جزیره در کهکشان

 
معشوقه : Maîtresse
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٩
 

معشوق و معشوقه کیست ؟

 

در یکی از خانه هایی که شیروانی هرمی شکلش از زیر چمن ها بیرون سر زده بود و اطراف شیروانی را برف فرا گرفته بود ، قصه ای جریان داشت . قصه این طور بود که ، مردی که میس شانزه لیزه به او دلباخته بود ، که مردی بود برای تمام فصول ، شب ها قرارهایی میگذاشت که  از چشم همه ی دنیا پنهان بود ، شاهد ماجرا ، چراغ خواب که نه ، برف های پوره پوره و گه گاه شبنم و نم نم و ابرهای در هم رفته بودند . هوا مه بود . کالسکه چی همان پیرمرد کج و کوله ی همیشگی بود ، میس شاید ، همان دختر اثیری بود ، در لباس های دوره ی ناپلئون ، با دامنی فیروزه ای ، چین هایی که خودشان را در هر چرخ میس ، پژواک میکردند و خودشان را به رخ مردی برای تمام فصول میرساندند . میس شانزه لیزه عطر همیشگی اش را زده بود . . . مرد ، که میان کاغذ پاره ها گم بود ، بوی مقوا میداد . سازش که هورن بود روی میز خاک گرفته بود و تارهای عنکبوت کنج اتاق زیر شیروانی را خاطره بافته بودند . میس به زیر چشمهای مرد که گود افتاده بود نگاه کرد و با دو دست استخوانی اش آن صورت خسته را گرفت و گفت : " اگه بخوای میذارم میرم ، تو بگو . فقط یک جمله است . " مرد که بی حوصله بود گفت :" همه ی دنیا میدونن که تو اینجایی" میس چرخی زد و بند کمر را که پاپیونی بود پر گره باز کرد . گفت :" تا کی باید قایم بمونم این جا ، این شکلی که تو بخوای ، اگه همه میدونن چرا همه چیز یواشکیه . . .  بذار برم . " مرد سیگاری روشن کرد و روی کاناپه ی فنر در رفته ی مخمل یشمی دراز کشید و به میس نگاه کرد .:" کاش میشد تو کمتر حرف بزنی . " میس شانزه لیزه سیگار را از دست مرد گرفت و پک زد . گفت :" این جوری تو چطوری میفهمی توی ذهن من چیه ، چطوری منو میشناسی ؟ من نمیخوام تو منو بشناسی اگر من رو میشناختی هی حرف نمیزدم . " مرد دستش را دور میس انداخت و گفت :" تو نگاه که کنی همه چیز از چشمات پیداست . " و به همین روال میس سالها زیر بار رابطه ی تفننی مردی برای تمام فصول رفت و مرد هیچ وقت زنی را که در بهارخواب خانه اش نگه میداشت را به او ترجیح نداد . روزی میس برای مرد که برای تمام فصول بود نامه نوشت که چقدر از تله ی متعفنش بیزار است و چقدر از دروغ هایش که برای او داستان است خیال ساخته و او را ترک میکند تا با خیال هایش سر کند . میس رفت تا با آقای شاعر کارتون خواب و شرلوک هولمز و دیگر دوستان مراوده کند اما آیا آن روز کسی بود که بپرسد چه بلایی سر این معشوقه آمد ؟

امروز عصر ،برنامه ای از سرکار علیه اپرا دیدم که در ان به همین مسائل توجه شده بود . مردهایی که خیانت میکنند و زن هایشان شوکه میشوند اما او یک چیز مهم را یادش رفت زنی که همیشه دوم است و قربانی است و نه شاید زن یک شبه و این چیزها ...تکلیف این دست زن ها که در خاک ما صیغه میشوند و تف میشوند توی خاطرات چیست ؟ من بعد از دیدن این برنامه برای همه ی زن ها متاسف شدم و از اینکه مردها این قدر راحت میگویند همه ی مردها خائن هستند و هر کس برعکسش را بگوید دروغ گفته خوشم امد اما برنامه یک حفره ی بزرگ داشت . چرا زن ها خیانت نمیکنند ؟ چرا زن ها یی که خیانت میکنند این طوری رفتار نمیکنند ؟ عکس العمل شوهرانشان چیست ؟ همه جا سنگسار و این ها یا نه مثل این برنامه دست در دست هم دهیم و صلح و این ها ؟ اگر مردی زنی را دوست داشته باشد میتواند ان را همه جوره در اختیار داشته و بعد پاسش بدهد به دیگری . . . اگر نه خانه ای در خیابان فرشته برایش گرفته و هر هفته سری . اگر زنی مردی را دوست داشته باشد چه ؟ این جاست که همه چیز لنگ میزند .زود به قلبت خیمه میزنند و مثل ماری میگزندش و بعد هم وفادار عهدی هستند که فقط به صرف روی کاغذ نوشته شدن اهمیت دارد . چه اهمیتی دارد وقتی روی کاغذی چیزی را امضا کرده ای و دل و ذهنت کار دیگر میکند ؟ اهمت ندارند ؟ پس این آسیب های اجتماعی تکلیفش چه میشود ؟

 

 

 


 
comment نظرات ()