جزیره در کهکشان

 
سونامی سرطان خون
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤
 

آمبیانس .... (( ** ))

میس شانزه لیزه که زیر چشمانش گود رفته بود ، پنداری دو چاه ، زیرآن نقب زده باشند ، رو به دکتر گفت :" تحملش رو دارم هر چی که هست رو بگید . چند روز دیگه فرصت دارم ؟" . دکتر که همه ی دندان هایش طلا بود و موهایش جو گندمی ، از زیر عینک ته استکانی خودش ، میس را برانداز و و رانداز کرد و گفت :" خیلی کم . کمتر از یه هفته . " میس شانزه لیزه از روی صندلی بلند شد و نسخه ی دکتر را توی کیفش گذاشت و رفت بیرون . بیرون جاده بود ، جایی که پیچ میخورد ، مثل جاده های پر پیچ و خم چالوس ، ماشین کوروک زرد رنگش را سوار شد و پا گذاشت روی گاز ، به فرار ، به انتهای جاده ای که معلوم نبود تهش دره بود یا که سراب ، موهای چرب بلندش توی هوا پرواز میکردند و شلاق میزدند صورتش را . صدای دکتر مدام در گوشش چرخ میزد ، بلند و کم شنیده میشد : "  این سرماخوردگی ها و سوزش چشم و اینا همه مال سرب بنزینه ، همه تا ده سال دیگه از سرطان خون میمیرن ." سرش را جلو آورده بود و گفته بود :" ما توی کنگره همه به هم گفتیم که سونامی سرطان خون ، آره اسمش رو این گذاشتیم . " دکتر خندید . . . میس شانزه لیزه توی جاده ای که یک سویش دریا بود و سوی دیگرش جنگل، با ماشین کروکی که نمیدانست از کجا مال او شده ، گاز میداد ، ته دلش ضعف میرفت . ماشین را برد توی خاکی کنار جنگل ، فکر کرد باید جریان این سرطان سونامی خون را به همه اطلاع رسانی کند . همین طور که نمیشود خوش خوشان تا یک  هفته راه رفت . سیگارش را از توی دامنش درآورد و با فندکی که به کفشش وصل بود روشن کرد . در دوردست از برجی ، که میدانست یک زمانی در آنجا تئاتر اجرا میکنند دود بلند میشد . خبر رسیده بود که ذره ذره ، نمه نمه دارند هنر را پاک میکنند و مکان هایش را از بین میبرند ، اثراتش را هم ، کتابخانه ها آتش گرفته بود و بوعلی سینا یی هم نبود که بردارد چهار تا چیز بدزدد . فقط میس بود ، میان شعله های شهوتناک آتش ، رقص پیچ آنها دور ستون ها ، که میدید عکس های باله و اپرا و تئاتر در حال سوختن است . میس مدارکی جمع کرده بود و همه را توی صندوق ماشینش گذاشته بود و حالا که یک هفته بیشتر وقت نداشت این همه کار و کتاب و نوشته را برای چه میخواست . چشم از جنگلی که فرشته و اجنه در آن تاب میخوردند برداشت و رو به ماشینش کرد ، ماشین در باطلاقی فرو میرفت ، همه ی نوشته های او در لجنی در حال غرق شدن بود . توی جاده ، بمب بود که میترکید ، یاد موشک باران افتاد ، خودش را روی زمین انداخت ، " صدایی که هم اکنون میشنوید ...." تانک هایی که از کنار جاده میگذشتند مارش نظامی میزدند . همه تاواریش بودند . بعضی ها کلاه هایی آلمانی روی سر داشتند . میس شانزه لیزه صدای نفس هایش را میشنید . ریه از کار افتاده بود . دهنش خشک شده بود . به دریا نگاه کرد ، دوست داشت خزر باشد اما نه خزر بود و نه فارس ، سیاه بود ، کفش درآورد و زد به دریا ، گیاه های گوشت خوار مچ پایش را گرفتند . میس موهای سرش را دید که مسی رنگ است و نوکش به دریا میخورد . روی موجی که می آمد ، مردی بود که دوستش داشت ، موج مرد را قورت داد . دریا آروغ زد و از پس موج های درهم و بر همش جنازه ی دایره زنگی (م ا ه و ا ر ه ) بود که روی ساحل پخش میشد ، طرف دیگر ساحل ویالن سلهای شکسته . گیاه مچ پای میس را برید و میس شروع کرد به شنا کردن . خون فواره میزد بیرون . میس توی صدفی خودش را پنهان کرد . بیدار که شد ، سونامی سرطان خون که از لنت ترمز ها و لاستیک ها و وارداتی ها ساری بود باز هم جریان داشت . ماشینش را دید که وسط دریا معلق مانده . پاهایش را که نگاه کرد هنوز رگ و مویرگش مثل شلنگ های بی آب افتاده بودند بیرون . خودش را به زور کش و واکش داد و از دل صدف زد بیرون . دید مرواریدی شده در گردن دختری که منم . که امروز گردن بند مروارید بر گردن جلوی آینه خودم را آلاگارسون کرده و رهسپار آرایشگاه شدم تا موهای نازنینم را به دست آرایشگر بسپرم . توی اتوبوس ، هجوم جمعیت زنان باعث شده بود ، سر و صورت ها به پنجره اتوبوس بخورد . پارک وی نگه نمیداشت . باید پیاده میشدم . پیاده شدم . رفتم توی قسمت مردانه که صندلی های خالی فراوان داشت . رو به روی مردی که محاسنش و شکل صورتش نشان میداد کیست نشستم و ام.پی.تری را توی گوشم گذاشتم و به طرز هیستیریکی شروع به جویدن آدامس کردم ، تخ تخ گاهی دندان هایم به هم میخورد . کسی گفت برو قسمت زنونه . که بلند شدم و مانیفستی فی باب سرطان خون و از ماست که بر ماست سردادم و سر جایم نشستم . عده ای کف و هورا کشیدند و عده ای با اخم و تخم نگاهم کردند . یاد این افتادم که مهد کود ک ها را از هم جدا کرده اند . جنسیت ها را تفکیک کرده اند . یاد این افتادم که ورودی زن به دانشگاه ، به لحاظ تعداد ، کم شده ، زن ، ان شده ، یاد این افتادم که سالهاست حسرت دیدن یک ساز در تلویزیون برایم غم شده ، اینکه مهاجرت مد شده و با در ک و ن  ی زدن به هنرمندهامان آنها را را پرت کردیم به جایی که به ان تعلق نداشت . یاد کتابم افتادم که یک سال است حبس شده ، یاد تئاتری افتادم که برای یک عکس تعطیل شده . . . همه ی این ها حرصی بود که همچون دود اتول ، که وارداتی بود ، از بدنم میزد بیرون . به دست بچه ی چهار ، پنج ساله ای نگاه کردم که با حیرت من را نگاه میکرد و دست مادرش را گرفته بود . شک ندارم که مرا به خاطر خواهد آورد . یاد نمایشنامه ی (بهار و آدم برفی) افتادم . کسی میداند از چه حرف میزنم ؟


 
comment نظرات ()