز آرومه و تو چه خوشبختی . زمان میگذره و تو میفهمی توی همه ی رابطه هات چقدر کوتاه اومدی و اجازه دادی هر از گرد راه نرسیده ای برات چشم و ابرو بیاد و من نه منم نه من منم کنه . به خدا که بدترینش همین دخترهای تازه به دوران رسیده ای هستند که همیشه از بی عشقی خودشون رو همدم تو میدونن و علامه ی دهر ، فضلشون بوی کثافت کهنگی عهد چکش رو میده و  دک و پزشون رو هر حماری ببینه رم میکنه . شاید همیشه توی کامنت دونی این جا و اون جا من مدام گفتم که زنان موجوداتی هستند مکار و خدایا مرا ازشان دور بدار . مردها شفافن و مشخصه که تکلیفت باهاشون چیه اما زن ها نع ! آخ از دست زن هایی که اسمی به هم میزنن و ارتباطات گسترده شون گوش فلک رو کر میکنه و هیچی بارشون نیست و همه ی لذتشون دعوت شدنشون به فلان سفارت خونه است . وای از دست زنانی که فیلم میسازند و کمترشان چیزی بارشان است . بیشترینشان بارشان منفی است و یک ( اصل ) خالص بودن را بلد نیستند . بارون که میباره چر چر پشت خونه ی ... یادم میفته که چقدر زیر این بارون برای دوستان دختری مایه گذاشته ام که وقت هایی که نیاز داشتم که (باشند ) نبودند . کلا وقت هایی هست ، که ، همیشه یک شریک خوب هم نمیتواند با تو پرش کند . دوست داری یارو را پس بزنی برود از همان پنجره ی مدینه ی فاضله بیرون . میگن دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگانی ، دوستی های این دوره زمونه به درد لای جرز دیوار هم نمیخوره و نمیمونه . . . همه یا برای همپیاله شدن  یا برای همه چیزهای سطحی دور و برت رو پر میکنن و کاری ندارن حالا تو گیرت چیه ؟ چرا شب و نصف شبی حال نداری ، کسی از خوابش بزنه ؟ ابدا . . . خلاصه بگذرم از تمام این دوستان هنرمند نما . همان به که همنشین من رفتگر شبانگاهی سر کوچه باشد که صدای خش خش جارویش روی آسفالت مایه ی دلگرمی است و دستش بوسیدنی . توی این بارون ها که میاد طبع ها قاطی میشه ، همه چی یه جوری میشه . دلت میخواد رها بشی . آزادانه هر غلطی دوست داری بکنی . مثلا بری آَشپزخونه همه ی بشقاب ها رو برداری و بریزی روی زمین و بشکونی . چه جوری میشه ثابت کرد که همه چی ظاهرش درسته و باطنش نه . گاهی دلم برای نون پنیر سبزی تنگ میشه . بوی کاری و هتل تاج محل حالم رو به هم میزنه . خب امروز یاد کلاس باله و تمرینات استاد عوضیی افتاد م که زانوم رو سرویس کرد و این سرویس کردن موجب شد من دوباره با فیزیوتراپی سرویس کنم و زانو رو از نو درس کنم . . . کف پای من همیشه کمانه ای داشته زیبا ، اما زیبایی همیشه مایه ی دردسر است و ما هم با کفی با آن سازگاریم . سالها گذشته و بر اثر اتفاق ها این روزها دوباره درد به جان زانو افتاده و روانه ی فیزیوتراپی  ، از رو که نمیروم . خانه که میایم . موهایم را میگذارم جلوی آینه فرق را  باز میکنم و رنگ قرمز را شره ...میریزم روی تارهای موهایم . . . به زانویم میگویم خفه شو . خالکوبی ها را برمیدارم و از کتف و مچ و بازو و ساق پا میزنم . لنز های سبزم را به چشمم میگذارم و به درد زانو میگویم درد بگیری خفه شو . سیگارم را روشن میکنم و میروم جلوی آینه ای که تقریبا قدی است . رویش را پر از نوشته کرده ام ، البته در حاشیه ، همه را به فرانسه نوشته ام تا اگر دزد امد نفهمد که چقدر افکارم درست و اساسی است . ( ! ) جلوی آینه میروم و از پوزیسیون 1 شروع میکنم .

درد اذیت میکند . اما من ادامه میدهم . من نمی ایستم . مثل او ، مثل ان دختر حقیری که برای بدست آوردن همه ی خواسته های شهوانی و فاسدش همه را تخریب میکند . بوی عود توی اتاقم یا ان جایی که هستم میپیچد . لاغر شده ام . پروانه هاروی تنم بال بال میزنند . پیاله را بر میدارم و با موسیقی دور خودم میچرخم . موبایلم زنگ میزند . میخندم . هیچ کس را حساب نمی آورم . دارم کیف میکنم . پنجره را باز میکنم و با ملافه ای که دورم پیچیده ام از خانه بیرون میروم . توی خیابان همه جا ساکت است . همه  ی شهر خاموش است . یک لایعقل هم پیدا نیست . یک نگهبانی که باهاش حرف بزنی . کسی که دیگر نبینیش . درخت را بغل میکنم و همه ی رازهایم را بهش میگویم . روح درخت من را در بر میگیرد . با من رابطه ی غیر اخلاقی برقرار میکند . صبح که بیدار میشوم . شکوفه زده ام . کسی در گوشم میگوید :" عشق من ، شیشه ، نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی /هر شکستنی که به هر کس برسد از خویش است "

پایان :" آمبیانس " : (( اینجا ))


 
comment نظرات ()