جزیره در کهکشان

 
خشکسالی و دروغ
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢
 

خشکسالی و دروغ رو دیدم .

خشکسالی و دروغ خیلی به دل نشست . شاید چون خیلی ساده و بدون جنگولوک بازی حرفهایش را میزد . بدون استفاده از ایهام ، یا استعاره هایی که این روزها از زبان همسرایان تئاتری ها و گه گاه توسط تصاویری روی پلاسماها باید کشفشان کرد. خشکسالی و دروغ نمایش بود با صحنه های کوتاه کوتاهی که در هر کدام تماشاچی را از علت و معلول ها آگاه میکرد . شروع نمایش در واقع صحنه ی یکی مانده به آخر نمایش است ، و انتخاب درستی هم هست شاید برای ایجاد تعلیق و کاشت تنها صحنه ای که میشد نمایش راو یا داستان قصه ی این نمایش ساده را با آن آغاز کرد همین صحنه بود . زن مشغول اصلاح موهای شوهرش امید است . برادر زن -آرش- هم در این صحنه حضور دارد . از نحوه و چگونگی دیالوگ هایی که بین ان ها رد و بدل میشود به صمیمیت برادر زن و امید پی میبریم . روز تولد امید است . موبایل امید زنگ میزند ، آرش جواب میدهد ، میترا است . (همسر سابق امید ) ازمیخواهد ساعت ٣ او را ببیند چون زندگی اش در خطر است . امید قبول میکند . زن امید آب روغن قاطی کرده و شروع به تکرار دیالوگ ها میشود . بعضی جملات را تکرار میکند. چرا میخوای وکالت زن سابقت رو به عهده بگیری؟ اگه منو دوست داری این کار رو نکن .نور میرود . (در همین صحنه ی یک به اندازه ی کافی پتانسیل برای دیدن ادامه ی داستان وجود دارد ...آرش در همین صحنه کتابی میخواند و جملات با مزه اش را بلند بلند برای خمده میگوید که مثلا زن ها چند هزار بار در روز از کلمه برای حرف زدن استفاده میکنند ) بین صحنه ها - پاساژهایی است که فقط شنیداری است ....دیالوگ هایی شنیده میشود که صد در صد در د ل  تمام مرد ها و زن های توی سالن هزاران بار  در طول روز شنیده شده.چراهای مختلف. چرا زن ها وقتی عصبانی میشوند سکوت میکنند ؟ آیا اون ها فکر میکنند که با این کار دارن مردشون رو عذاب میدهند...به ... اون ها بی خبرند که مردها وقتی زن ها سکوت میکنند تازه یه نفس راحت میکشند ؟ یا چرا مردها دوست دارند مشکوک باشند و یا ...صحنه دو تا صحنه ی آخر در واقع فلاش بکی است . ما گذشته را میبینیم . داستان زندگی امید و میترا را . خیلی آهسته و باظرافت و نکته سنجی دقیقی فرایند از هم بد امدن این زوج را متوجه میشویم . پنهان کاری هایشان را میبینیم . بی توجهی ها و لوس بازی ها یدو طرف را . مردن برای مردی که کوه یخ است و آش دهن سوزی هم نیست و زنی را که خیلی شکننده و لوس است و هنوز آن قدر بزرگ نشده که نفهمد برای اینکه مطمئن شود مردش دوستش دارد لازم نیست کلک بزند یا عین این جمله را از او بشنود . آرش نمونه ی پسری است که هنوز ازدواج نکرده و بنابراین بی دغدغه از زاویه ی دید خودش ماجرای زندگی امید و میترا را داوری میکند . فارغ از اینکه خواهر خودش پنهانی عاشق امید شده و برای او نامه مینویسد و بعدا از شوهرش جدا شده و زن امید میشود . برمیگردیم به همان صحنه ی اول و آغازین.  تکرار، رسیدن به روزمرگی،عامداتا تکرار جملات پیش پا افتاده ، پیش پا افتاده ترین مسائل که منجر به تنهایی شخصیت میترا میشود و چرخه ی زندگی که به همین سادگی با تخریب خودش بزرگ میشود و چرخ میزند . دکور بی روح صحنه هم همین را در ذهن مخاطب تداعی میکند . پنجره های بسته ، پنجره ی باز بسیار کوچک در جای نامناسب.رنگ دیوار ها.میزانسن ها ی ساده و در عین حال باور پذیر.حرکت یکی و سکون دیگری در یک صحنه و برعکس. استفاده از خلاقیت بیان بعضی چیزها و لب خوانی مسائل مثلا مورد دار هم چاشنی کار شده بود . القصه از کار لذت بردیم .

   نویسنده و کارگردان : محمد یعقوبی

بازیگران :علی سرابی-مهدی پاکدل-رویادعوتی-آیدا کیخایی


 
comment نظرات ()