جزیره در کهکشان

 
دستت دراز نیست
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸
 

 

از کثرت خیال خواب از چشمانم رخت بسته . قرص های خواب آور و کلونازپام 2 اون هم دو تا از دست ما به ستوه آمده و وقتی به سراغشان میروم رنگ از رخسارشان میپرد که با قورت دادنشان  بی اثر میشوند در معده و دل و جانم و من هی فحش را نثارشان میکنم . خواب به چشمانم می آید . فکر روحم را میخورد . یادش مرا . . . شب ها . . . دیدن ماه . . . تو را . . . بیا با هم بخسبیم و به دریا ها بخندیم و من روی همان ماسه ها که دوست داشتی برایت به ان زبانی که میدانی چیست بنویسم که چقدر دوستت دارم و تو بخندی . . . با بادی که دم ساحل وزیدن میگیرد مثل کاهی ...همچون یک حباب بترکی ... بروی ...پر بکشی . . . چه کسی میتواند منکر این بشود که تو در منی و من در تو نه ! . . . زمان گذشت و ساعت چند هزار بار نواخت و تو نشنیدی . . . تو کری ! . . . اولین و آخرین طپش های عاشقانه ی قلب مرا . . . عاقبت مطلب آشکار میشود و تو باز به من میخندی و من در آن موقع از تو فاصله ام به اندازه ی یک قاره است . میس شانزه لیزه که پشت درخت بلوطی ایستاده بود منتظر سر رسیدن مردی بود که عصا به دست میگرفت و روی زمین  تخ تخ میکوبید و کور بود و موقع راه رفتن حرکتش مثل موج . . . میس همان لباس شندره پندره ای را پوشیده بود که از پیر مرد خنزر پنزری بوف کور خریده بود . . . - میس همانی بود که صادق هدایت به جایش زن اثیری را نوشت و بوف کور را جاودانه کرد و بعد از دست میس خودش را کشت - خلاصه باد میوزید و حریر های لباس میس هم و همین طور موهایش که هر لحظه بلند میشدند و بافته بافته مثل مویرگ های برگ . . . برگ سرخی مثل سیب حوا . . . مرد آمد . آن مرد با عصا آمد . شب بود . ماه در آسمان آویزان . . . ابرها رفته بودند که با هم باشند و سقف آسمان لخط بود . ( غلط دیکته ای عمدی است ) . شب برهنه و هیچ سنگی روی سنگ دیگر بند نبود و میس پشت درخت و مرد با عصا سر جایشان بودند . . . مرد جلو میآمد . . . بلوز مرد مردانه بود اما بلند و دراز تا به روی زمین دستهایش از حلقه های بلوز زده بودند بیرون ردایی بود تن مرد . . . دستهای میس که از حلقه های حریر بیرون زده بود دیده میشد . درخت را در آغوش گرفته بود و به صدای عصای مرد سپرده بود گوش . . . مرد موهایش را ژولیده کرده بود مثل خودش . . . میس آب دهانش را قورت داد و وقتی مرد نزدیکش شد زیر لب صدایش زد . . . مرد ایستاد . آن مرد ایستاد . دست چپ میس پر از خراش هایی بود با قطره خون هایی که میچکید . مرد بوی خون را شناخت . وقتی میس به او نزدیک شد عصا را به میس نشانه رفت و او را یک مجسمه کرد . میس همان طور ماند . مرد وردی خواند و میس را بلورین کرد و کاری کرد از زخم هایش آب شفا بریزد بیرون . . . سالها بعد میدانی ساخته شد و میس مرکز ان میدان شد . تا اینکه - هیچ کس - که آدمی بود شهودی آمد و میس  را بوسید و او آدم شد و هیچ کس حوا . از روزی که میس از سنگ شدن به در شد همه ی فکر و ذکرش پیدا کردن آن مردی بود که همیشه خودش را رند خلوت نشین میدانست و در گوشی به میس میگفت چه کارها باید بکند و میس را میشناخت و گلش را . . . همه ی تنش را . . و چون کور بود همه چیز را بهتر میدید . . . اما هم میس میدانست که مرد کور نیست و هم مرد میدانست که میس آدم نیست . میس حوا ترین بود . خواب در خواب بود و بیدار که شدم ساعت 6 بود . رفتم به دیدن ( ورود آقایان ممنوع ) چقدر همه میخندیدند و من هم . . . رضا عطاران را دوست دارم . رامبد جوان را دوست دارم . ایده ی این فیلم را دوست دارم . سیبیل های ویشکا را . . . بهاره رهنما را . . . و بازیگری که نمیدانم امروز کجاست را . . . همه ی خنده ی فیلم زهرم شد . . . بعد از مدت ها توی سینما خندیدم . . . اما فکر میکنم باید این خنده را مدیون رضا عطاران دانست چون در عین خنده داری این فیلم گریه دار هم بود . . . هستند زن هایی که این روزها هنوز ضد مردند و خودشان از همه نامرد تر . . . مانی حقیقی هم به به چه دکتری ! . . . خلاصه توی سینما با خودمان نوشیدنی برده بودیم . .. مخلوطی بود از هلو و آب هلو و اندکی مواد ال کلی که مدت ها با پودر دارچین هم خورده بود و چسبید به ما . . . شنگول بیرون سینما سیگاری گیراندیم و رفتیم ناگت خوردیم . . . بعد من همراهانم را تنها گذاشته در غلظت هوای تهران رفتم به گیشه ی تئتر شهر سر زدم . . . در سیاهی شب . به این فکر کردم که به زودی میمیرم . . . و دوستم رفته روق های تاروت گرفته و دست از سرم برنمیدارد . . . به خودم فکر کردم که چه برنامه هایی دارم . . . به پیانویی که به جای من گربه باید رویش بخوابد . . . برگشتم . . . همراهانم که من از درکشان خارج بودند و همیشه رفتارم را مسخره میکردند دستم انداختند و فکر کردند من ادا در میاورم . . . قدم زدن هم شد ادا . . . . باد شدیدی میوزید و امواج غران به بدن کشتی ضربه میزدند و من توی وان غرق در خون بودم و موهای بافته ام خیس شده بودند و تا صبح 120 بار زنگ زدم اما تو گوشی را برنداشتی . تو مرده بودی . فردا مراسم ختمت بود . لباس های سیاهم را پوشیدم . صورتم سفید بود . لبهایم از گریه کبود . . . لاک هایم را پاک نکردم . لرزان و شل و  و ل رفتم توی تاکسی که صدازده بودمش . رفتیم قبرستان . همه بودند . برای تو گریه میکردند . هیچ کس من را نمیشناخت . وقتی توی قبر گذاشتندت هیچ کس نفهمید که چرا من  از حال رفتم . به هوش که آمدم توی مراکش بودم . شنیدم که میگفتند به ایرانی ها دیگر ویزا نمیدهند . من بودم و خانه های قدیمی مراکشی . من زنی بودم که از دست عمویم فرار میکردم تا به کسی برسم . .  . . . مثل سریالی که میدهد . . . اما چمدانی دستم بود آبی رنگ . توی آن همهی نامه های تو بود و من برای همیشه از پشت شیشه های فرودگاه از تو با آن همه نامه ی نخوانده خداحافظی مردم و رفتم . وقتی که قدر یک نقطه شدم و توی آسمان بودم تو فهمیدی که هیچ وقت دستت به آن بلندی نیست که مرا بگیری.


 
comment نظرات ()