جزیره در کهکشان

 
مرد بی سر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳
 

وقتی میس شانزه لیزه بیدارشد ، اولین چیزی که چشمانش را پر کرد ، ابرهای به هم فشرده ی سیاه رنگ بود ، ابرهایی که با وزش باد به هم نزدیکتر میشدند و در هم فروترمیرفتند، میس ، خودش را پشت گاری مردی دید که سر نداشت . جاده ی پیش رو ، دشتستانی بود مثال اسالم و خلخال ، مه بی اجازه خودش را وارد گوش و بینی و ریه ی آدمی میکرد و همه ی اعضای بدن را ازتو قلقلک میداد . مردی که سر نداشت با شلاقش به خری که خمار بود تشر زد که هی یابو برو :" برو حیون ." .میس شانزه لیزه به خودش نگاهی انداخت ، پیراهن سیاه قدیمیی تنش بود که وقتی خوب فکر کرد یادش آمد از کجا آمده . پیراهن را دزدیده بود . یک شب که با آقای شاعر زیر پل ، در حال خوشگذرانی و هر هر خنده بودند و مستانه تلو تلو میخوردند ،  لباس سیاه زنی را دیدند که خودش برهنه توی آب بود ، شبیه موجودی غیر زمینی، میس که به خوش اقبالی آن زن زیبا روغبطه خورد که تنش مثل صدف میدرخشید و دستانش مثل بال قو موج را میبرید ، لباس زن را برداشت و تن خودش کرد . حالا با همان لباس ، پشت گاری مردی بود که سر نداشت . روی علف های سبز و کاهی افتاده بود . سرش گیج میرفت . صدای چرخ پوسیده ی گاری را میشنید . تن مرد ، بارانی بلند ی داشت . میس از اوپرسید :" ببخشید آقا ." مرد برگشت و به میس نگاه کرد ، صدای خنده ای همه ی دشت را پرکرد . مرد با ادا لحن میس را به تمسخر گرفت :" ببخشید آقا ؟ ؟ ؟ " . ترسید ، آماده شد که از گاری بپرد پایین . بلند شد . آسمان سیاه شده بود . به چمن های نم اطراف نگاه کرد و توی دلشتا سه شمرد . یک. دو . سه .وقتی که پرید ، بدنش، سرش ودستهایش روی گلها کشیده میشد . پاهایش از مچ به چیزی گره خورده بود . طناب دور پاهایش را ندیده بود . گاری تند تر جلو میرفت و میس هر چقدر داد میزد :" نگه دارآقا " سرش مدام به تخته سنگ ها میخورد و توی چاله های گلی پرآب قورباغه دارفرو میرفت مثل توپ بسکتبالی که چند بار بخورد زمین . با  دستهایش دور کله اش را گرفت . گاری آهسته تر رفت . مفصل های میس باد کرده بود . پوست دستش رفته بود . خون از زیر ناخن ها بیرون میدوید . دندان هایش خورد شده بود و استخوان زیر گونه هایش ترک برداشته بود . آرنجش از هم باز شده بود و توی پیراهن سیاه مایع زردی شروع کرد به بیرون زدن . مرد بی سر ، پیاده شد . با چکمه هایش نزدیک میس آمد . با هر قدمش یک گودال پشت سرش به جا میگذاشت . از هر گودال مارمولک های زیادی بیرون میدوید . چکمه ها نزدیک تر شد . میس شنید که مرد میخندد . احساس کرد طناب دورمچ پایش را باز کرد . مرد بی سر گفت :" آزادی هر کجا دوس داری بری ." بعد پاهای میس را ، از زانو تا کرد و بعد انداختش روی زمین . گاری به سرعت دور شد . میس حتی نمیتوانست برای بلند شدن از دستهایش کمک بگیرد . گاری میان مه  ناپدید شد . صدای جیرجیرک و قورباغه شنیده میشد... انگار داشت خوابی را مزمزه میکرد . . . باران بارید . میس فقط توانست همه ی جانش را یکجا ، جمع کند....توی فکش، و دهانش را باز کند . دهانش را که باز کرد....زبان تکه تکه شده اش با دندان ها افتاد بیرون . زبانش را چند بار گاز گرفته بود . فکر کرد سنگسار شدن شاید شبیه این  باشد . هنوز زنده بود . پوست تنش چسبیده بود به پیراهن سیاه . پیراهنی که داشت تنش را میخاراند . به زحمت ، . . انگشتانش را تکان داد و دگمه ها را باز کرد . . . پوستش با پارچه ی سیاه قلفتی (من  غلفتی هم دیده م توی دهخدا نوشته قلفتی و در ترجمه ها غلفتی )، کنده شد . مانده بود . گوشت تنش...مارمولک های سبزاز توی چاله های پر آب ، همراه وزغ ها پریدندروی گوشت تنش و شروع کردند به جویدن . . . حشره ای نبضش را میمکید . . . میس داد هم نمیتوانست بزند . همه ی وجودش بدنی بود لهیده . درد توی قفسه ی سینه اش پرحجم میشد .قلبش را منقبض میکرد ، شدت نیازش به زندگی در هر لحظه ی مرگ بیشتر میشد . رعد با صدای پر خشم خودش توی آسمان تنوره کشید . میس تجزیه شد و به ابدیت رفت . هر تکه از وجودش که در دهان وزغ ها و غوک ها و مارمولک ها بود بلند بلند میگفت : " دوستت دارم ، دوستت دارم  " 


 
comment نظرات ()