جزیره در کهکشان

 
کابوس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩
 

میتونم به جرات بگم تا به حال صدای هیچ رعد و برقی مثل صدای رعد و برق دم صبح امروز، من رو نترسونده بود . به زحمت به خواب رفته بودم . هوای خنک و ملس رو حس میکردم که از پنجره حضور پاییز رو به رخ من میکشونه . خودش رو مثل سیلی به صورتم میزنه و میگه ببین زمان چطور میگذره ... ببین که دوباره پاییز اومد و ببین که دوم مهر امسال هم میگذره و تو باید به خودت بگی این نیز بگذرد ! ببین که تاریخها دارن میرن و میان و برگه های تقویم یکی یکی کنده میشن و تو همه ی روزها رو ، همه ی خاطرات رو ، همه ی تاریخ تولد ها رو ، همه ی مراسم ها و مناسک رو میدونی، گوشه گوشه ی تقویمت یادداشت میکنی و از پیش انتظارشون رو میکشی، از پیش براشون آماده ای به جز یک روز و اون روز ، روز مرگته . روزی که پرونده ت برای همیشه بسته میشه .

 چند شب پیش خوابی دیدم که خیلی توش حس خوبی داشتم . به همین سادگی . منتها کمی برام عجیب بود . مکان خواب . مکانیه که ثابته . قبلا هم توی این مکان خواب های دیگه ای با موضوع های دیگه دیده بودم . دوست دارم این جا بنویسمش . چمدون هام رو بسته بودم . منتظر اومدن قطار بودم . هوا سرد بود . باید جایی میرفتم که منتظرم بودند. دلشوره داشتم . قطار دیر کرده بود . اما بالاخره صدای سوتش رو شنیدم . از دور پیدا شد . سرعتش کم شد و ایستاد . سوار شدم . قطار حرکت کرد و با سرعت باور نکردنیی که فقط میشه توی خواب تجربه اش کرد به وسط اقیانوس رفت . اقیانوس رو شکافت . موج ها بلند میشدند و از زیرشون ستاره میریخت . قطار جلو میرفت و موج های دیگه ای بلند میشدند و من از دو طرف کوپه ی قطار میدیدمشون . زیر موج ها عده ای داشتند پاتیناژ میکردند و بالا سرشونهم آتیش بازی بود . از کسی پرسیدم :" داریم کجا میریم ؟" صدا جواب داد :" مسکو " من تعجب کردم چون گمان میکردم ایستگاه بعدی که بنا بود پیاده شوم قلهکه ! هوا سردتر میشد. بعد از - زاویه دید خدا در آسمان - قطار رو دیدم که از روی نقشه داره صاف میره سمت قطب شمال و دلشوره م بیشتر شد که چقدر از وطن دور شدم . وسط اقیانوس کوه عقاب مانندی مثل یه جزیره ی کوچیک اومده بود بیرون . میگفتند  "این جا یکی از ایستگاه هاست " پیاده شدم  . مه همه ی اطراف رو گرفته بود . قطار سوت کشید و از دودکشش دود بیرون دوید و رفت .روی صخره ای که عقابی شکل بود یک کشتی کوچیک گذاشته بودند کشتی که مثل کشتی صبای شهربازی عقب و جلو میرفت و برای استراحت باید روی صندلی های بدون کمربندش میشستیم و از همه طرف اقیانوس رو میدیدم . مردی کنار دستم اومد . دستش چای بود . چمدونم رو میخواست بگیره. دوست داشت یه حرفی چیزی بزنه . سیب آدمش پیدا بود . حالم بد شد . نشستم توی کشتی ثابت روی صخره که عقب و جلو میرفت .  میگفتند این جا ایستگاه مسکو است . از خواب پریدم . رفتم سراغ یخچال و یه لیوان آب خنک خوردم و رفتم بیرون که مشعلم رو فروزان کنم . هنوز هوا کاملا روشن نشده بود . اما تک و توک صدای ماشین هایی که راه میفتادند بروند سر کار را میشنیدم . دود سیگار را فرستادم رو به آسمان . مسکو همیشه من رو یاد راسکولنیکف میندازه . من همیشه دوست داشتم سونیا بودم . یادم میاد زمانی که کوچیک بودم ...زمانی که سریال سالهای دور از خانه و کفش های میرزانوروز و هزاردستان و وزیرمختار رو  تلوزیون پخش میکرد یک فیلم سیاه-سفید از (جنایت و مکافات) هم پخش کردند . دیگه هیچ وقت دوباره نشونش ندادند. نمیدونم چرا ؟ اما بعدها که کتاب جنایت و مکافات رو خوندم انگار یه لحظاتی فریم به فریم فیلم به خاطرم میومد . چهره ی راسکولنیکف وقتی که با ساتور سراغ پیرزن رباخوار رفته بود . چهره ی درد کشیده اش خیلی درست از آب در اومده بود . کاش دوباره این فیلم رو ببینم.  


 
comment نظرات ()