جزیره در کهکشان

 
ابدیت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧
 

آمبیانس : ((‌ اینجا ))

روحت . روحت درد داره . فشرده شده . انبوه بی قراری که توی یه کپسول کوچیک گنجونده شده . روحت . میخواد شیشه ی این کپسول رو بشکنه . مثل شکستن تابوها یا هم که سنت ها . شیشه نشکنه . حبسی . روحت حبسه. کپسول شیشه ای روح تو رو با خودش میبره . روحت فشرده شده . چین برداشته . گرم میشه . مثل تنهایی تابستونها عرق میکنه . تنهایی نصف شب ها . ساعت 4 . ستاره ها . تب میکنه . روحت تب داره . داره بیتابی میکنه . روحت نمیگنجه توی جسمی که گذاشتنش . تابستون ها ...شب ها ...تب میکنه .... شرشر عرق میریزه . . . منثل انتظاریا هم که لحظه ی دار، روحت ناله میکنه زار زار . . . شیشه مثل تنه . نمیشه ازش زد بیرون . بیرون رو میبینه روحت . دریا رو . . . دنیا رو . . . از ساحلی که توش افتاده روحت میبینه یادگاری سالها رو . . . نوشته شده روی شن های ساحل با صدف و چوب عشق ها رو . . . روحت چشمش رو میچرخونه . . . هیچی نیست . نیستیه . خودش بزرگه . بزرگی یا این عظمت و ترس داره . . . روحت ترس داره ... تنهایی درد داره . . . کپسول شیشه ای تکون نمیخوره . . . خرچنگ ها ازش رد میشن . چندشت بشه بازم ایستایی. مردابی . . . این خودش درد داره . . . خرچنگ ها دو دستی خودشون رو مثل مرض میچسبونن به تو . . . به کپسول شیشه ای . . . چشماتم که ببندی باز خش خش خش...روحت مور مورش میشه . . . دو نفری های خرچنگ ها رو میبینه . . .صدفه ا حرف میزنن...صدای تاریخ توشون حبسه . . .کپسول وایساده توی ساحل...رفته توی شن ها . . . روحت منتظره ...موجی...خیزی برداره ....روحت رو ببره ...بذاره ...یه ساحل دیگه . . .دیگه تمومه زندگی. . . روحت آسمون رو میبینه اما دستش بهش نمیرسه . . . این درد داره . . . میبینه جنازه هایی اون ور ساحل رو اما صداش نمیرسه جایی . . . کپسول منتظره ...سگ ولگرد لگد میزنه بهش...غلت میخوره توی شن ها . . ..روحت گیج میزنه . . . واسه ضربه ی هرز یه سگ هراس داره . . . یه کمم شوق که شاید بره به ساحل دیگه ...شاید کسی بیاد در کپسول رو باز کنه . . روحت پرواز کنه ...چینش باز بشه . . . رها بشه . . . صداش رسا ...رسا ...رسا تر بشه ....دردها همه پاک بشه . . . چی میشه همه چی خوب بشه ؟ همون جوری که میخوای؟ چیزی از حساب کتاب و دو دوتا 4 تای جهان کم میشه ؟ توی این کپسول هیچ صدایی نیست جز صدای باد . همه چیز هوسه . . . ابدیت بیننده ای نداره . دیگه دوره ی ایثار گذشته انگار. . . همه گوشت تن هم رو میخورن و هیچ کس حوصله ی شنیدن ناله نداره . . . همه فکاهی شدن . . . دوست دارن نشنون ناله ی دیگرون ....که وقت گرونه و همه ارزون میفروشنش...پای چت و گفت و گو با دیگرون . . . عمق از بین رفته . . . روحت درد که گرفت بتادین رو بریز روش و تیغ بزن بهش ....شاید زهرش رفت . . . خودش درمان کرد خودش رو یا که نه . . . تب کن اون قدر که بترکه کپسول شیشه ای و با روح پر از خورده شیشه پرواز کن حتی اگه از زخم هاش خون بچکه . . . نیمه ی راه . . . پرهاش بریزه و وسط اقیانوس غذای ماهی های اقیانوس بشه . 

 

**

 

 


 
comment نظرات ()