جزیره در کهکشان

 
هذیان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٤
 

هنوز داشت حرف میزد . داشت برای خودش نظر پراکنی میکرد و دست هاش رو تکون میداد . هنوز نمرده بود . سوزن هایی به باریکی مو را برداشته بودم و توی چشمهاش کرده بودم . از چشمها خون روان بود و چکان . هنوز داشت گردنش را به طرف من و گاهی به طرف تابلو ها میچرخاند و از نظریاتش ، از اینکه چقدر دانا است و من احمقم میگفت . قیچیی که کنار دستم بود کار خودش را کرده بود . زبانش را کشیده بودم بیرون و با قیچی سرش را بریده بودم . خون توی دهانش ، مثل آب توی مستراح چرخ میخورد و دندان هایش که زرد بودند تخ تخ به هم میخوردند . تخ تخ . . . تخ تخ ... باز انرژی اش برگشت انگار نمیتوانست بمیرد . نمیخواست بمیرد . او زنده بود که من را تحقیر کند . موهایش را کنده بودم . سرش تقریبا طاس شده بود . خودش شده بود آوازه خوان طاس . تلوزیون داشت یک موسیقی پخش میکرد یک پرلود بود . الان دقیقا نمیدانم مال کدام آهنگساز بود . او باز حرف زد و دستهایش را بالا برد . با انبر انگشت هایش را از بند ، کندم . استخوانش قرچ صدا کرد . اما او نامیرا بود . روی صندلی راکینگچیر عق جلو میرفت و با طنابی که دورش بسته بودم مشکلی نداشت . انبر را به طرف انگشت کوچک پایش بردم . انگشت را از ته کندم . قرچ صدا داد و خون مثل چشمه ای که سر باز میکند جوشید و روی پارکت سرازیر شد . نگاهش کردم . ها ها ...میخندید . . . به من نگاه میکرد . داشت فکر میکرد که به چی میتواند گیر جدیدی بدهد . سختش بود اما زبانش میجنبید . عرق کرده بودم . رکابی تنم خیس خالی بود . پیشانی ام شر شر عرق میریخت . از نوک موهایم باران عرق میچکید . چیک چیک چیک . . . هنوز داشت دستهایش را تکان میداد و حرف میزد . سیگارم را از جیب کنار زانوی شلوار جینم در آوردم و روشن کردم . موهایم را توی کش انداختم و اسلحه ام را که شمشیر بود نشانه ی گردنش . . . سرش را بریدم . روی زمین افتاد . . . عین هندوانه . داشت با سر بریده عین فیلم هامون حرف میزد . عین رئیس هامون در فیلم هامون . در تخیل هامون . هامون که کسی درکش نمیکرد . کسی که از درک اجتماع خارج بود مثل من . بدنش تکان میخورد و دستهایش همچنان بالا و پایین میرفت و با انگشت  نصفه به کنج دیوار اشاره . . . بوی نا می آمد . صدای جیرجیرک . . . سرم صدا بود و سوت میکشید دور و برم . . . حرف میزد . . . ناگهان سایه اش از روی دیوار بلند شد و سیگار م را ازم گرفت و شروع کرد به دود کردن . دورو برم صدای خنده شد . صدا ها آشنا بود . صدای خنده ی ملاحت زنی . . . پشت سرم مردی ظاهر شد . دوستش نداشتم . به هیچ وجه . او دوستم داشت . باز هم مطمئن نیستم . نه دوستم نداشت . یک بچه داشت . یادم آمد زن هم داشت . برای همین من دوستش نداشتم اما او دوستم داشت . . . خودم را که نه . تنم را . بعد عکس زنش را به من نشان داد و بو کرد . نگاهش کردم . ساتور توی دستم بود . انداختمش زمین . مرد عکس زنش را نشانم داد و با پا یک لگد به سر پر سر و صدا زد و گفت تو این زن رو کشتی . من داد زدم . با ساتور دو نصفش کرده بودم  اما کی ؟ . عکس زنش پا در آورد و شروع کرد به دویدن به دنبال من . بچه ای توی باغچه گریه میکرد . افتاده بود روی گل ها . بهش رسیدم و برش داشتمو سپرش کردم . بچه توی دستم جان داد . مثل خاطره . درخت های باغ را میشناختم . آفتاب که زد . . . واضح تر دیدمشان . دوره ام کرده بودند . . . انها دوستانم بودند . با من حرف میزدند . حرف هایشان را نمیفهمیدم . درک موقیعیت نداشتند . جنون را نمیشناختند . چاهی باز شده بود زیر پایم . کشیدتم پایین . دریا بود . افتادم تویش . رفتم توی صدف . پنهان شدم . تف .


 
comment نظرات ()