جزیره در کهکشان

 
فال
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱
 

 

 

بوی قهوه تمام اتاق را پر کرده بود . زن ورق ها را جلو روش این ور و آن ور میکرد و من قهوه ی تلخم را میخوردم . نگاهم به پشت سر زن بود . به آینه ای که کاملا مشخص بود مال دوره ی قاجار است و حاشه اش را قبلا در آینه کاری خانه ی اعظم السلطان خانم دیده بودم که همه ی خانه شان قجری و از قجر ها بودند و مردهایشان قجری بودند و مراوداتشان قجری ... ازدواج هاشان قجری . . . توی آینه ی کدر پشت سر زن موهای بورش را میدیدم که چهل گیس بافته بود و گوژش را میدیم که از لباس زده بود بیرون . لباس ...لباس _ خواب بود ... ازجنس سیلک سیاه رنگ . . . دود روی دیوارها نشسته بود و دور قاب عکس ها را گرفته بود . قهوه را میخوردم و زن ورق ها را این ور و آن ور میگذاشت . سیگارش را روشن کرد . قهوه ام را تمام کردم . نعلبکی را رویش گذاشتم و برش گرداندم به طرف قلبم . زن به که نگاه میکرد سفید میشد . . . سفید و سفید تر . . . . دیوار پشت سرش سیاه تر میشد . انگشتر زمرد دستش چشمم را گرفت . از زیر عینگ با چشم های مشکی اش که هیچ هماهنگی به موهایش نداشت با دقت مرا نگاه کرد . ورق ها را . پرسیدم :" خب چی شد ؟ توی این ورق ها چیه ؟ " زن پرسید :" اون بیرونی دوستته ؟" / اون بیرونی دوستم بود . از بس پاپیچم شده بود آمده بودم پیش این زن فالگیر . گفتم :" بله چطور ؟ " خودش را جمع و جور کرد و گفت :" هیچی هیچی همین طوری " گفتم :" اون تو چیه این سربازا و خال ها خاج ها چی میگن ؟" .... زن سرش را خاراند و گفت :" با اعتقاد اومدی یا داری منو دس میندازی؟" گفتم :" با زور اومدم از سر ناچاری اصلا اعتقادی به این کارها ندارم . . . علم ریاضی میگه که . . . " زن برای اینکه دهن علم ریاضی را ببندد شروع کرد اسم پدر برادر و برادر ناتنی ام را که در نروژ بود گفت و گفت که قبل از من فرزندی بوده . . . سقط شده . . . گفت که کسی که دوستش دارم سالش گاو است و خودم خروسم و کس دیگری که دوستم دارد اژدهاست و دیگری اسفند ماهی است . گفت که من آدم زبان تلخی هستم مثل بادام تلخ بد مزه گس و بد بو . . و دلم شفاف و صاف است ...زلال . . .گفت که زبان چشمم و دلم یکی است و مردم از من گریزانند و گفت که احساس تنهایی میکنی ؟ گفتم بله . گفت که چند بار خودکشی کرده م و مرد دی ماهی که عاشقش هستم به من پیشنهاد سفر رفتن خواهد داد و باید بگویم که نه . گفت که دستبندی که گم کرده م توی لیوان مادربزرگم در کمد قدیمی ها و چینی شکسته هاست . گفت که در سفری که رفته بودم یک خارجی به من طجاوظ کرده و من دستش را گاز گرفته ام و هنوز جای زخم دندان من روی دستش باقی است . چشمانم داشت از حدقه در می آمد . سیگارش را بی اجازه از پاکت برداشتم و روشن کردم . قهوه ام را دید . گفت که چقدر بلند پروازم و چقدر عجولم و چقدر حرفم را همه جا میزنم و حرفم را همه جا میزنند . گفت که خیلی مینویسی حتی روی دیوار . . . خنده م گرفت . بعد گفت برو . از این برو اش خوشم نیامد . از صندلیش بلند شد . رفت طرف دستشویی . از اتاق آمدم بیرون . مشتریها نشسته بودند . با هم حرف میزدند . اتاق زرد رنگ بود .  .  . دوستم را پیدا نکردم . به منشی زن فالگیر بیست هزار تومن دادم و رفتم توی ماشین نشستم . هی زنگ میزدم به موبایل دوستم و بر نمیداشت . غیبش زده بود . کولر را روشن کردم . کوچه سربالایی بود و درخت های نیاوران رویش سایه انداخته بودند اما باز هم تیغ آفتاب شلاقش را میزد روی زمین . ضبطم را روشن کردم و به سفری که باید نمیرفتم فکر کردم . به کسی که دوستش داشتم اما توی ورق و فال ها نبود . . .  دوستم از پله ها پایین آمد . .  . مثل گچ شده بود . توی ماشین نشست . نگاهم میکرد و زار زار گریه میکرد . پرسیدم چی شد کدوم گوری بودی ؟ هیچی نگفت گریه کرد . پاپیچش شدم . رفتم سمت کرج . خواستم هی از خانه شان دور تر شوم گفتم نگو . . . هر چی نگی بیشتر جلو میرم میریم تا شمال بعد توی آب خفه ت میکنم . بلند تر گریه کرد . نزدیک عوارضی شروع کرد به دری وری گفتم راجع به زن فالگیر که یواشی صدایش کرده .... درگوشش گفته دوستت تا پس فردا میمیرد . من زدم به خنده . . . اولش ترسیدم . . . اگر قرار بود بمیرم که اول باید جواب این پسرها را میدادم ...سفری بود که باید نمیرفتم هنوز تلفنی نشده بود و هنوز آن ملکی که گفته بود به نامم نگشته بود . . . تعجب کردم . با هم آنالیز کردیم و او کمی آرام تر شد و دیدیم ا ز توی حرف هاش اشتباه پیدا میشود و خیلی هم نباید ناراحت بود . به اصرار دوستم برای اینکه نذارد بمیرم رفتم خانه شان . شب را آن جا ماندم . تا صبح مثل خیام مس ت بودیم و حرف میزدیم و موسیقی گوش میدادیم . . . نصف شب برایش یک قطعه از شوبرت زدم . . . دوستم نگران بود . . . با هر صدایی میلرزید . .  . . . خلاصه شب اول تمام شد و من نمردم . شب دوم از خانه بیرون نرفتیم . باز هم در خمره را باز کردیم و شروع کردیم به هم آوازی و خل بازی . . . کلی خندیدیم . بعد خوابیدیم . توی خواب سکته کردم . دوستم خروپف میکرد و نفهمید . بعد مردم . دوستم دماغش را خاراند . وقتی روحم بالای اتاق پرسه میزد دوستم دندان قروچه کرد . باد به پنجره زد و من از شیشه عبور کردم . رفتم بالای سر تهران بالای برج میلاد نشستم . . . رفتم پشت پنجره ی پسری که توی فالم نبود . همان جا خوابم برد . من بیدارم یا که خواب ؟

 


 
comment نظرات ()