جزیره در کهکشان

 
بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود هرچی گفتیم دروغ بود .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۸
 

میس شانزه لیزه ، جرثومه ای که ثانی نداشت ، مهارت پیدا کرده بود که مدام کارهای غیر متعارف بکند . او بر این باور بود که زندگی باید با سرگذشت بگذرد نه هردمبیل و یلخی و هر روز عین دیروز و روزمرگی و این چیزها ، گاهی که روزمرگی دستش را عاشقانه دور گردن میس می اندازد او دست روزمزگی را میبوسد بعد گاز میگیرد و خونش را میپاشد روی دیوار تقدیر .فرقی نمیکند برایش حبس ابد ببرند یا حکم اعدام . گاهی عین همان جنازه ی بالای داریم که مثل پاندول ساعت با تیک تیک ثانیه چپ و راست میشویم و نه در هواییم و نه در زمین ونه روحمان از بدن خارج است و نه در بدن پنهان . این طناب دار را کسی برپا نمیکند مگر دوستان ، یا کسانی که اسمشان روزی روزگاری دوست بود . . . باید ترسید ، ازشان حذر کرد ، از آدم حسود . همیشه کارهای عجیب و شگفت انگیز از همین آدم های حسود سر میزند . آدم های حسود میتوانند با لبخندهای ماتیکی ، با موهای بور ، بیایند جلوی تو و تورامتهم کنند و جلوی دیگران انگشت نما . یا بدتر ازآن بروند با شوهر تو ساخت و پاخت کرده و خودشان را مریم مقدس جلوه دهند ، یا بدتر،  از دهان تو داستان ها ساخته و برای دیگران روات کنند . یا بدتر از آن برای منفجر کردن احساسات تو رشته ی کار تو را به دست بگیرند و خودشان را مولف بدانند ، داستان بدزدند و طرحت را پول کرده بفروشند . . . عجیب اینکه دنیا کوچک است و حرف خیلی عجیب در فرکانس بی نظیری همیشه به گوشم رسیده و بنده در طالع بینی،  خروسی هستم ستیزه جو و وای از آن روزی که خروس قد قد کند و جیک جیک مستونش ررو ترک کند ! باری هفته پیش برایم گذراندن وقت در محضر اساتیدی بود بینهایت باشعور ، با سواد ، قهوه های فراوانی خوردم و ازم تمجید شد و پیشنهادهای بیشرمانه هم که جای خود را دارد ... ( تو گویی چیزی شده متعارف . تف ) اخبار مجوز وزارت ارشاد خیلی به روز هست و به راکدی دو ماه پیش و ما هنوز در دلهره ی اصلاح  لغت هایی مثل (جیگر زلیخیا ) و ... راداریم  . مدت هاست نمک گیر شبکه ی کهکشان شده ایم و از اینکه سرکار خانم فرناز در شهر ونیز توی قایق این ور و آن ور میرود به خودمان نگاه میکنیم و میگوییم یعنی من چه کم از فرناز دارم ؟ شاید معرفی شهر ونیز به صورت برنامه ای در شبکه تلویزیون برای شهردار آنجا جذاب باشد اما شهردار ونیز وقتی که در آتیه با من ملاقات کند برنامه را دست خودم خواهد داد و یک مجسمه ی صادق هدایت هم در ونیز خواهد گذاشت . خیلی زود خواهید دید . از آنجا که توری که با ان به تفلیس و باتومی رفتم از بنده و اخبار و تعاریف من در این جا خیلی خوشش آمده بود بارها از من درخواست کرد برایش تبلیغات بزنم و من این کار نکردم اما شاید بد نباشد وقتی بروم ونیز این کار را برای اهالی جزیره در کهکشان انجام داده و همه را در آب و قایق های ونیزی بیاورم و در یک چشم به هم زدن کارها و رفت و آمدها آسان شود و شاید هم برعکس ونیزی ها را به این جا بیاورم هان ؟ ولی ؟ تا عملی نشده خبری نمیدهم . چرا میخوام این کار ها رو بکنم دلیل های بس زیادی هست . . . اینکه در برنامه ی هفت جیرانی ، آقای جیرانی عزیز ، میبینی یک آدمی میاید مینشیند ( ما هم اسم نازش را نمیاوریم ) و خبر از متمرکز شدن میزند ( سینونیمش اخراج کارمندان و حضور چپاولگران و بیسوادان ) آدم را ناراحت میکند اینکه این آقای عزیز خبر از ترمیم میدهد و این ها... من همین جا ای جهانیان اعلام میکنم به پول و ترمیم کارهای مربوط به سینما و تئاتر و ادبیات نیاز دارم ( مسئله اینه که در این وادی کسی صدقه نمیخواهد و دستش رو برای هر کسی رو نمیکناد و دس هر کسی رو که نه اصلا دست بوسی نمیکناد و ترمیم توی سر- بیب- این حرف ها رو باور نمیکنیم مگر اینکه خلافش ثابت شواد ) . . . بعد فریدون جیرانی هم بنده خدا خیلی خوب با لحاظ همه ی خط قرمز ها به این آقا میفهماناد که مرد حسابی چه جوری؟ کی ؟ وجوابی را هم که میشنود ... ای بابا !  خب این آدم رو کمی عصبی و تحریک میکناد تا بروی لب مرز آستارا بنشینی شیر گاو بدوشی تا بیایی در خاکی بنویسی که نوشته ات را فساد و مزخرف و این حرف ها بنامند و بگوزند توی ادبیات و به همه ی ادیبان و ...رحم نکنند و کتاب رو چاپ نکنند و. . .  اعصاب ما که از فولاد نیست . در خاک ما که امروزه همه نقد فیلم خارجی میکنند یک زمانی خانم ها اسکیت و پاتیناژ میرفتند و فروغ فرخ زادها از دل خاک زاییش شد ... پری ها ی زنگنه ، پری های ثمر ، اولین های باغچه بان ، بانوی اول فیزیک ، بانوی اول  مجسمه ساز ،و.. ، زن ها ی خلبان و . . . حالا چی ؟ اول از همه عارضم با باد معده که ، سیگار که میکشی دودش در هوا ثابت مانده از بس نسیم خوشی میوزد ، فردوسی که باید برود سماق بمکد و مختار نامه با آن همه خون باید پخش شود ، بازی عرب نیا دیده شود ، این آقا امر بهش مشتبه شده بازیگری آلن دلونی مارلون براندویی چیزی هست ، با ان صدای مونوتن که لب ها تکان نخوراد ، چشمها زل بنماد ، صدا از تته چاه تو گویی جمله های عاشقانه نجوا میکناد حرف میزند و شمشیر از جای خود بیرون کشیده نعره زده ، برای خود بازی میکناد ، 700.800 میلیون پول توی حسابش چرا ؟ چرا ؟ این همه بودجه باید صرف ساخته شدن مختار شود هیچ هم اشکالی ندارد اما ده ها برابرش خرج ساختن ماجرا ی خسرو و شیرین عینا ابیات نظامی شود . . . هان ؟ بله آدم لب مرز آستارا بنشیند و شیر بدوشد به تا اخبار بگوشد و تهدید و ارعاب بشنود و یک مشت تازه به گرد راه رسیده را سکان دار نمایش و این چیزها ببیند . . . آقایی که تا دیروز هیچ کاره بوده یک شبه بازیگر شده ، چرا ؟ باید مثل خانم ( ه . ت ) زرنگ بوده ، نمایشگاه گذاشته تابلو را به سرانجام گذاشته ، آن کار دیگر کرده ، بعد هم با حسن فتحی به فرانسه رفته بازی ها کرده . . . معروف و اینا شود . دوستی میگفت در دبیرستان البرز عده ای ....بس زیاد برای یارانه ی خود غلفتی پوست هم را کنده و گوشت هم را میخورند ... بنده که عصاره ی انحرافم ، و توی جزیره در کهکشان مینویسم جیب هایم پر پول است و پاسپورتم پر مهر ، دوست های پسرم در نشر چشمه و مرکز دستمال ابریشمی به دستند و منقل هم گرم و گل انداخته ، خیالم راحت و خواب  دیدم همه ی این پست را ، هر چه نوشتم بود چرند . . . بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دروغ بود .


 
comment نظرات ()