جزیره در کهکشان

 
مختارنامه یا سوهان روح ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤
 

یه تلفن باید بزنم به فرانکفورت . . . قرار میذارم . . . بعد تلفن میزنم به ناشرم . . . رمانم با وجود اصلاح شدن اصلاحیه ها هنوز مجوزش نیومده . . . یکی از استادهای دانشگاهم صبح زنگ زده روی انسرینگ ماشین موبایلم و یک دقیقه سکوت کرده . . . موهام رو که هاشوری از قرمز و مسی و بادمجونی و قهوه ایه بافتم و روسری مادربزرگ مادربزرگم رو سرم کردم . . . برای رتق و فتق امور میس شانزه لیزه ای به سکوت احتیاج دارم که نیست . . . کارگر داریم ... صدای جارو بلند شده . . . لپ تاپم رو برمیدارم و میرم کنجی . . . عینکم رو میزنم و سیگارم رو روشن میکنم و چهار چشمی مشغول پیاده کردن  سخنان یکی از اساتید هستم . . . در اتاق رو قفل میکنم . . . دل پیچه دارم . . . حالت تهوع دارم . . . گل مژه م خوب شده . . . میرم پشت بام . . . تهران پر از دود شده . . . هواش غلیظ و بده . . . حالم از این جا به هم میخوره . . . من ؟ آیا باور کردنی ست که من دارم این هذیان ها رو میگم ؟ سیگار دیگه ای روشن میکنم و مثل قبلا که بر اثر آمپول پشت بام رقصیدم و درامرز در اتاق بالا پشت بام برایم زد نمیرقصم . . . نوشته هام یک شکل شده ؟ نمیدونم . . . برمیگردم به اتاق تلوزیون . . . مختارنامه را نشان میدهد . . . هه هه هه ! چقدر این سریال را دوست ندارم . .  .  مختار نامه را نشان میدهد . . . تکرار سریالی که خدا میداند چقدر از پول من و تو تویش ریخته . . . در ساعاتی که ممکن هست یک بچه پای تلویزیون نشسته باشد . . . صورت مردی از وسط شکافته . . . همه جاش پر از خون است . . . دعوا بر سر چیه ؟ کلماتی که میشنوم را یادداشت میکنم . . . ( جنگ / قبر/ خون/تیر/ مختار(اوج موسیقی)/ صدای ناله / نگاه خشمگین پر از کینه / نیزه / موسیقی تعذیه/ گریه / صدای یورتمه ی اسب / خیمه / جنگ / بهای شمشیر/ خلافت / لشکر/جنازه/شمشیر/خون/انتقام) . . . تف میکنم توی دفترم و روی تلوزیون بالا می آورم . . . کنترل را به دست میگیرم . . . دراز کشیده م . . . کولر لباس نازکم را میرقصاند . . . آفتاب بد تابستانی مثل داستان بیگانه کامو روی فرش تابیده . . . در دور دست . . یخ توی پارچ به جداره ی دیوار میخورد . . . کارگرمان خاک شیر میخورد . .  . خسته شده . . . دستهاش درد گرفته . .  . یاردخل و خرجش یکی نیست . . . کنترل را برمیدارم و میزنم شبکه های وطنی و غیر وطنی . . . مردی میگوید :" دیدن کشتی و شنای مردان برای زن حرام شده " ! شبیه علامت تعجب میشوم . . . دیدن کانال های غیر وطنی حرام شده ! خنده ام میگیرد . . .عصبانی میشوم . . . ناخود آگاه چک میکنم که کانال های کثیف غیروطنی که قفلش کردم کار میکند یا نه ! هه . . . بعد میبینم فارسی 1 در حال تبلیغ یک سری سریال هایی ست که یک زمانی تف هم روش نمی انداختم و حالا فکر میکنم دیدنش بهتر از دیدن مختار است . . . دوبله های ضعیفش را و عشق های کره ای و کلمبیایی و جرونیمویی اش را دوست دارم . . . مخصوصا در این سریال همسان که الحق چه خوب به تضاد ادیان پرداخته . . . میزنم کانال کهکشان از برزیل تصاویری نشان میدهد که آب از لب و لوچه م آویزان شده حیرانم . . . حالم از همه ی آثار تاریخی خودمان از همه ی سی و سه پل و پل دختر و عالی قاپو و تخت جمشید به هم میخورد . تلویزون را خاموش میکنم . کارگرمان بهم میگوید چرا هنوز شوهر نکرده م چرا آلاخون والاخون وآواره م و میگوید یعنی شوهری پیدا میشود که بگذارد من این همه معاشرت با موسیو ها داشته باشم و هی مصاحبه کنم و برم سر تمرین تئاتر دوستم و خودم برم سر تئاتر و دیر بیایم منزل و نصف شب قاط بزنم ؟ . . . فکر میکند با ازدواج مرض درمان میشود . . . سعی میکنم به او حالی کنم که از مردها به خصوص مرد ایرانی بدم میاید . . . از مردهایی که توی قرن ما فرق بین مدرن بودن و سنتی بودن را نمیدانند و افه میایند و هنوز پسر مامان هستند . . . کنترل را برمیدارم و یک سی دی باله برای کارگرمان میگذارم و میگویم من یک زمانی این طوری میکردم و ژست در میاورم . . کارگرمان میخندد و به کردی اسمم را صدا میزند . . . سوار ماشین شده م . . . کارگرمان را میبرم تا یک جایی بگذارم . . . بلوز و شلوار تنم هست . . . پیاده که نمیشم . .  . نوار که نه سی دی را میچرخانم . . . مخصوصا بلند میکنم انگار که بخواهم انتقامی چیزی... اما فایده ندارد . . .  هفته ی پیش برای یک خانم مهمان ایران با کمال پررویی یک آواز اولین باغچه بان را خوانده بودم . . . میگفت میشد که سولو بخوانم و چه صدایی دارم و چرا سیگار و ... خودم را روی صحنه ی اپرا مجسم کردم . . .  این دومین زنی بود که صدای من را کشف کرده بود . دلم کمی عاظادی خواست  . . . خواستم بالای برج عاظادی اپرا بخوانم یا یک نمایش اجرا کنم و موهایم به قدر بلندای آزادی بلند باشد . . . شب میشود . . . گیجم . . . دوستم زنگ میزند . . . قرار است بروم به یک سفر جایی مثل گرجستان شاید زیبا تر  . . . چیزهایی میگوید . . . که برویم و برنگردیم . . . توگویی خواب میبینم . . . توطئه ای که آدم واسه خودش بکنه یعنی اعتیاد . . . منم معتادر اندر معتاد . . . به دلایلی از کار دکتر محمود عزیزی میگذرم و سعی میکنم حرفی نزنم خسته شدم از بس گلایه کردم . . . مهارت پیدا کردم که گله کنم . . .

توی ترافیکم . . . یک پرلود در می مینور گوش میکنم . . . مینور ها رو دوست دارم غم ها رو . . . زنی که توی ماشین کناری هست به مرد راننده ی کنار دستش چیزی میگوید و به من که :"  بیزه ست ؟ " میگم نه .. .  و در موردش توضیح میدم . .  بعد از پرلود ادیت پیاف بی پروا توی ماشین میخواند زن پیر که بادبزن دستش گرفته به من میگوید باریکلا توی جوون های امروزی عجیبه که شما دارید این موسیقی ها رو گوش میدید و از این اوبوس اوبوس ها گوش نمیدید ( البته خبر ندارد که گوش هم میدهم ) ببا خنده میگویم :" این ادیت پیافه " خانم از دهانش در میرود و میگوید :" وویی " و من با او شروع میکنم فرانسه حرف زدن و از زن کم میاورم و او مثل بلبل فرانسه حرف میزد . . . عینک بزرگش نگذاشت صورتش را درست تشخیص بدهم . . . ماشین های کنار دستی با مسخره نگاهم میکردند و و من گفتم . به درک و رفتم . . . چند داستان نیمه کاره دارم . . . . . وقتی مجوز و پولی برای نوشته ها نیست این طور افسرده میشوم . . . وقتی هوای پاکی نیست  این طور میشوم . . . وارد ساختمان شده . . . چند تا از همساده هامان را میبینم . . . گرس میکشند . . . می ایستم . . . # . . . یاد یکی از دوستانم می افتم که بنا بود بهش زنگ بزنم . . . مثل فشنگ سوار آسانسور میشوم . . . رژ لبم را از توی کیفم در میاورم و روی آینه ی آسانسور به مدیریت ساختمان که دزد سر گردنه هست فحش میدهم . . . برمیگردم . . . تلویزیون روشن . . . کولر روشن . . . چراغ روشن . . . دلم خاموش . . . سربازهای جمعه پخش میشه . . . دیالوگ ها رو با دقت گوش میدم . . . شعره تا دیالوگ اما دوستش دارم . . . میگه :" تو جای رفیق های رفته رو زود میگیری."  مسعود جان مگه رفیق هم میره ؟ رفیق که نمیره فقط میمیره اما دوره زمونه ی رفیق گذشت . . . این حرف ها واسه گوشهای ما پیره . . . میخوام شیش خان رو ببندم و مارس کنم . . . میخوام یه کارهایی کنم کارستون . . . دلخوشم به خودم . . . باید با خودم ازدواج کنم . کامنت های پست قبلیم و بیشتر کامنت های خصوصی خیلی غمناک و دلگیر بود . . . سیامک صفری باز هم توی یک کار دیگه از داوود رشیدی رسوایی منهای دو کم نبود ؟ دلخوشم به تئاتر دیدن اما کو تئاتر. . . شبکه ی کهکشانه داره در مورد صادق هدایت میگه . . . هیچ کدومشون هدایت رو نمیشناسن . . . خوشحالم که در جزیره اولین مجسمه ی توی میدون مجشمه ی هدایت بود . . . چه خوب . . . چه جزیره ی خوبی .

 

 


 
comment نظرات ()